Feed on
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

پسر گلم ۴ می  ۲۰۰۶ ساعت ۹.۳۰ صبح بدنیا اومد و دنیای ما رو بکل تغییر داد. حالا اصلا بیاد نمیارم که قبل از محمود هم هرگز زندگی به این شادی میتونسته باشه. از خداوند بزرگ فقط سلامتی اش رو میخوام مثل همه مادرهای دیگه برای بچه هاشون. با اینکه خیلی از روزها خسته میشم و دلم میخواد که استراحت کنم و تنها باشم باز هم با اون بوسه های گرمت به من انرژی میدی. خداوندا ازت ممنونم که این هدیه زیبا رو به ما دادی. انشالله که از عهده بزرگ کردن و تربیت کردنش هم بخوبی بر بیاییم. این چند جمله رو خواستم روز تولدت از من داشته باشی تا باز برگردم و بنویسم. دوستت داریم عزیزم.

 

محمود جان تولدت مبارک

 

روزها به سرعت برام سپری میشه. بیشتر اوقات رو مشغول سرو کله زدن با محمود هستم که چسبندگیش به من به حد اعلا رسیده! یکشنبه ۴ می تولدش خواهد بود که ما این جمعه یک جشن کوچیک خواهیم گرفت و چند تا از دوستاش و خانواده هامون جمع خواهند بود. ممنون که از حالا براش تبریک گفتید دوستان عزیزم.

باورم نمیشه که داره دوسالش میشه. اصلا حرکاتش هم تغییر کرده. سرعت یادگیریش خیلی عجیب بالا رفته و با دقت به تمام حرفهایی که میزنیم گوش میده و تکه برداری میکنه و برای خودش کلمات مختلف رو بر میداره. چند روز پیش در حال تمیز کردن خونه با خانمی که بهم کمک میکنه دیدم هی میگه: ویت ویت فکر کردم داره میگه میت (meat) گوشت که تازگیها در حین خوردن غذاش یاد گرفته. گفتم غذا میخوای؟ گفت نه نه. ویت ویت. حالا ما موندیم چی میخواد بگه خلاصه دیدم با دست اشاره میکنه به زمین ویت ویت. تازه فهمیدم که میگه (wet) چون زمین خیس بوده خانم در حال تمیز کردن به انگلیسی به محمود گفته بود که تو نیاد که زمین خیسه حالا این کلمه رو یاد گرفته و به من داره میگه که داخل اتاق نشم! کلی از دستش خندیدم و بوسش کردم.

روز یکشنبه اینجا عید پاک مسیحی ها بود. روز دوشنبه هم روز جشن گیری بهار که از رسوم فرعونی هست و تا حالا باقی مونده بود که فقط در مصر جشن گرفته میشه و بهش شم النسیم (shem elnesim) میگن. در این روز سالیان دور اینطور که شنیدم برای جشن گیری بهار در نیل کشتی ها رو زینت میکردن و کارناوال برپا میشده ولی الان فقط به یه تعطیلی و خوردن یه نوع ماهی نمک سود شده که بهش فسیخ (fesikh) میگن اکتفا میشه. ما که اون ماهی رو هم نمیخوریم و فقط از روز تعطیلی کنار هم لذت میبریم.

اینجا همون طور که قبلا گفتم پارک عمومی خیلی کم هست و مردم برای گذروندن ایام و ورزش و دور هم جمع بودن به کلوپ میرن که مجموعه فرهنگی ورزشی و از اینجور چیزهاست. توی شهرک ما هم یه کلوپ کوچیک هست که تازگیها راه افتاده ما هم دیروز محمود رو بردیم و برای اولین بار شجاعت بخرج داد و سرسره بازی کرد. آخه محمود اینقدر جلوی جمعیت میترسه کاری کنه که تا بحال نشده بود که بره و یه سرسره معمولی رو امتحان کنه. دیروز هم اونجا خلوت بود و خلاصه خیلی بهش لذت داد و بعد هم با پدرش فوتبال بازی کرد. آنچنان عاشق توپ و ماشین شده که حد نداره. به توپ میگی بالی! به تمام کلماتی که میدونه یه دونه ی اضافه میکه مثل بابایی مامایی فکر کنم چون من به فارسی به این لحن صحبت میکنم حالا تمام کلمات انگلیسی یا عربی هم که میگه همینطور ختمشون میکنه.

یک کانال کودک از برنامه های کابلی هست که براش گاهی میزارم و تازگیها خیلی براش قابل توجه شده و گاهی میبنم با آهنگاش میخونه یا اگه یه سوالی میپرسه سعی میکنه از من کمک بگیره و جواب بده. امروز سیب دیده میگه فتاح که درستش تفاح (toffah) هست رو میگه. اسم دوستهاش رو یاد گرفته و اگه روی اسکرین سیور باشه عکساشون هی اشاره میکنه و صداشون میکنه. تا حالا چند بار براش کیک درست کردم که خیلی دوست داره و تا میریم پیاده روی باید بهش کیکی (kiki) بدم! عاشق دوش هست و حتما باید سعی کنه وقتی توی وان هست دوش رو باز کنه و اینقدر شجاعت پیدا کرده که سرش رو بگیره زیرش. کاری که تا چند وقت پیش ازش هراس داشت. وقتی هم دارم لباساش رو میپوشونم به آبگرمکن برقی که به دیوار وصله اشاره میکنه و میگه بوییر (Boiler) و با هم باید برای آبگرمکن آواز بخونیم!

