خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

پسر پسر گند غسل….!

روزهای زمستونی امسال نه چندان سرد داره میگذره گرفتاریهای این چند هفته اخیر حسابی بی حوصله ام کرده بود ولی مگه نه اینکه خاصیت زندگی تجربه کردنه گاهی خوب گاهی بد. میشینم و به پرش پرشهای محمود نگاه میکنم هر از گاهی میخواهد که من هم باهاش همراه باشم نمیتونم بهانه بیارم چون سریع میگه چی شده مامان جان؟ وقتی میگه مامان جان یا بابا جان قلبم از خوشی سرشار میشه. این جان جان گفتنش زیباترین کلمه ای که در حال حاضر میگه. مثل تمام بچه های سه ساله لجبازی های خودش رو داره گاهی با من دعوا میکنه ولی بعد از لحظه ای پشیمون میشه و من رو غرق بوسه میکنه. هنوز هم عاشق نور هست هر چند نور گاهی گازش میگیره! و شاید هم اونطور که من بهش میگم میخواد بوسش کنه ولی نمیدونه چطوری!!! دلش میخواد که توی بغلم بیاد و خودش رو هم گاهی لوس میکنه  ولی برای من هنوز همون پسر کوچولویی هست که خیلی سخت میتونست شیر بخوره…راستی زمان چقدر زود میگذره خیلی زود….شبها بعد از یه روز پر از فعالیت با یه حالتی از من تشکر میکنه برای روز خوبی که داشته که واقعا میدونم بهش خوش گذشته و خدا رو شکر میکنم که این احساس خوب رو داره….عاشق اینه که بره مهد و حسابی با دوستاش شیطنت میکنه این چند هفته اخیر هر هفته یه فعالیت انجام داده بودن از آب پرتقال گرفتن تا ساندویچ نون و پنیر درست کردن که حسابی بهش خوش گذشته بود. عاشق گرفتن عکس هست و هر موقع موبایل باباش رو میدید شروع به عکاسی میکرد تا اینکه این چند هفته یاد گرفته بود که چطوری موبایل رو توی دستش نگه داره دیگه وقتش بود که دوربین واقعی رو امتحان کنه و باباش دوربینی که برای کار استفاده میکرد رو بهش داد که فکر کنم بهترین چیزی بود که میتونست داشته باشه از همون لحظه داره عکس میگیره و واقعا هم عکسهای بانمکی میگیره. شاید توی پستهای بعدی چندتاش رو بزارم :)

بعد از ظهرها که از مدرسه برمیگرده توی راه ما به تمام تراکتورها و لودرها و کامیونهای در بین راه سلام میگیم و البته همه اسمهای خودشون رو دارن که برگرفته از کارتون تامس هست. بله ما هنوز هم با تامس در راه هستیم و عشق محمود از این قطار کم نشده بیشتر هم شده و برادر کوچکش هم از شنیدن موزیک تامس هرجا باشه خودش رو میرسونه و با محمود همراه میشه!!! عصرها اگه هوا خوب باشه هر سه میزنیم بیرون توی محوطه سبز و یا میریم خونه یکی از بچه های گروهمون و مادرها با هم همصحبت میشن و بچه ها هم با هم مشغول.  روزهایی که محمود به هر دلیلی مهدش تعطیله بعد از خوابوندن نور ما توی سالن یه کاغذ بزرگ میزاریم روی میز نهار خوری و شروع میکنیم نقاشی کشیدن. گاهی با رنگهای دستی گاهی با پاستل گاهی با ماژیک. البته تم بیشتر نقاشی ها هم تراکتور و قطار و این جورچیزهاست. خود محمود هم تازگیها من و خودش رو نقاشی میکنه که گاهی دارای چهار دماغ میشویم! از موجودات دیگه هم علاقه اش به دایناسورها زیاد شده و ما چندین دایناسور هم به حیوانات اهلیش اضافه کردیم فعلا! یه مساله ای هم که خیلی خیلی برای محمود مهمه اینه اگه داستانی بشنوه یا حتی حیوونی مثل گربه یا سگی ببینه اول از همه میگه مامانش پس کو؟ این حضور مادرو توجه به اینکه تمام موجودات باید مادر داشته باشن براش مهمترین نکته هست. راستش نمیدونم که دقیقا چه حسی داره ولی شاید این عشق به مادر و اینکه موجودی بی مادر باشه براش خیلی مهمه…..

یه مدتی هم هست براش به فارسی داستان میخونم. بار قبل که ایران بودم یکسری از کتاب داستانهای خیلی قدیمی ام رو با خودم آوردم که شامل خاله سوسکه و بز زنگوله پا و این جور داستانهاست. محمود از داستان یکی بود یکی نبود که فیله میافته دندونش میشکنه خیلی خوشش میاد و بز زنگوله پا. اسامی شنگول منگول و حبه انگور رو هم یاد گرفته. جالب اینه که من براش به فارسی قصه میگم شب برای باباش انگلیسیش رو تعریف میکنه. هر موقع بخواهیم داستان بگیم باید این داستانها رو بخونیم حس میکنم زبان های مختلف بیشتر براش مفهموم پیدا کرده و دلش میخواد که بتونه به زبونی که من هم حرف میزنم مکالمه کنه یکروزی هم بطور اتفاقی تلویزیون جام جم رو گرفته بودم روز رسانه و کودک بود همچین از این برنامه خوشش اومد اونها میگفتن پسر پسر…از اون روز هی میگه پسر پسر گند غسل!!!! و دلش میخواد دوباره برنامه رو نگاه کنه. هرچند که من همیشه فکر میکردم این برنامه ها اصلا باب طبع بچه ها نخواهد بود ولی مثل اینکه اشتباه کردم!!!!

و اما نور! این پسر کوچولوی ما که فقط وسط سرش یه خط از بالا تا پشت سرش فرفری شده! خیلی مرده! یعنی از شکل و شمایل پیداست که فردای نه چندان دوری حسابی این محله رو بهم خواهد ریخت! برای خودش برنامه ای داره و اگه فکر میکنید که با سرگرم کردنش میتونید حواسش رو پرت کنید سخت در اشتباهید در عرض چند ثانیه تمرکز میکنه و اون سر شما رو گرم میکنه و برمیگرده سر خراب کاریی که میخواسته انجام بده. احساس خجالت از دیدن آدمهای جدید چندان درش دیده نمیشه تازه خودش رو لوس هم  میکنه توی بغلتون هم ممکنه بیاد. عاشق اینه که کسی بیاد خونمون هی توی کریدور بالا و پایین میره و آخر هم یه شونه اش رو میده بالا سرش رو میگذاره روی اون شونه و میاد جلو که سلام بده. عاشق اینهم هست که با هم بریم مدرسه دنبال محمود. توی راه با هم موزیک گوش میدیم و وقتی هم میرسیم دم در مدرسه باید حتما خودمون بریم محمود رو بیاریم چون نور دلش نمیخواد زیاد توی ماشین بشینه. توی کلاس محمود هم همه بچه ها میریزن دورش و این آقا هم یک کم خوش خوشانش میشه بعد همه رو با دست میزنه کنار میره گشت میزنه برای خودش البته اول از همه باید داداشش بغلش کنه بعد این اتقاقات میافته. محمود هم خیلی هواش رو داره و اگه ببینه کسی داره اذیتش میکنه میاد بینشون حایل میشه!  موقعی که میریم به قول محمود گاردن تایم توی محوطه بر خلاف محمود که همیشه نزدیک من بود و دور نمیشد نمیزاره کسی بهش برسه همچین میدوه که باید باهاش دوید! صد البته هر چی دستش بیاد میخوره که باید خیلی مراقب بود! فعلا ۱۰ تا دندون داره که این قسمت رشدش از محمود دراین سن عقب تره. ولی خوب همونطور که گفتم با همین دندونها هست که همه رو میجوه! از اسباب بازیها و ماشینهای محمود گرفته تا من و خود محمود!!! هر چی هم بگی نه یا جیزه گوشش بدهکار نیست. تا محمود بشینه کارتون نگاه کنه صد بار میرسه رسیور رو خاموش و روشن میکنه و یا میره طرف گاز که باید چهار چشمی مراقب باشم. خوب این هم دوران ماجراجوییه این جوجه کوچولوی ماست دیگه هر کدوم به یه طریقی….

اما مامان گفتنهای نور اینقدر هم خنده داره هم دلنشین که فقط باید بغلش کنم و ببوسمش اول. با چنان سوز و گدازی میگه مامان که معلومه کس دیگه ای رو در اون زمان نمیخواد. وقتی از خونه خارج میشم و با پدرشون میمونن البته هردو خیلی هم راضی هستند ولی تا در خونه رو باز میکنم از اون سر راهرو با یه جیغهای شادی هر دو میپرن و میان که آدم دلش ضعف میره محمود میپره توی بغلم و نور میره از پشت سر بغلم میکنه و هی میزنه به پشتم. فکرش هم الان خنده روی لبام میاره. این دو موجود کوچولو اینقدر در این تن کوچولوشون عشق وجود داره که فقط میشه خدا رو شکر کرد.

البته در تمام این لحظات زمانهایی هم هست که محمود حوصله نداره یا خسته هست یا فقط بهانه میگیره یا نور بیش از حد شیطنت میکنه و بعد هم دعواشون میشه و هی هردو جیغ میزنن! ولی راستش من از دعواشون هم لذت میبرم راستش برام خنده داره که چطوری نور هی میخواد حقش رو بگیره و گاهی هم زور میگه و محمود بیچاره که بیشتر موقع ها مظلوم هم هست نمیدونه چطوری مقابله کنه. من فقط میشینم و میخندم و البته میانجی گری هم میکنم در آخر ولی دیدن نور که با چه خونسردیی میتونه به محمود نزدیک بشه و از روی لباس شروع به گاز گرفتنش بکنه خیلی خنده داره :) البته تازگی ها  کمی تغییر رویه داده و هی سرش رو تکون میده و نه نه میکنه که فکر کنم اعلام خطر میکنه قبل از حمله!!!!

خیلی چیزها هست که الان اصلا در ذهنم نیست لحظه لحظه این روزها خاطره هست و شاید یه دوربین فیلمبرداری میخواد که همه رو ضبط کنه….مثل تمام حمام رفتنهای محمود و نور با  هم که نور با یه پوشک توی حموم بالا  پایین میره منتظر نوبتش تا من محمود رو اول بشورم و بعد هم نور رو توی وان بزارم تا بازی کنه یا قایم باشک بازیهامون دور صندلی توی سالن که محمود از بس کند حرکت میکنه که نور سریع بهش میرسه و بعد همه از خنده روی زمین ولو میشیم…… داداش کوچولوهای عزیزم از این دوران شیرین حسابی لذت ببرید ممنون که به من هم فرصت دادید تا دوباره با شما کودکی کنم…

تا یه فرصت دیگه خوب باشید….

خوشبختی زمستونی

بوی برنج بسمتی دم کشیده تمام خونه رو برداشته و با بوی قرمه سبزی که از دیشب بار گذاشتم آدم رو مست میکنه. با اینکه توی خونه سرده از بس در حال حرکت هستم با آستین کوتاه میگردم و پابرهنه. نوک انگشتای پام یخ کرده. هیچ صدایی جز صدای ماشین رختشویی نیست که گاهی روزی دو بار کار میکنه. آب رو گرم میکنم و در همین حین رو تختیها رو عوض میکنم باید از همه فرصت تنهایی استفاده کنم تا نور بیدار نشده. چقدر جای محمود صبحها توی خونه خالیه چقدر با فکر کردن بهشون قلبم میلرزه از ذوق. چقدر بو سه  هایی که هر از گاهی میاد یهو به دستم یا شونم میده منو میبره به اوج. از کی اینطوری شدم که حتی در لحظات تنهایی هم فقط به این دو موجود کوچولو فکر میکنم انگار من رو برای هیچ کار دیگه ای خلق نکرده اند. برمیگردم به آشپزخونه و یک کم کره رو میگذارم بیرون که نرم شه و مواد کیک رو روی پیشخون میگذارم تا دیرتر کیک بپزم توی این هوا با چای داغ میچسبه مخصوصا که مشتریش اهل کوچولوی خونه باشه. یک چای گیاهی برای خودم میریزم میام وبگردی. چند تا بلاگ خوب پیدا کردم که با چای و کمی بامیه که اینجا بهش بلح شام میگن میچسبه. پاهام از نوشیدن چای گرم میشه و سکوت لذت بخش ادامه داره. راستی مگه زندگی مجموعه ای از همین لحظات کوچیک و شاید بی اهمیت نیست که ما گاهی فراموشش میکنیم؟

خوب همینطور که مشاهده میکنید محمود یک بغل محکم به نور برای روز تولدش بهش داده! یکی از بهترین زمانها بازی توی سالن با این دو تا پسر شیطونه

DSC01593

اول کیک اسباب بازی نور رو محمود افتتاح میکنه!

DSC01581

این هم نونوی شیطون با شمع سحر آمیز!