هر روز نزدیک ساعت ۱۱ باید بره یه جیس (juice) ! برای خودش بیاره و براش نی اش رو باز کنم و بشینه حتما در حالی که داره برنامه مورد علاقه اش بارنی(Barney show) رو نگاه میکنه بنوشه! اینقدر فیلم داره که آدم میمونه که چطوری اینا رو یاد گرفته چون ما اصلا چیزی جلوی تلویزیون نمیخوریم. این قسمت از آهنگ بارنی که میاد حتما باید بلند شه در حالی که دست میزنه با کلام نا مفهمومی آهنگ رو زمزمه کنه:

 

هر روز خیلی با محبت برای نی نی میاد سلام میکنه و براش آوازی که خیلی دوست داره رو زمزمه میکنه. فقط آرزو میکنم که همیشه همینطور با محبت باشه چون واقعا هیچ بدی نسبت به هیچ کس تا حالا ازش ندیدم حتی زمانی که کسی بهش هجوم میاره خیلی با محبت نازش میکنه یا فقط به سمت من میاد. جالب اینه که بچه های شیطون هم خیلی با محبت باهاش رفتار میکنن و آزارش نمیدن. اینو که به من نرفته ! این فقط اخلاق پدرش هست و بس!

خودم هم خوبم و روزها رو چند تا چند تا به سختی و آرامش میگذرونم. زیاد فرصتی برای فکر به نی نی بیچاره ندارم. روزی حداقل یکساعت با محمود پیاده روی میکنم و تصمیم دارم اگه بشه برای ورزش هم اقدام کنم که زیاد وزن اضافه نکنم. اینبار خیلی بیشتر احساس نرمال بودن میکنم و میشه گفت کمی تا قسمتی لذت بخش هست این دوران. بیش از هر چیزی هندونه میخورم. تقریبا هر دور روز یکبار یه هندونه رو باید تموم کنم! اینجا هم امسال زودتر نوبر شده و خلاصه مراسمی داریم! هه هه.

فردا شب مادر عزیزم پیشم خواهد بود این خودش یه انرژی بزرگ برای منه که میاد که یک کم برام آرامش بیاره و کمی شارژ کنم خودم رو. یعنی یه روزی میشه من هم این آرامش رو برای بچه ام به ارمغان بیارم؟ خدا همه بزرگترها رو برای خانواده حفظ کنه. آمین.

خوب انشالله پست بعدی رو با گزارشی از تولد محمودی برمیگردم. جای همیگیتون رو خالی میکنم. شاد شاد باشید.

 

پانوشت: راستی فرصتی کردید به این بلاگ ایرانیان برونمرز یه سری بزنید.

پارسال در همین موقع ها بود که به فکر راه انداختن این بلاگ افتاده بودم. روزها رو میشمردم که محمود یکساله بشه حالا کمتر از دو هفته به تولد دو سالگیش مونده و نی نی دوم هم ۱۶ هفته اش رو گذرونده. با اینکه در این روزها خیلی احساس خستگی میکنم ولی محمود با شور و شوقی که داره و با علاقه ای که به نی نی نشون میده من رو شارژ میکنه. براش توضیح دادم که یک نی نی داره میاد و خیلی هم دوستت داره. هر بار میاد لباسم رو بالا میزنه و نی نی رو میبوسه و سرش رو میگذاره روی شکمم. از حرکاتش خنده ام میگیره. نمیدونم چقدر میفهمه ولی میدونم که تغییر رو حس میکنه.

براحتی منظورش رو به من میفهمونه و خیلی هم سعی میکنه که حرف حرف خودش باشه. یک بند حرف میزنه که نصف بیشترش هیچ مفهومی نداره ولی یکهو آدم رو با یک کلمه جدید متعجب میکنه مثل امروز که موقع نهار و شام تا ظرف غذاش رو جلوش گذاشتم گفت گاشق! (قاشق) !! باباش گفت گاشق چیه؟! بیشتر این کلمات رو بدون اینکه روش تآکیدی شده باشه یاد میگیره. بعد از نهار هم گفت میسی (مرسی!) که دلم رو آب کرد.

الان یک چند روزی هست که هر چیزی که درست نباشه میگه که naughty (شیطون) هست! مثلا دیشب نزدیک صبح سگها برای نیم ساعت پارس میکردن محمود که از خواب پریده بود منو صدا میزد و ترسیده بود وقتی رفتم پیشش با گریه میگفت که no!fafa naughty! دلم براش سوخت که ترسیده بود. یکی از دوستاش یک دختره که شش ماه ازش بزرگتره چند روز پیش یک کالسکه اسباب بازی آورده بود با یک بچه توش محمود تا اینو دید برداشت و شروع کرد راه رفتن و از من برای اولین بار دور شد بدون اینکه به پشتش نگاه کنه! برام خیلی جالب بود که چطور از این خوشش اومده. هر کدوم از بچه ها هم بهش نزدیک میشد با غر غر نه نه میگفت که یعنی نه این مال منه! نمیدونم براش یک کالسکه با بچه بخرم حالا یا نه!

دیگه از علاقمندیهاش بازی با توپ و شوت زدنه. تا یک چند ماه پیش اصلا شوت به توپ نمیزد حالا هر موقع ببینه که بچه ها فوتبال بازی میکنند با خوشحالی میخواد که بازی کنه. بیچاره پدرش تا بیاد خونه باید غذا خورده و نخورده یک کم باهاش فوتبال بازی کنه! من که باقی روز در خدمتش هستم!