DSC01608
DSC01610
DSC_0619
DSC_0635
محمود برای اولین بار از تولد حسابی لذت میبره مخصوصا که کاراکتر محبوبش باب روی کیک هست :)
DSC_0645
محمودی روز اول مدرسه با یونیفرم…
DSC01642
گشت و گزار توی میدونی جلوی خونه با دختر محبوب محمودی کارولینا!
DSC01685
میوزیک تایم! وقتی که دو برادر تصمیم به رقص و موزیک میکنند نور میزنه و محمود میرقصه!!!
DSC01697    DSC01695
لحظات شاد با وجود این دوشیطون توی خونه زیاده. البته همش هم گل و بلبل نیست و رسیدگی به دو بچه توان و صبر و انرژی میخواد که عشق به حضورشون به آدم میده. متاسفانه این دو هفته اخیر هر دو سرما خورده بودند و بسیار همه اذیت شدیم. الان همه چی به حال اول برگشته :) راستی جمعه پیش نور برای اولین بار خودش از روی زمین بلند شد و چهار قدم بدون کمک راه رفت. محمود اینقدر خوشحال شده بود که هی میگفت نونو داره راه میره! البته بعد از اون فقط وقتی غذا ببینه خودش رو به سرعت میرسونه و هنوز برای راه رفتن تمرین میکنه. راستی بچه ها چقدر زود بزرگ میشن مگه نه؟
خوب این باشه تا پست بعدی
شاد باشید

نور یکساله میشود

دیروز اول اکتوبر پسر کوچولوی خونه ما نور یکساله شد. متاسفانه کامپیوتر بنده به رحمت خدا رفته و نتونستم عکسی بزارم و چیزی بنویسم دیروز. زمان اینقدر زود برام گذشته که یه موقع دلم میلرزه که قدر این روزها رو بقدر کافی نمیدونم و عمر ما چه بسی سریع میگذرد. فکر کنم تا چشم بهم بزاریم ببنیم که بچه ها بزرگ شدن و همه اینها خاطره است.

تولد نور رو ۴ نفری جشن گرفتیم و بسیار لذت بخش هم بود. محمود از کله صبح برای نور تولد مبارک خونده و ماچش کرده تا شب! هی هم منتظر کیک بود و دم به ساعت میرفت دم در که ببینه کی این کیک پس میاد از بس ما به بچه مون کیک نمیدیم! یه کیک اسباب بازی برای نور گرفته بودیم که محمود شصت بار پخش و پلاش کرد هزار بار این آهنگش رو پخش کرد! نور هم خوشحال از شوق محمود به همه این چیزها دنبالش تمام روز رو بازی کرد وقتی که وقت تولد مبارک خوندن ما شد همچین بغضی کرد که نگو طفلکی خیلی ترسیده بود! بدلیل عکس گرفتن زیاد ما قبل از فوت کردن شمع محمود هی انگشت میکرد توی این کیک بیچاره و هی غر میزد که پس کی این کیک رو فوت کنیم و بعد از فوت شمع هم همچنان به ناخونک زدن به خامه های کیک ادامه داد. یاد بچگی خودم افتادم که با برادرم دقیقا همین کار رو میکردیم و این بهترین لذت خوردن کیک تولد بود :)

ممنون از همه دوستان نازنین که به هر طریقی تولد این فسقلی ما رو تبریک گفتن فعلا این پست باشه تا با عکس برگردم

شاد باشید

از دفعه قبل که با اراده بسیار قوی نوشتم و خوشحال و خندان و خوش باورانه فکر میکردم که زود آپ میکنم خیلی وقته گذشته. ولی خوب اگه شما هم دو تا کوچولوی شیطون داشتید که از ساعت ۶ صبح بیدار میشن و تمام روز شما رو دنبال خودشون میگردونن به من هم حق میدادین که از خیر نوشتن بگذرم. تابستون مثل برق و باد گذشت و ماه رمضان از اون سریع تر.

برادرهای کوچولوی منزل ما دیگه برای خودشون دارن مرد میشن و حسابی صدای خنده و بازیشون تمام خونه رو پر میکنه. محمود ۴ اکتوبر سه سال و نیمه میشه و نونوی ما هم تا ۱۵ روز دیگه یکسالش میشه. خیلی خیلی زود گذشت برای خودم. یاد پارسال که چقدر این زمان در تلاطم بودم که کی میاد و چطوری میاد. خدا رو صد هزار مرتبه شکر که همه چیز اونطوری که دوست داشتم شد.

خوب توی این تابستون محمود یک ماه و نیمش رو رفت پیش معلمش که کلاس مونتسوری داشت و هم کمکی به من بود که الان چند وقتیه دست تنها هستم و کمکی توی خونه ندارم هم که خودش حسابی بازی میکرد و چیزهای جدید یاد میگرفت. وقتی هم که کلاسش توی آگوست تموم شد من خوشحال بودم چون میتونستیم قبل از شروع مدارس کمی با هم باشیم و تا امروز خدارو شکر خیلی با هم خوش میگذرونیم و بازی میکنیم. ولی مدارس بجای اینکه اول سپتامبر باز بشه عقب افتاد تا آخر سپتامبر اون هم بخاطر این آنفلونزای خوکی! این کشور هم کارهاش خیلی عجیبه اول میگیرن یه عالمه خوک رو میکشن حالا اون اشکال نداره میگن حرومه! ولی دیگه مدرسه تعطیل کردنتون چیه آخه!؟

خلاصه فعلا که یه ترس بسیار شدیدی توی خانواده ها افتاده از این مرض که همه میخوان بچه هاشون رو اصلا مدرسه نفرستند و فکر کنم هوم اسکولینگ(home schooling) باب بشه از این به بعد! دکتر محمود که میگه این آنفلونزا هم مثل نوع های دیگش بیماری سبکیه ولی آدم توی این کشور که مشکل اولیه انسانها کثیف بودن خودشون و محیط اطرافشون هست میمونه که چی رو قبول کنه؟! خلاصه که خدا به ما که نه به بچه های ما رحم کنه!

خوب از محمودی بگم که برای خودش مردی شده و اینقدر از صبح تا شب حرف میزنه که تماشایی است! دایره لغاتش خیلی گسترده شده و حسابی من رو متعجب میکنه. سعی میکنه هر کلمه جدید رو گوش کنه و بعد هم عین طوطی تکرار میکنه. با اینکه زیاد فرصت فارسی حرف زدن باهاشون ندارم ولی مثلا امروز داره دنبال اسباب بازیش میگرده یهو میگه ماما هبابیما! که من از خوشحالی داشتم غش میکردم چون دیدم که چیزهایی که قبلا بهش گفتم رو خودش بیاد میاره و راستش یک کم تشویق شدم که باهاش فارسی بیشتر صحبت کنم. هنوز عشق به این قطار محترم تامس برقراره و شبها هم چنان در خواب با تامس و پرسی (Percy) و جک (Jack) مکالمه های طولانی داره! البته به این علاقمندی یه موجود دیگه ای هم که یه گوسفند خنده دار به اسم شاون  (Shaun The Sheep)هست اضافه شده!