 

با همین سرعتی که داره رشد میکنه از من هم همینقدر انرژی میگیره. شبها از ساعت ۹ مثل یک موجود بیجون به خواب میرم! من که همیشه تا ساعت یک بزور خوابم میبرد الان اصلا رمق هیچ کاری رو ندارم. چند وقتی هست که یک کسی رو گرفتم که در طول روز بهم کمک میکنه چون اوایل که حالم خیلی بد میشد و الان هم اگه فقط غذای روزانه رو درست کنم و با محمود سروکله بزنم هنر کردم. البته محمود هم این خانم رو دوست داره و در تمیز کردن خونه هم خیلی کمک میکنه! گاهی میشه میره لباس زیرهاش رو میاره میبینم داره بساب بساب میکنه! بیچاره لباس زیرهای اتو شده رو میماله به در و دیوار و پنجره و زمین! عاشق جاروبرقی هست و بهش میگه “V” (مخفف Hoover جاروبرقی ) و تا جاروبرقی راه میافته دهنش تا بناگوش باز میشه و وی وی کنان میره دنبالش!

دیگه نی نی در راه هم حسابی محکم سر جاش نشسته و با شیطونیهای محمودی هم خم به ابرو نمیاره ماشالله! دیروز ویزیت ۱۶ هفتگی ام رو داشتم و برای دو ساعت توی مطب دکتر نشستم اون هم بخاطر اشتباه منشی محترم که فکر کرده بود باید سونوگرافی کنم! محمود هم توی خونه با باباش حسابی شیطونی کرده بود! دکتر در حال چک آپ از محمود پرسید و میگفت باید حتما بزارمش مهد از الان که بعد که بچه بعدی میاد فکر نکنه بخاطر اونه که باید بره. ولی متاسفانه مهدی که قبلا براش دیده بودم در عرض دو ماه خیلی بد شده و دلم نمیاد اونجا بزارمش باقی مهدهایی هم که دیدم وضعیت خوبی ندارن. یک مهد دیگه اسمش رو رزرو کردم که از قبل قرار بود توی سپتامبر بزارمش. حالا موندم که چه کنم. دلم میخواد این مدت باقی مونده رو با هم بگذرونیم و از طرفی اینقدر از من انرژی میگیره و احساس وابستگی میکنه که نمیزاره حتی یک لحظه در روز چشم بهم بزارم. خلاصه حسابی گیج شدم. میدونم اگه مهد بره حتی برای چند ساعت براش خیلی خوبه ولی تا جای مورد اطمینانی نباشه حاضر نیستم که هیچ جا بفرستمش.

شبها گاهی که انرژی باشه کتاب میخونم. از قبل از عید یک کتاب خالد حسینی   thousand splendid sun  (انگار به فارسی هزار خورشید تابان ترجمه شده) رو خوندم و خیلی لذت بردم. دو هفته پیش هم کتاب The kite runner (بادبادک باز) رو خوندم که اون هم خیلی زیبا بود و بعد هم نشستم فیلمی که ازش ساختن رو دیدم که متاسفانه خیلی بد بود. انگار بیشتر کتابهای موفقی که به فیلم تبدیل میشن هرگز نمیتونن جای نوشته رو بگیرن. بهرصورت خوندن هر دوش رو پیشنهاد میکنم.

چندین وقتی هست که برای اینکه از تب تکنولوژی عقب نیافتم یه iPhone گرفتم ولی هرگز فرصتی نشده بود که ازش درست و حسابی استفاده کنم. حالا که چندروزی هست که با معجزه اینترنت wireless باهاش مشغول سر و کله زدن هستم و مثل این بچه ها که یه بازی کامپیوتری داشته باشن دایم چیزهای جدید کشف میکنم! محمود که عاشق آهنگ گوش دادنه باهاش یا اینکه از این Youtube که هرچی بگی توش پیدا میشه شعرهای مهد رو پیدا میکنیم و نگاه میکنه. مخصوصا این رو خیلی دوست داره:

 

با بازی با این موبایل چیزی که ذهنم رو مشغول میکنه اینه که تکنولوژی تا کجا میتونه پیش بره. شکی نیست که وقتی محمود به سن من برسه چیزهایی دیگه در میاد که حتی ذهن ما هم بهش الان قد نمیده. بهرصورت بارداری دوم من رو یک کم بسوی انیشتن شدن سوق داده! الان این سگ لعنتی داره باز پارس میکنه شیطونه میگه یه تفنگ بردار برو بکشش! خوب من برم قبل از اینکه قتلی رخ بده!

شب و روز همگی بخیر خوشی :)

 

پی نوشت: راستی من هر چی هم خودم رو پینگ میکنم اصلا توی هیچ لیستی دینگ هم نمیشم! خودتون گهگاهی سری بزنید تا من ببینم این وردپرس حالش چطور خوب میشه!

 

وقتی کامنت های پست قبل رو میخوندم توی ذهنم سه تا کلمه هی وول میخورد. شجاعت، حماقت! یا قسمت؟! با خودم فکر میکردم آیا واقعا این شجاعت من بود که یک موجود دیگه رو به این دنیا بیارم یا از حماقتم بوده که خودم رو بیشتر از اینی که استرس دارم از همه چی بیاندازم و باز هم فکر هر برنامه دیگه رو برای دو سال دیگه از ذهنم پاک کنم یا این خواست خدا بوده که خواسته باز هم منو امتحان کنه؟

نمیتونم بگم هیچ وقت حس شجاعت از این موضوع بهم دست داده باشه. شاید در بدو دونستن این موضوع بیشتر حس حماقت، بی برنامه ریز بودن و بی مسئولیتی بهم دست داده بود. البته این حس خیلی گذرا بود و خودم هم میدونستم که اصلا هیچ کدوم از اینها رو بخودم نباید ربط میدادم.