اولین بار یه قسمت شاون رو توی ام بی سی بچه ها دید و دیگه ولش نکرد و خداییش هم خیلی خنده داره. خدا پدر این یوتیوب رو بیامرزه که هر چی بخواهی توش هست شما هم اگه میتونین این کلیپ رو نگاه کنید با نمکه. دیگه یک بار هم داشتم این کارتون دو احمق بود که بچگی هامون نگاه میکردیم توی یوتیوب نگاه میکردم حالا کارش شده بشینه به این کلیپها کلی از ته دل بخنده.اینقدر زیبا و پاک هست این خنده هاش که دلم رو میلرزونه.

خوب البته محمود تمام روزش رو با دیدن این چیزها نمیگذرونه ولی علاقه اش و خیال پردازیش با اینها خیلی زیاده. حتی وقتی برای خودش داره با ماشینهاش بازی میکنه یا نقاشی میکشه یکجوری این موجودات توش وجود دارن و یا داریم تامس رو نقاشی میکنیم یا مجسمه خمیری میسازیم یا با لگوها یه قطاری در میاریم دیگه!!!!

از نور هم بگم که خیلی از وزن نوزادیش کم شده و بجاش برای راه افتادن بدنش آماده تر شده. الان شش عدد دندون بسیار تیز داره که هیچ رحمی به من بیچاره ندارن تا جایی که من رو مجروح کردن و با کرم و این حرفها خوب شدم ولی خدای نکرده اگه صدای آخ از من در بیاد همچین بهش بر میخوره و گریه ای سر میده که از حرف زدن و ابراز دردت پشیمون میشی! خیلی خیلی شیرین هست و اراده آهنین داره! وقتی با محمود مقایسه اش میکنم در این سن محمود مثل یه بره بی آزار بود که زود تسلیم میشد و حرف گوش میکرد. هنوز هم اینطوریه ولی نور اگه یک کاری رو نگذاری انجام بده تا چشمت رو دور ببینه اگه نیم ساعت هم گذشته باشه دوباره میره کار خودش رو میکنه!خلاصه که خداوند به من بیچاره رحمی بکنه وقتی که شروع به راه رفتن بکنه :( برای این دندون در آوردنهاش هم خیلی اذیت میشه این سه تای جدید رو هم تقریبا با هم در آورد و یک هفته دیگه باز مریض بود و نه غذا میخورد نه حالش سرجاش بود هی هم غر میزد. امیدوارم که دیگه کم کم دندون آوردنش بهتر بشه چون این ۶ تا دندون باعث شد از زندگی سیر بشم!!!!

و اما اگه بخوام یک روز کاری ما رو توی خونه براتون بگم اینطوریه ما صبحها از ۶ که بیدار میشیم و صبحانه میخوریم با نور که الان تمام خونه رو به سرعت ماورای نور سیر میکنه به سمت سالن پذیرایی که به محل بازی بچه ها تبدیل شده میریم و این دوتا هی بازی میکنن هی توی راهرو دنبال هم میکنن بعد با هم موزیکهای مهد گوش میدیم و میرقصیم البته این میون من بساط نهار خودمون و نور رو هم کم کم سرهم میارم! تا ساعت ۱۰ میشه و وقت خواب نور میرسه. محمود قبول میکنه که برای یه مدت کوتاه بازی کنه خودش تا من به نور شیر بدم و بزارمش توی تختش که بخوابه. این پروسه یه یک ربعی طول میکشه. گاهی محمود میاد یه سرکی میکشه و با اشاره ویواش میگه که داره میره یه آبمیوه برای خودش بیاره!

بعد از اینکه نور رو میگذارم بخوابه برمیگردم پیش محمود و با هم نقاشی میکنیم یا شاید خمیر بازی کنیم. اگه هیچ کدوم رو دوست نداره میریم که دوباره توی سالن بازی کنیم یا کمی میریم توی بالکنی و هم از هوای صبحگاهی لذت ببریم و هم کتاب بخونیم. محمود عاشق کتابه و البته هر کتابی که توش تراکتور و قطار و این جور چیزها باشه بهتر! تازگی ها دوست داره که خودش چیزهای توی کتاب رو بشمره و به من هم میگه که همراهیش کنم. توی این مدت با هم یک چند لقمه نون و پنیر رو هم میخوریم که شکم کوچولوی محمود تا ظهر خیلی گرسنه نمونه. البته باز هم این بین من به آشپزخونه (دفتر کاری!) سرک میکشم و تا ظهر دیگه کلا غذاها باید آماده باشه. اگه من و محمود زیاد سرو صدا نکنیم و اگه باغبون هوس کوتاه کردن چمن ها رو نکنه و هیچ صدای دیگه ای هم نباشه نور میتونه تا ساعت ۱۲.۳۰ -۱ بخوابه. البته این ایده ال هست ولی گاهی هم ساعت ۱۱ بیداره. خلاصه دوباره بازی و رقص و آواز! تا نهار نور که دور و بر یک و نیم میخوره و بعد هم محمود غذاش رو میخوره و میتونه بعدش کمی تامس نگاه کنه یا به دوست گوسفندیش سری بزنه!

DSC01286 DSC01264 DSC00363

بعد از ظهرها هم وقتی نور ساعت ۳ میخوابه دوباره من و محمود هم یک چرتکی میزنیم گاهی محمود مقاومت میکنه و خوب نمیخوابیم و پازل میاریم بازی میکنیم یا باز هم نقاشی و تازگی ها کولاژ کردن هم که به علایقش اضافه شده انجام میدیم تا نور بیدار شه نزدیکای ۵ و بعد هم بابایی بیاد یا بعد از شام با هم توی خونه بازی میکنیم!!!! یا میریم توی میدونی جلوی خونه که پاتوق تمام بچه های میدون اول هست و محمود با دوچرخه اش که تازگی ها یاد گرفته پدال هم بزنه بازی میکنه. نور هم با تمام اکراهی که از گذاشتنش روی چمنها بهش دست میده باز هم راه میافته و به متر کردن فضای سبز میپردازه!