بعد از اینکه برای اولین صدای قلب کوچیک این موجود که به اندازه یک نقطه بود رو شنیدم حس مادر بودن اون حسی که با بچه اول آدم رو به اوج میرسونه باز هم در من پیدا شد. حس اینکه این موجود داره برای زنده بودنش تلاش میکنه و میخواد که باشه منو به شوق آورده. با وجود گریه ها و افسردگیهایی که داشتم دلم میخواست که بمونه و باشه.

زندگی رسم عجیبی داره…گاهی حتی همه محکم کاریها رو هم کرده باشی باز هم میشه توقع یه اتفاق رو داشت. تنها در این بین به محمود فکر میکردم به پسر کوچولوم که آیا بهش ظلم خواهم کرد یا نه؟ آیا هنوز اینقدر کوچیک نیست که احتیاج به محبت بی وقفه من داشته باشه و آیا باید این فاصله بینشون بیشتر میشد؟

بهر حال من به خواست خدا و قسمت از باقی الفاظ بیشتر اعتقاد دارم و همین باعث شد که من به یک آرامش نسبی برسم. شوشوی مهربون که همیشه درکنارم بوده و بهر طریقی سعی میکنه که بهم آرامش بده. واقعا اگه آدم یه همدم خوب داشته باشه حتی بزرگترین مشکلات دنیا رو میشه تحمل کرد. این رو که نمیشه مشکل بلکه بهر صورت لطف خدا باید به حساب بیارم.

من در زندگیم با مسائل مختلفی همیشه روبرو شدم که بیشتر بصورت امتحان برام بوده و همیشه هم با همراهی خانواده ام تونستم ازش به یکصورتی سربلند بیرون بیام امیدوارم که این بار هم بتونم مادر خوبی برای دو تا کوچولوهام باشم.

حالم بد نیست سه ماه اول خیلی ضعیف بودم و با وجود شیر دادن به محمود تمام قوام از دست میرفت. حس حال بهم خوردگی که با بارداری محمود هیچ موقع به سراغم نیومده بود اینبار من رو حسابی کلافه کرده بود. الان بهترم و سه ماه اول رو پشت سر گذاشتم.

خودم رو با حاملگی اول مقایسه میکنم که چقدر نق میزدم و از همه جور دردی گله داشتم. خوابم سر جاش بود و هر چی دلم میخواست در هر زمانی میخوردم. الان گاهی فراموش میکنم که موجود دیگه ای هم با من هست. محمود بیشتر از قبل حتی بهم میچسبه و بغل کردنش باعث گرفتن عصب سیاتیکم میشه. خواب دیگه معنائی نداره و باید محمود رو مثل همیشه سرگرم کنم که حس نکنه چیزی داره عوض میشه.

ولی با تمام این اوصاف خوبم و با اینکه خسته میشم و غر میزنم! (بیشتر یک عادته!) باز هم بهار منو به نشاط میاره و سعی میکنم از تمام این لحظات استفاده کنم چون خوبی بارداری دوم اینه که میفهمی لااقل باید از همون دوران بارداری نهایت لذت رو ببری چون بعد از این دوران زندگی دیگه اینی هم که بوده نخواهد بود!

برام دعا کنید که بتونم قوی باشم، چون هرگز شجاع نبوده ام! من فقط یک مادرم!

سلام من برگشتم! راستش هنوز مهمونهای عزیزم اینجا هستند ولی دیگه دیدم یا باید بنویسم یا در اینجا رو تخته کنم……بهار به تمام زیبائی و خاکی بودنش در مصر خودش رو نشون میده. بهار اینجا یعنی طوفانهای شن که بهش خمسین میگن. تا یکماه دیگه احتمالا کم و بیش ادامه داره البته هنوز مثل پارسال خیلی شدید نشده.

این عید برای من خیلی خوب بود چون این مهمونهای عزیز واقعا همه چیز رو برای ما کامل کردند و محمود هم خیلی خیلی خوشحال بود از دیدنشون. محمود برای اولین بار دائی عزیزش رو میدید و با اینکه هرگز همدیگر رو ندیده بودن انگار که سالهاست باهاش بوده و با اینکه اول خیلی تعجب کرده بود ولی بعد از گذشت یکساعت با دائی و زن دائیش بازی میکرد. توی این روزها سرمون به کمی گردش در داخل شهر و سفری به شرم الشیخ گرم بود. من خودم هم قبلا به شرم نرفته بودم. جای بسیار زیبائی بود و این موقع از سال بهترین زمان رفتن به این منطقه هست چون با شروع تابستون خیلی خیلی گرم خواهد بود البته باز هم هرموقع سال به این منطقه برید توریست پیدا میکنید.

ما در قسمت خلیج نعمه(Na’ama Bay) جا گرفتیم و هتل در کنار ساحل و نزدیک به خیابون اصلی که پراز رستوران ها و اماکن تفریحی بود قرار داشت. بعد از ساعت 10 شب دراین رستورانهای شلوغ جای رفت و آمد پیدا نمیشد. قبلا اکثر توریستهای این منطقه رو ایتالیائیها تشکیل میدادن ولی ما هر چه دیدم روس ها بودن! اینقدر زیاد بودند که مغازه دارها همه روسی صحبت میکردند و تمام منوهای غذا بعد از انگلیسی به روسی نوشته شده بود!!!! در طول روز مردم وقت خودشون رو یا توی آب یا به آفتاب گرفتن میگذرونن و البته ورزشهای آبی هم که جای خودش رو داره.