خوب یه روز طولانی دیگه داره تموم میشه اگه انرژیی مونده باشه قبل از خواب حتما باید حمام برن که بیشتر شبها این موضوع انجام میشه که گاهی شوشو دیگه کفرش در میاد که من با این خستگی چرا باید بچه های تمیز رو حموم کنم!!!! بهرصورت حمام  و مسواک و داستان یا شعر قبل از خواب و دیگه قبل از ساعت ۹ این دو فرشته شیطون به خواب میرن……

حالا چرا یهو من این همه چیز رو نوشتم…آها مادران محترمی که میخواستند بیشتر بدونن از اینکه ما چطور ایام رو میگذرونیم با دو بچه این هم زندگی شیرین ما :) …البته بعد از خوابیدن این شیطونکها من باید به آشپزخونه و لباسها و بعد هم خودم کمی برسم که دیگه کم کمش ساعت ۱ میتونم دفتر کارم رو تعطیل کنم و بخوابم! الان که فکر میکنم جای تعجب نیست که موهام شروع کرده به ریزش اون هم به شدت و خیلی زیاد :( حالاست که قدر کارهای پدر و مادرم رو بیشتر میدونم و خیلی بیشتر دلم میخواد کنار مادرم باشم :(

خوب کلی حرف زدم این روزهای آخر ماه رمضان هم انشالله که همگی ازش استفاده کنیم و برای همه بچه ها و سلامتیشون دعا کنیم که بهترین نعمت برای ما مادرهاست

شب و روزتون بخیر

بازگشت

روزهای بلند تابستون با حضور محمود و برزگتر شدن نور من رو اونقدر مشغول کرده که حتی فرصت نوشتن در این خونه رو ندارم. شاید هم بی دل و دماغی روزگار همراهی میکنه ولی همونطور که دوستان گفتن زندگی بدون توجه به همه ناملایمات جریان داره. و اما از احولات پسرهای ما: محمود سه سال و دو ماهه و نور ده ماهه حسابی با هم دوست هستند. هر حرکت محمود نور را به وجود میاره و صدای خنده های نور بهترین هدیه ای هست که تن خسته من رو شاد میکنه.نور یک موجود مختلف از محمود هست و با نیازهای متفاوت بسیار اجتماعی و بی خیال. حتی اگه محمود با خشونت اسباب بازی رو ازش بگیره سرش رو میاندازه پایین میره سراغ یک چیز دیگه. البته کم پیش میاد که جنگی رخ بده و محمود با همون سخاوت ذاتیش برادرش رو همراهی میکنه و از خیر بازی با اون اسباب بازی میگذره و یک چیز دیگه رو بر میداره.

محمود عاشقانه نور رو دوست داره وقتی نور از خواب بیدار میشه و گریه میکنه با دلسوزی خواهش میکنه که بریم برش داریم و به هر بهانه ای بوسه بارونش میکنه البته یک کم هم میچلونش که گاهی جیغ نور در میاد! ولی واقعا لذتی که از حضور نور برای محمود وجود داره غیر قابل توصیفه. از دو ماه قبل وقتی نور حدود هفت و ماه و نیم بود تمرین خواب رو باهاش شروع کردم که البته به علت حضور محمود و اینکه اگه نور رو به حال خودش میگذاشتم که گریه کنه محمود با حالت ناراحت میخواست که به کمکش بره و این کار رو برام سخت تر میکرد ونور هم اراده قویتری داشت و ممکن بود یکساعت گریه کنه و من رو شکست بده!

اما بهرصورت با تجربه ای که با محمود داشتم باید کمی زودتر هم شروع میکردم که این پروسه رو پست سر بگذارم این برای خودش حدود یکماه زمان مفید برد و الان نور و محمود هر دو توی یک اتاق میخوابند. در یک زمان به خواب میرن نور گاهی یکبار برای شیر بیدار میشه و دوباره تا ساعت ۶.۳۰ صبح میخوابند که این البته به من بیشتر فرصت میده که انرژی بگیرم برای این روزهای گرم و بلند تابستون. البته این دو ماه گذشته روزهای سخت زیاد توش بود و گاهی گذاشتن نور به حالت گریه برای مدت طولانی قلبم رو به درد میاورد ولی الان از نتیجه اش خیلی راضی هستم هم بهتر میخوابه و هم زندگیش یه برنامه منظم داره که برای همه ما آرامش بخش هست. البته باید بگم محمود هم خیلی توی این دوره همراهی کرد چون شبهای اولی که ما به اتاق محمود نقل مکان کردیم و نور رو باید بعد از شیر دادن و بیدار توی تختش میگذاشتم نور شروع به گریه میکرد و محمود هم باید میخوابید وقتی گریه نور قطع نمیشد محمود در حال خواب و بیداری میگفت هییییییس! و به خواب میرفت دلم براش بیشتر از نور میسوخت و برام جالب بود که بچه ها خودشون رو با موقعیتهای جدید چطور وفق میدن.

نور در هفت ماهگی شروع به چهار دست و پا رفتن کرد و الان اینقدر ماهر شده که در عرض پنج دقیقه به اون سر خونه میرسه و برمیگرده از نه ماهگی رو پاهاش می ایسته و در نه ماه و سه هفته اولین دندونش از بالا در اومد که البته به مدت چهار روز تب بالا داشت و یه هفته از خواب و خوراک افتاده بود. در طول این چندین ماه حسابی وزنش بالا بود البته چون فقط شیر من رو میخورد دکتر هیچ مشکلی نمیدید ولی الان چون به حرکت افتاده دیگه اونقدر وزن نمیگیره و از حالت خپلگی در اومده ولی ما هنوز بهش میگیم قلنبه! حتی محمود :)

محمود برای برادرش خودش اسم میگذاره اول بهش میگفت نونو حالا میگه نیتزا! بر وزن پیتزا! چراش رو نمیدونم ولی یه روز شروع کرد صداش کردن به این اسم و فعلا که اینطوری صداش میکنه با اینکه اسم نور رو میدونه. محمود از آخر ماه می مدرسه اش تعطیل شد و الان یک ماه هست که پیش معلمش که یک کارگاه مونتسوری داره میره و روزها اونجا مشغول هست که البته این هفته هفته آخر خواهد بود و سه هفته رو با هم میگذرونیم و بعد هم از آخر آگوست مدرسه ها دوباره باز خواهد شد.

طبق رسم هر سال ما هم چند روزی به سفر تابستونی رفتیم که البته شک داشتیم که با حضور نور چطوری میتونیم از پس هردوشون بر بیاییم خصوصا که نور خیلی پر تحرک هست و محمود هم همچنان وابسته به من. بهرصورت امسال تصمیم گرفتیم برای رفتن به ساحل مدیترانه یک کم راه رو دورتر کنیم و به ساحل شمالی نزدیک شهر مرسی مطروح (Mars Matrouh)بریم. از قاهره تا مرسی مطروح با ماشین نزدیک ۴ ساعت رانندگی داره که با حضور دو تا بچه کوچیک یک کم سخت بنظر میومد ولی خدا رو شکر بخیر گذشت و فقط یک مقدار کوچیک بچه ها نق نق کردندکه اون هم عادی هست!