ما هم در یک اقدام بسیار شجاعانه تصمیم به غواصی گرفتیم! شوشو برای اینکه به مهمونها خوش بگذره این برنامه رو ترتیب داد که یک تنوعی از کنار آب نشستن داشته باشیم. البته میخواست که ما با لباس و اینا به عمق آب بریم که در آخر به غواصی در سطح آب کفایت کردیم. بنده از بچگی از عمق و شنا در عمق زیاد ترس دارم. هر چی هم که کلاس شنا رفتم و تمرین کردم با اینکه شنا بلدم فکر رفتن به عمق منو وحشت زده میکنه. خلاصه با ترس و لرز و به امید جلیقه نجات و این حرفها راهی شدیم. نگرانی دیگه من محمود بود که در این کشتی کوچیک چطوری از صبح تا عصر سرگرمش کنیم! خلاصه اول که وسائل غواصی و اون کفشهای خنده دار رو تحویل گرفتیم و بعد از یکساعت بهمراه یک گروه نزدیک 20 نفر راهی شدیم. بعد از یکساعت سوار کشتی شدیم و با اصرار شوشو به بالای کشتی رفتیم که نمای بهتری داشته باشیم ولی من از ترس اینکه محمود حرکت کنه و توی آب بیافته خیلی دلهره داشتم. ولی محمود هم پسر خوبی بود و سفت ما رو چسبیده بود. بعد از یک مسافتی کشتی نگه داشت و همه ریختند توی آب! ما که خیلی سنگین سرجامون نشستیم و گفتیم در مراحل بعدی میپیوندیم! شوشو رفت و برگشت. دریای سرخ به علت داشتن ماهیهای زیبا و محیط دریائی جالب خیلی توریست ها رو جلب میکنه. خلاصه بعد از نهار دیگه دل رو بدریا زدم و دیدم بچه های فسقلی میرن و برمیگردن من هم محمود رو سپردم به باباش و به کمک یه غواص رفتم توی آب و واقعا هنوز فکر میکنم که باید این کار رو از اول میکردم. خیلی تجربه جالبی بود و زیر آب خیلی زیبا بود. حالا سعی میکنم هر بار به این منطقه بریم حتما این تجربه رو داشته باشم. محمود طفلی رو هم جلیقه پوشوندیم و آوردیم توی آب ولی وقتی قیافه های ما رو دید ترسید و نموند! باباش یک کم غمگین شد فکر میکرد که محمود باید زیر آبی بره!

خلاصه این هم از اوقات ما در یک سفر دلنشین، البته محمود همچنان شیطونی میکرد اونجا هم و همون روز اول در بدو ورود به اتاق هتل پرید روی تخت پاش رفت بین تختها و هی لنگ میزد. سریع دکتر آوردیم و گفت چیزی نشده ولی برای چند روز پاش رو کامل روی زمین نمیگذاشت. الان هم دوباره همون ویروس کذائی رو گرفته و دوباره بساط ما براهه. اخلاقش هم عجیب در حال تغییره. اصلا دیگه آروم نمیشینه و هر چی که مطابق میلش نباشه جیغ میزنه. خیلی این دوره برام سخت بوده چون همیشه یک بچه آروم و زیاد اذیت گری نبوده حالا حس میکنم داره بزرگ میشه و میخواد که نظر خودش رو به ما تفهیم کنه.

الان بیشتر کلمات مختلف رو بکار میبره و من بیشتر میفهمم که چی میخواد و چی میگه. پنجشنبه هفته گذشته 28 مارس که در سفر بودیم از شیر گرفتمش به دلایل مختلف. اما چون این از شیر گرفتن خیلی به آرومی بود اصلا هیچ کدوممون اذیت نشدیم. اول نوبت روزهاش رو کم کرده بودم بعد شیر شب رو قطع کرده بودم و خوابوندش رو به پدرش محول کرده بودم که هیچ مشکلی نبود و بعد هم یک وعده در صبح بود که اون هم بجای شیر بهش سریع صبحانه میدم که دیگه گله ای نموند و چند بار صبح گفت مه مه و من هم گفت بریم صبحانه بخوریم و اول بهش کمی آب دادم و طفلکی قبول کرد. برای خودم بیشتر ناراحت کننده بود تا اون ولی هر دو خوب تحمل کردیم. این هم یک مرحله دیگه از بزرگ شدن محمود بود که گذشت.

خوب این هم انشاء من برای تعطیلات نوروزی خود را چگونه گذراندید!؟ امیدوارم که همه اوقات خوبی داشتید و مرسی از همه دوستان که بهر طریق جویای حال بودن. راستی آخر گزارش باید بگم که محمود داره برادر بزرگ میشه! باقیش باشه برای پست بعدی :)

هوا در این چند روز آنچنان بهاری شده که به هیچ عنوان نمیتونی این حس و حالت جوانه زدن و سبز شدن رو فراموش کنی. امسال مثل خانمهای خوب سبزه سبز کردم و هر چی که سین داشتم گذاشتم توی سفره و به زور هفتش کردم! برای سال نو متاسفانه ماهواره بازی درآورده و نمیتونم کانالهای جام جم رو ببینم. تنها دریچه من به سال نو همین ماهواره بود که هر سال به هر بهانه ای بود شوشو رو واز پارسال محمود رو مینشوندم و با شنیدن صدای توپ با هم شادی میکردیم و بهم عید رو تبریک میگفتیم. بهرصورت با اینکه تنهام و خیلی کم میشه این حس شادی رو به دیگران تفهیم کرد خودم از اومدن عید خوشحالم. فردا روز عید با روز تولد حضرت محمد (ص) در اینجا برابر شده (مولود نبی) و تعطیل رسمی هست. باید از رسم و رسوم این جشن یه وقت مفصل براتون بگم بهرصورت شیرینی و شادی همیشه مهیاست.