 

DSC00994   map

شهر مرسی مطروح در ۲۴۰ کیلومتری غرب اسکندریه قرار داره و بصورت بزرگراهی هست که دلتا رو به مرزهای لیبی وصل میکنه. دارای ساحلهای خیلی زیبایی هست که خیلی از فیلمهای قدیمی عربی در اونها فیلم برداری میشد. البته ما توی خود شهر نبودیم و به یک ساحل تقریبا جدیدتر به اسم Almaza Bayرفتیم که ۴۰ کیلومتر قبل از مطروح هست ولی خوب به خود شهر هم سر زدیم. یکی از مهمترین سوغات این شهر بادوم زمینی یا بقول مصریها سودانی و تخمه جات (؟) هست و که هر کس که به مطروح میره از اونجا تهیه میکنه. ما هم بعد از گشت در شهر به یکی از مغازه ها که برای بادومش صف کشیده بودن رفتیم و طبق معمول شوشو چندین کیسه تخمه و بادوم زمینی گرفت! هتلی که درش بودیم با توریستهای ایتالیایی پربود و تمام کارکنان هم زبان ایتالیایی صحبت میکردن یکجورایی فکر میکردی که توی ایتالیا هستی. بهرصورت این از مزیتهاش بود چون مسافران مصری خیلی خیلی شلوغ و بی نظم هستند و ما میخواستیم از شلوغی شهر کمی دور باشیم! البته باید گفت که ایتالیاییها عموما خیلی شلوغ هستند ولی این بار همه خیلی خانواده های محترم و بی آزاری بودن که باعث شد همه رو به یک چوب نزنم از این به بعد!

 

محمود که خیلی از رسیدن به دریا و هدل(hodel) به زبون خودش خوشحال بود و نرسیده روونه دریا شدیم و غروب خورشید رو تماشا کردیم و محمود عاشق ماسه بازی شروع به شیطنت کرد. روز دوم با کمال تعجب محمود از رفتن داخل استخر سر باز میزد و میترسید. برعکس اون نور حاضر بود تمام مدت رو توی آب بگذرونه :)  ولی محمود حتی از دریا هم بیشتر وحشت داشت که البته با روشهای مختلف کم کم در روزهای بعد این ترس کمی ریخت و با هم در استخر بازی میکردیم و بعد ظهرها هم با هم به پیشباز موجها میرفتیم. البته نور هم ما رو همراهی میکرد و با هر ضربه موج به پشتش قهقه هایی سر میداد که ما رو هم به خنده میانداخت.

  DSC00886    DSC00887  DSC01006

راستش سفر خوبی بود با اینکه من در تمام روز در حال شستن و پوشک عوض کردن و غذا دادن و شیر دادن و …بودم باز هم خیلی به هممون و فکر کنم از همه بیشتر به محمود خوش گذشت هی هم میپرسید که خونه که نمیریم؟! دیگه بعد از پنج روز باید بر میگشتیم به زندگی واقعی که این قسمت هم همراه با شست وشوی مقدار زیادی لباس و ریخت و پاش خونه و تمیزی بعد از اون همراهه. ولی خدا رو شکر که همه چیز کم کم سر جاش اومد.

هنوز گفتنی زیاده چون محمود به سرعت زیادی دایره لغاتش تکمیل شده و مثل بلبل از صبح تا شب حرف میزنه حتی توی خواب هم!!!! هنوز هم عشق قطار تامس هست و عشق به تراکتور و بولدوزر و هر نوع کامیون و خلاصه ماشین سنگین هم اضافه شده و تا بیرون میریم باید به تمام این ماشینها در طول راه سلام کنیم و محمود انگار بار اول هست که اینها رو میبینه باید تک تک رو نام ببره! خدا آخر و عاقبت ما رو بخیر کنه…

امیدوارم باز بتونم به زودی بنویسم مرسی از همتون که بیادم هستید و از احوالات ما پرسیدید خوب وسالم باشید

شب و روزتون بخیر

امروز ۴ ژوئن نه تنها برای مصریها بلکه برای تمامی مسلمانهای خاورمیانه و جاهای دیگه روز مهمی بود همه منتظر بودند که ببینند پرزیدنت اوباما چه سخنانی رو میگه. امروز قاهره همه چیز به حالت تعویق در اومده بود خیلی از مدرسه ها تعطیل بود (مدرسه محمود ولی باز بود!) و خیابونهای اطراف دانشگاه قاهره همه بسته شده بود و حتی شنیدم توی اسکندریه هم تدابیر امنیتی برگزار شده. برای رفتن به این سخنرانی هم فقط کسانی که یکجوری وابسته بودند و دعوت شده بودن میتونستند حاضر باشن و باقی میتونستند این سخنرانی رو از خونه ببینند. نمیدونم از شما هم کسی به این سخنرانی گوش کرد ولی بنظرم حرفهای خوبی زده شد تا چه حد حالا به این حرفها عمل بشه و کشورهای خاورمیانه همراهی کنند.

من بیشتر کنجکاو بودم ببینم در مورد ایران چی میگه. البته جالب بود که اقرار کرد که امریکا در سقوط دولت مصدق دست داشته و این که حاضر هستند بی توجه به گذشته راهها رو برای آینده بهتر باز کنند. حالا جواب حکومت ما چی خواهد بود رو نمیدونم ولی ایکاش همه این سیاست بازیها تمومی داشت. زیاد نمیشه البته امیدوار بود ولی همین که این حرکت صورت گرفته به عنوان پیغام صلح خیلی خوبه. 

گزارش کامل رو میتونین اینجا بخونید

مامان محمود امیدوار به آینده!

خوب محمود عزیزما هم بالاخره برای خودش مردی شد و سه سالش شد. بهمین مناسبت ما اول صبح دوشنبه ۴ می براش توی مهدش یه تولد کوچیک گرفتیم. اون روز هوا از صبح خیلی بد بود و باد بدی شروع به وزیدن کرده بود که تبدیل به طوفان شن شد. بهرصورت ما هم خاکی به مدرسه محمود رفتیم و بچه ها که توی کلاس بخاطر بدی هوا حبس شده بودند رو شاد کردیم.

   DSC00310

DSC00318    DSC00325

DSC00320

معلم محمود خانم صوفی در حال روشن کردن شمع…محمود خوشحال و خندان در حال خوردن کیک …محمود و معلمش (هرکاری کردم از خوردن دست برنداشت آخرش دهنش اینطوری موند!)….بچه ها در حال خداحافظی با من

اما بعداز ظهرش من نه چندان عاقل به هوای اینکه هوا خوب خواهد بود کلی از دوستان و همسایه ها رو برای تولد محمود در میدونی جلوی خونه که مثل باغچه میمونه دعوت کرده بودم. از هفته قبلش هم به یکی از خانومهای شهرک که تازگی ها کار کیترینگ و پخت کیک میکنه سفارش داده بودم که هم کیک و هم ساندویچ و خلاصه مواد غذایی مختلف درست کنه. از شانس بد من هوا هم طوفان شد و من بیچاره با پشیمونی زیاد مجبور شدم همه رو به داخل خونه دعوت کنم. به علت تعداد زیاد بچه ها تقریبا خونه تبدیل به سیرک شده بود که از همه جاش یه چند تا بچه آویزون بود و کیکی بود که روی زمین له میشد! من هم وسواس به تمیزی! خلاصه به بچه ها که خیلی خوش گذشت ولی محمود از ترسش رفته بود توی آشپزخونه برای خودش غذا میخورد و به باباش هم میگفت بیا پیش من! بچه تا حالا اینقدر شلوغی ندیده بود توی خونه! البته خودش خاطره شد و محمود از کیک که البته قطار محبوبش تامس بود خیلی خوشحال شد و دلش نمیخواست که بخوردش! این هم چند تا عکس از تولد محمودی:

DSC00342   DSC00341

copyus

         کیک تامس! ….کیک و مخلفات….همه ما (مادرهای بدون شکل!)