دلیل زیادی از خوشحالیم مسافرهای عزیزی هستن که دارن برای دیدن ما و محمودی میان و عید تنهای من رو رنگین میکنند. روزها رو با بی صبری میشمارم و امیدوارم که زودتر ببینمشون. امیدوارم که همه دوستان عزیزم هر جای این دنیای بزرگ که هستید شاد و سربلند باشید و یک سال دیگه با موفقیت و شادی در پیش داشته باشید.

*مولانا

Persepolis

شده گاهی دلتون بخواد تنها و تنها جائی برید و فقط یه مقدار نفس بکشید!؟ دیروز یکی از دوستان بهم زنگ زد که شب توی کانون فرهنگی فرانسه فیلم “پرسپولیس” اثر خانم ساتراپی رو نشون میدن. اول گفتم نه نمیشه محمود رو چه کنم و راه دوره….بعد گفتم این هم یه فرصتیه که به شوشو و محمود بدم تا با هم تنها باشند و من هم یه تغییری برای خودم داشته باشم. خلاصه با همکاری شوشو جان محمود رو بعد از شامش سپردم بهش و زدم بیرون. برای من که خیلی به ندرت مگه لازم باشه بدون محمود جائی میرم یکمی سخت بود و همش توی راه داشتم فکر میکردم که الان چه میکنه…..

persepolis.jpg

طبق معمول ترافیک راه قابل تصور نبود. اصلا اینقدر ماشین توی قاهره هست که خیابونها گنجایش اینهمه ماشین رو ندارن و آدم دلش میاد توی دهنش تا یه جا بره….خلاصه بعد از یکساعت و نیم راه رفتن و با ده دقیقه تاخیر به فیلم رسیدم. کتابهای خانم ساتراپی رو قبلا خونده بودم. یادمه چند سال پیش یکی از دوستهای مصریم اولین قسمتش رو بهم معرفی کرد و یه نصف روز همش رو خوندم. شیوه نو و ساده ای که توی تصویرسازی کتاب داشت و داستانش که در برهه زمانی من اتفاق میافتاد جذابیتش رو برام چند برابر کرد. هر چند که من با یه طرز تفکر و ایدوئولوژی دیگه بزرگ شدم ولی اگه کتاب رو خونده باشید میدونین چی میگم.

از پارسال هم که فیلمش ساخته شد خیلی دلم میخواست ببینمش. منتهی فیلم به زبان فرانسه بود ولی خوب میدونستم که داستان از چه قراره… با این حال من هنوز از خود کتاب بیشتر لذت بردم. ایکاش فیلم رو به فارسی هم ترجمه میکردن…

وقتی از سالن نمایش خارج شدم حس خوبی داشتم حس اینکه مثل جوونیهام برای خودم زدم بیرون و بی خیال همه چی هستم!(واقعا؟!) وقتی به شوشو زنگ زدم گفت که همه چیز تحت کنترل هست و محمود سر ساعتش خوابیده بدون اینکه به شیر من هم احتیاج داشته باشه….یه حس عجیبی که میگفت دیگه به من مثل قبل احتیاج نداره، این شیر دادن ما رو بهم خیلی وابسته کرده ولی الان دارم کم کم حس میکنم که داره زمان از شیر گرفتن دیگه میرسه که من اصلا دلم نمیخواد توی ذهنم بزارمش….

بگذریم…..محمود در حال حاضر علاقه شدیدی به کتابهاش داره و روزی صد دفعه میاره همه رو نگاه میکنه و میبره میزاره سر جاش. خیلی دوست داره اگه چیزی خورد تا دم سینک آشپزخونه حملش کنه و با زور بزاره روی پیشخون. دوست داره هر کاری میکنم یکجوری کمک کنه. مخصوصا حمل سبد رختهای شسته شده که با زور روی زمین هل میده و کلی خنده داره. یه کارگر سیاهپوست تازگیها گرفتم که خیلی بهم کمک میکنه، قبلا معلم بوده و انگلیسی خوب حرف میزنه محمود خیلی دوستش داره البته باهاش تنها نمیمونه بدون من ولی موقعی که من در حال آشپزی هستم باهاش سروکله میزنه. اینقدر محمود کارهای خنده دار میکنه که ما هردو از خنده ریسه میریم. هر شعری که بخونیم میرقصه به سیستم پینوکیو…! با دوست صمیمی اش حمزه که بازی میکنه همیشه اسباب بازیهاش رو میده بهش و هرگز خشونت نمیکنه. نمیدونم این خوبه یا بد ولی دوستش با اینکه ازش کوچیکتره یه بیست روز همش بهش زور میگه این بچه هم هیچ نمیگه. یاد خودم میافتم که همینطوری بودم و پدرم بهم یاد داده بود که اگه کسی اذیتم کرد باید از خودم دفاع کنم….یه روز که به جائی وارد شده بودیم و بچه های دیگه هم بودن بدون تأمل رفتم و یکی رو زدم! بیچاره خانواده شرمنده که چرا من اینطوری کردم؟ من هم گفتم میخواست من بزنه آخه!!! خوب من کمی علم غیب داشتم از همون بچگی! حالا باید به محمود این تاکتیک رو یاد بدم :)

خوب من دختر خوبی شدم به علت تحولات روحی روانی اومدم زود آپدیت کنم! بزودی با اخبار شگفت انگیزتری برمیگردم….. Stay tuned …..!