DSC00384

 

در پایان هم یک نمونه از همکاری برادرانه محمود با نور در دوچرخه سواری. نور عاشق دوچرخه محمود شده! حالا دلتون نمیخواد دوتا بچه داشته باشید؟!

بعد هم من یک لیستی از کتابهای محمود دارم آماده میکنم و حتما در پست بعدی انشالله نه خیلی دیر پست میکنم. اینو گفتم مامان آرمانی این همه زحمت کشید ما هم دنباله کار خوبش رو بگیریم.

همگی شاد باشید

خوب از کجا شروع کنم بگم….اول یک کمکی از سفرمون بگم که دیگه داره داستانش کهنه میشه. راستش سفر با دو تا بچه کوچیک برای من یک کمی ترسناک بود ولی با همکاری شوشو به سلامتی و بدون مشکل زیاد انجام شد. بطور خلاصه اگه بگم از این سمت برای اومدن به ایران فقط همون اول به ما ایراد گرفتن که چرا دارید میرید ایران و یک یکساعتی شوشوی بیچاره رو بردن اداره اطلاعات که اسمش رو وارد کنند و همین باعث شد که کارتهای پرواز ما رو بدن به یک نفر دیگه و خلاصه داستانی بود. ولی وقتی رسیدیم به ایران همین که محمود مادربزرگش رو دید و چقدر خوشحال شد خودش خیلی می ارزید. بعد هم حال و هوای عید بود و کلا توی فرودگاه خیلی خوب برخورد میکنند و خدا رو شکر بارهای ما سریع اومد و ما زیاد معطل نشدیم. اون چند روزی هم که تهران بودیم محمود هم برف رو دید و هم با پیشی های خونگی ما حسابی کیف کرد و هر جا رفتیم از این که هی بهش شیرینی و میوه و آجیل تعارف میکردن حسابی خودش رو و ما رو شرمنده کرد و هی خورد. نوش جونش ولی من دل توی دلم نبود که آخر دل درد بگیره! 

mudiinair

محمود و توماس و طریقه استفاده از هدفون با دودکش تامس! (راههای سرگرم شدن در هواپیما) :)

هر موقع که از خونه بیرون میرفتیم با نگرانی میگفت که برمیگردیم همین جا دیگه؟! میگفت که مامان بزرگ من منتظرشه. آخه مادربزرگم دستشون شکسته و توی خونه هستند برای همین محمود اینو بهانه میکرد که باید برگردیم و خلاصه باعث شادی اونها هم شده بود. توی این مدت دوستان و بعضی اقوام رو دیدیم و یکروز هم مامان فراز و فراز جون زحمت کشیدن اومدن و بچه ها با هم آشنا شدن که داستانش رو قبلا مامان فراز شرح دادن. البته در تمام این مدت محمود  به این قطار عزیزش تامس وفادار بوده و هر جا رفتیم و بودیم این قطار همراهش بوده و هست و فکر کنم تمامی کسایی که محمود رو دیدن با تامس هم آشنا هستند.

mudinfaraz

محمود و آقا فراز در حال بازی

اما نور هنوز خیلی کوچیکه که چیزی بفهمه و همین که غذاش روبراه باشه و جاش تمیز براش کافیه ولی اون هم حسابی از این که مرکز توجه بود و همه باهاش بازی میکردن حسابی خوش خوشانش بود و در این بین گاهی هم محمود حس حسادتش گل میکرد و یک شب به من گفت که بزار نونو (اسمی که محمود برادرش رو صدا میکنه) پیشه بابا باشه و تو پیش من باش. اون به تو احتیاج نداره! اونجا بود که فهمیدم پسرکم گاهی حسادت هم میکنه ولی قلب مهربونش نمیزاره که نشون بده.

تهران هم توی عید که خیلی شلوغ نمیشه و هوا هم که خوب بود و خیابونها همه تمیز (اگه به مصر بیایید متوجه میشید که تمیز که میگم یعنی چی!) و خیلی هم حس میشه که به شهر رسیدن. تنها چیزی که این چندین سفر این چند ساله حال آدم رو میگیره رفتار مردم هست که انگار با هم دعوا دارند حتی توی عید هم هیچ کس با روی خوش با کسی رفتار نمیکنه. از فروشنده گرفته تا راننده تا عابر متاسفانه همه با یکجور خصومت جواب آدم رو میدن شاید همه انقدر مشکل دارن که اصلا دیگران براشون اهمیت ندارن شاید هم بدشانسی من بوده ولی این بار چندم هست که این تجربه رو دارم و گاهی خودم رو در این شهر غریب حس میکنم. از ایرانیهایی که به مهمانوازی مشهور بودن بالاخره توقعی دیگه میشه داشت.

filsavari

محمود و فیل سواری در تهران!

بهرصورت سفر بیشتر از همه برای محمود لذت بخش بود و بنظرم خیلی چیزهای جدید هم یاد گرفت و اون حس متعلق بودن رو بیشتر درک کرد. یه تجربه کمدی هم سفر با پروازهای خطوط مصری بود که از دبی به قاهره داشتیم و واقعا یه نمونه کوچیک از خود مصر هست از بی برنامگی و بی نظمی طوری که برای ما غذا آوردن بعد هیچ کس نمیومد جمعشون کنه و ملت خودشون ظرفهاشون رو میبردن آشپزخونه! بماند که صندلیهای هواپیما با دست عقب جلو میشد و یه تلویزیون مثل اتوبوسهای سیر و سفر یه فیلم کهنه مصری رو نشون میداد و کاپیتان هواپیما یهو وسط بلند شدن از زمین داد میزد بابا اون موبایل رو خاموش کن!!!! کلی خندیدیم جاتون خالی و دیگه هم با این خطوط پرواز نمیکنیم بیشتر برای امنیت جون خودمون!

theend

دوتا برادر در حال خداحافظی از تهران :)