بشدت خوابم میومد….تا سر بر بالش گذاشتم انگار یه هجوم افکار مختلف این خواب رو برد همه جا ساکته و من دیگه بی خوابم….به سراغ وبلاگهای مورد علاقه ام نمیروم! باید اول به سراغ خودم بروم و بنویسم….سه هفته خیلی بدی رو گذروندم…حس اینکه نمیدونستم چطوری به محمود باید کمک کنم بیشتر اذیتم میکرد….بیماریش کم کم شروع شد بدون هیچ تب یا علامت مشکوکی…زیاد دفع میکرد اول گفتم حتما چیزی رو زیاد خورده و با نشاسته جات بندش میارم ولی هی بدتر شد و اشتهاش به غذا بیشتر! این نوعش رو ندیده بودم…تمام روز شیر میخواست…بعد از آزمایش معلوم شد غذاش رو هضم نمیکنه….بدنش شروع به قرمز شدن و دچار رش (rash) شد….بطوریکه نمیتونست بشینه و از زور درد جیغ میزد، قلبم درد میگرفت ولی با شوخی و بازی آرومش میکردم، همش ترس از بیمارستان و بستری شدن در ذهنم بود. بعد از تماسهای مکرر با دکترش و دوبار آزمایش متوالی و نتیجه اختلال در هضم غذا دکترش گفت که دچار عفونت ویروسی (viral infection) شده و نیاز به دارو نداره و باید دوره اش رو طی کنه.

من که هرگز از این مقوله چیزی نمیدونستم با گشت در اینترنت و کتاب به نتیجه زیادی هم نرسیدم بیشتر منو ترسوند. بعد از ده روز که این وضع ادامه داشت و دکتر که فقط میگفت که همه چی خودش درست میشه به یه دکتر دیگه مراجعه کردیم و اون هم همین نظر رو تأئید کرد. این لااقل برای ما باعث دلگرمی بود….این دکتر گفت که این ویروس در هوا یا از فرد دیگری منتقل میشه و دادن غذاهای نشاسته دار میتونه کمک کنه که کمی جلوی معده اش رو بگیره. بیشتر از این نمیخوام این نوشته رو طولانی کنم ولی این دوره به مدت سه هفته طول کشید و کم کم خود بدن پسرکم به حال عادی داره بر میگرده. هنوز اثرات زخم در بدنش هست که با تعویض های مکرر در روز سعی به بهبودیش دارم.

چرا این ها رو به تفصیل نوشتم برای اینکه اگه به حالتی مثل ما برخوردید خدای نکرده بدونید که این نوع عفونت هم وجود داره……برای من که بسیار تجربه بدی بود و خیلی توی روحیه ام تأثیر گذاشته، بیش از حد در این لحظات تنهایی رو حس کردم و این موقع بود که آغوش مادرم رو برای پشتوانه کم داشتم.

مرسی از همه دوستهای با محبتم که از حال محمود جویا میشدن، مخصوصا دوست عزیز نادیده ام که با تلفنش دیروز خیلی منو خوشحال کرد، از اینکه این بلاگ منو با دوستانی که باهاشون میتونی درد و دل کنی در اینجور مواقع حس خوبی بهم میده……

هی نوشتم وپاک کردم شاید این نوشته ها بهتره که هیچ وقت خونده نشه…توی دفتر سفیدم مینویسم….غمگینی دیگه بسه….الان صبح شنبه هست و دلم میخواد یه هفته جدید رو شروع کنم به امید آخر ماه مارس و یک سری اخبار خیلی خوب که منتظرش هستم…..

شب و روزتون بخیر….

با اینکه اصلا حس و حال هیچ کاری رو ندارم ولی دعوت خانم شین عزیز رو برای بازی ترانه ها رد نمیکنم. شاید یک کم روحیه ام عوض شد. آهنگهای مورد علاقه من به علت غرب زدگی مفرط خارجی هستند خوب البته به علت اینکه همه یک ربطی به گذشته و احوالات خودم دارن دوستشون دارم

1. یکی از خاطره انگیزترین آهنگها مربوط به گروه Coldplay هست بنام The Scientist :

Come up to meet you, tell you I’m sorry
You don’t know how lovely you are

I had to find you
Tell you I need you
Tell you I’ve set you apart

Tell me your secrets
And ask me your questions
oh, let’s go back to the start

Running in circles
Comet tails
Heads on the science apart

Nobody said it was easy
Oh it’s such a shame for us to part
Nobody said it was easy
No one ever said it would be this hard

2. خیلی دورها بر میگرده به دوران دبیرستان و عشق یاد گرفتن و فهمیدن آهنگهای خارجی که برای من Chris De Burgh خیلی فهمش راحت و زیبا بود….The Borderline:

I’m standing in the station,
I am waiting for a train,
To take me to the border,
And my loved one far away;
I watched a bunch of soldiers heading for the war,
I could hardly even bear to see them go;

3. John Lennon - Imagine

Imagine there’s no Heaven
It’s easy if you try
No hell below us
Above us only sky
Imagine all the people
Living for today

4. Dido- Life for rent

برای لحظه های تنهائیم و انتظاری که خیلی طول کشید….