بعد از برگشت محمود اول که اصلا حاضر نبود بره مهد و هی میگفت میخواد بره خونه حالا کدوم خونه. ای بابا دیگه اینجا رو قبول نداره! بعد هم که هی از هواپیما و تراکتور و هر چی ماشین سنگین بگین اسم میبره و تمام فکر و ذکرش شده این چیزها. داستان تامس به قوت خودش برجاست و هر چی سعی کردم که یکجوری ذهنش رو با چیزهای دیگه مشغول کنم باز هم در لحظه ای که به حال خودش باشه از داستانهایی که تامس با همکارانش داره برای خودش داستان میسازه و همه ماشینهاش رو هم قطار میکنه دنبال هم و قصه میگه. البته به کتابهاش هم علاقه داره و صد البته که کتاب تامس هم داره و البته که توی دبی هم یه ست کوچیک از تامس گرفته که فعلا روی میزش هست و گاه گاهی اون تماس بارگیری میکنه و محمود هم در حال خوندن شعر تامس دو دو کنان ماشین هاش رو هم توی ریلهای تامس حرکت میده. گاهی هم که خیلی سخاوتمند باشه یکی از تامس هاش رو میده نور که براش گاز بزنه!

و اما نور الان که دیگه هفته آخر شش ماهگی رو میگذرونه و دیگه برای خودش مردی شده! معنی مامان رو میدونه یعنی اگه من نباشم مراسمی ایجا د میکنه که من حتما باشم! هرچند من روزها برای یکی دوساعت میگذارمش خونه و میرم جیم چون اگه جیم هم نرم حسابی قاطی میکنم! پیش خانومی که بهم توی کارهای خونه کمک میکنه میمونه و من میرم و میام بیشتر توی زمانی هست که خوابه و البته به اون خانوم هم کمی عادت کرده ولی اگه شیر بخواد زمین و زمان رو بهم میریزه. از دو هفته پیش هم غذا رو براش شروع کردم که اول اصلا همکاری نمیکرد ولی الان بهتره و فعلا داریم هرچیزی رو کم کم باهاش امتحان میکنیم تا قوی بشه معده اش. عاشق محمود هست و وقتی که کنار هم باشن حسابی به محمود میچسبه و میخواد باهاش بازی کنه. محمود هم عشق میکنه و ادا درمیاره که اون بخنده. گاهی که محمود رو حمام میکنم نور هم روی صندلیش میشینه و محمود آب رو میپرونه و نور هم انگار چه اتفاقی افتاده از خنده ریسه میره. میشه از این زیباتر هم صحنه ای دید؟

البته نور خیلی هم اراده قویی داره با این که هنوز سینه خیز نمیره خودش رو هی قل میده و به همه چیز میرسه مثل کدو قلقله زن میمونه و به جای سینه خیز جلو رفتن فعلا دنده عقبش کارمیکنه و کلا حرکاتش خیلی خنده داره. بدون کمک میشینه ولی یهو خسته میشه خودش رو ولو میکنه و باید مواظب بود که بخودش صدمه نزنه ولی خودش هیچ باکش نیست و میشه حس کرد که خیلی علاقمند به کشف دنیای دور و برش هست. شخصیتش با محمود کاملا فرق داره برای همین زیاد توی پارک هم بند نمیشه و تا بگذارمش توی پارک شروع به گریه میکنه و تا بیرون نیاد هی غر میزنه.

این هفته بلاگم دو ساله شد هرچند که زیاد توش چیزی نمینویسم ولی فکر کنم بعدها کم کم برای بچه ها خاطره باشه. دوشنبه دیگه هم تولد محمود هست و در حال برنامه ریزی برای یه مراسم توی محوطه خودمون که دوستان و همسایه ها دور هم جمع باشیم. مادر عزیزم براش توی ایران یه تولد گرفت چون نمیتونست پیش ما باشه امسال. حالا هم امیدوارم که امسال بیشتر از تولدش لذت ببره. اینقدر در این یکسال تغییراتش زیاد بوده که گاهی باورم نمیشه بچه ها اینقدر زود بزرگ میشن. این هم یک مقدار کلمات قصار محمودی

هواپیما داره با صدای زیاد میشینه:

airplane is angry, slowly, slowly, be careful airplane!

برای گرفتن شکلات:

Mama I miss you sooooooooooooo much, give me the chocolate!

بعد از گرفتن شکلات:

Thank you much!

وقتی که بهش چیزی دستور بدی که دوست نداشته باشه دستش رو بالا میاره و میگه:

Mama stop talking! listen! i told you! go to your room!!!

در راه اسکندریه بار قبل جلوی یک مسجد نگه داشتیم و بابای محمود اونو به دستشویی میبره. این بار داریم میریم اسکندریه که یهو محمود با دیدن مسجد از راه دور داد میزنه:

Mama look! the big toilet!

من و باباش اول متعجب شدیم بعد زدیم زیر خنده!

نور داره گریه میکنه و محمود داره کمک میکنه آروم شه:

nunu don’t cry, mama is coming, don’t cry, you want chocolate?!

محمود هویج دوست نداره شعری که بهشون توی مهد یاد دادن رو اینطوری میخونه:

this is the way i eat my carrot, eat my carrot! early in the morning….

محمود داره باباش رو از خواب بیدار میکنه:

baba keep out! (get up!) I told you! 

من ازش سوال میکنم که توی مهد خوابیده یا نه؟

Mahmoud did u sleep in the nursery? — No i woke up!

وقتی که میخوایم بریم بخوابیم میگه:

Brushing teeth teeth time! mama thomas brushes his teeth?

حتما تامس هم مسواک میزنه دیگه مگه نه؟!

mama nite nite….shab bekeir…..

صد دفعه این جمله تکرار میشه تا من جوابش رو صد دفعه بدم!

خوب شب شما هم بخیر و میدونم خیلی از این حرفها فقط برای خودم بامزه هست پس اگه بامزه نبود اشکال نداره :)

شاد باشید

ما هنوز اینجا هستیم!

سلام به همگی. این تاخیر از تنبلی نبوده و نیست اول که سفر یه هفته ای به ایران داشتیم و بعد از برگشت هم محمود بعد از چند روز گوشش عفونت کرده بود و با اون مشغول بودم. دلم میخواد از سفرم بنویسم و از دیدارهایی که داشتم و از محمود که چقدر یهو بزرگ شده و چقدر الان دلش برای مامان بزرگش و ایران تنگه. متاسفانه تا میام بنویسم نور بیدار میشه و حرفهای من نیمه کاره تایپ شده میمونه. آدم یه موقعی حرفش میاد وقتش نیست بعد هم که میخواد بنویسه حوصله اش نیست و تمرکز نداره. شاید باید نوشته هام رو روی کاغذ بیارم و بعد تایپ کنم که فراموشم نشه. فعلا این رو داشته باشید تا باز بیام.

 

bacheha1

 

nourb3

نوشته‌های قدیمی‌تر »