I haven’t ever really found a place that I call home
I never stick around quite long enough to make it
I apologize that once again I’m not in love
But it’s not as if I mind
that your heart ain’t exactly breaking
It’s just a thought, only a thought

But if my life is for rent and I don’t learn to buy
Well I deserve nothing more than I get
Cos nothing I have is truly mine

 

5. Queen- Show must go on

Empty spaces, what are we waiting for
Abandoned places, I guess we know the score
On and on, does anybody know what we are looking for
Another hero, another mindless crime
Behind the curtain in the pantomime
Hold the line, does anybody want to take it anymore
The show must go on, The show must go on
Inside my heart is breaking
My make-up may be flaking, but my smile… still stays on

6.Rainbow- Catch The Rainbow

 

we believed we’d catch the rainbow
Ride the wind to the sun
Sail away on ships of wonder
But life’s not a wheel
With chains made of steel
So bless me come the dawn
Come the dawn

7. James Blunt- Same mistake

این یکی از جدیدترین های این خواننده هست که خیلی دوست دارم محمود از من بیشتر! نمیدونم چرا !

 

I’m not calling for a second chance,
I’m screaming at the top of my voice
Give me reason but don’t give me choice
‘Cause I’ll just make the same mistake again
And maybe someday we will meet, and maybe talk and not just speak
Don’t buy the promises ’cause, there are no promises I keep

راستش از آهنگهای ایرونی هم الان که یادم اومد یهو آهنگ بغلم کن شهیار قنبری رو خیلی دوست داشتم. جوونیهام به داریوش و گوگوش هم علاقمند بودم ولی دیگه اون غم برام معنیی نداره یعنی با اینکه دوستشون دارم ولی اون حس رو بهم نمیده. غرب زدگی چه به روز آدم میاره!….

از آهنگهایی که بدم میاد راستش الان دیگه فرصتش نیست ولی مثلا از شهرام شب پره خیلی بدم میومد همیشه! از خارجی ها از Prince خیلی بدم میاد با اینکه خیلیها از آهنگهاش خوششون میاد.

خوب اینم از من….راستش محمود هنوز خوب نشده و بیماریش ادامه داره برای همین اصلا دل و دماغ هیچ کاری ندارم حتی روزی شده اصلا خودم رو توی آینه نگاه نکردم! چه برسه که بشینم یه مطلب بنویسم…گهگاهی برای خودم مینویسم ولی اینقدر بی حال و غمگینم که اصلا دلم نمیخواد کسی بخونش…. دعا کنید پسرکم زود خوب شه چون دیگه طاقت مریضیش رو ندارم، مرسی که حال ما رو میپرسید… شب و روز همگی بخیر….

 

تنها دوست مامان

این روزها ایام خوبی رو نگذروندم. محمود کمی حال نداشت و خیلی توی روحیه ام تأثیر گذاشته. خودم اگه مریض شم خیلی بهتره که این بچه یا حتی شوشو مریض باشن. بهرصورت امیدوارم که همه بچه ها برای پدر مادرهاشون سلامت باشن. یه پست چند روز پیش نوشته بودم ولی به علت بی حوصلگی و نداشتن انرژی فعلا از خیر پست کردنش گذشتم. هر چیزی حس خودش رو میخواد.

راستش از زمانی که از ایران دور و به بی دوستی یا ارتباطهای محدود مجبور شدم بیشتر قدر اون ارتباطهای گذشته رو دونستم. اصولا آدمی هستم که عاشق آشنائی با آدمهای جدیده. برای دوستهام هم سعی میکنم که تا حد ممکن توی دوستی مفید باشم. ولی خیلی سخته خودت رو توی یه محیط غریبه وارد کنی و بخواهی واقعا یکسری دوست صمیمی پیدا کنی. حالا چرا یهو یاد اینها افتادم بخاطر اینکه اطرافم یکسری آدمهائی هستند که براشون انرژی و وقت گذاشتم ولی هر موقع خواستیشون نبودند. خود مصریها که فقط اهل مبالغه هستند و با اصرار بهت میگن حتما هر وقت کار داشتی بگو ولی اگه واقعا بهشون احتیاج باشه نیستند. شاید الان هم در ایران همین وضعه. شاید من پرتوقع هستم. این غربت دلم رو بیشتر از حد نازک کرده.

حالا این دوران تنهائی با اینکه سخت بوده ولی داشتن محمود خیلی چیزهاش رو برام آسون کرده. امروز بعد ظهر با هم رفتیم توی شهرک پیاده روی. با خوشحالی دستم رو گرفته بود و راه میرفتیم. با دیدن پرنده و چرنده ذوق میکرد و برای من توضیح میداد به زبونی که من هنوز هم نمی فهمم. ولی یهو یه جرقه ای توی دلم روشن شد. به بدن کوچیکش نگاه کردم. قلبم پر از عشق شد. حس کردم خداوند مهربون این فسقلی رو فرستاده اصلا چه احتیاجی به دیگرانی که اصلا منو دوست ندارند. کی میتونه منو به این اندازه دوست داشته باشه. کی میتونه بهترین دوست من باشه؟ یه حس خوبی بهم دست داد. حسی که خیلی وقته تلاش میکنم بهش برسم ولی با افکار درونیم منطبق نمیشد.

وقتی که برگشتیم حس کردم که یه مرحله بیشتر از قبل دوستش دارم و به وجود و حضورش افتخار میکنم حتی اگه اصلا این حس منو نفهمه یا الان درک نکنه.

خداوندا از این موهبتی که به ما عطا کردی ممنونم. امیدوارم که زود خوب خوب بشه و من خیالم راحت بشه.

تا پست بعدی که با حال بهتری بنویسم.

Older Posts »