روزهای زمستونی امسال نه چندان سرد داره میگذره گرفتاریهای این چند هفته اخیر حسابی بی حوصله ام کرده بود ولی مگه نه اینکه خاصیت زندگی تجربه کردنه گاهی خوب گاهی بد. میشینم و به پرش پرشهای محمود نگاه میکنم هر از گاهی میخواهد که من هم باهاش همراه باشم نمیتونم بهانه بیارم چون سریع میگه چی شده مامان جان؟ وقتی میگه مامان جان یا بابا جان قلبم از خوشی سرشار میشه. این جان جان گفتنش زیباترین کلمه ای که در حال حاضر میگه. مثل تمام بچه های سه ساله لجبازی های خودش رو داره گاهی با من دعوا میکنه ولی بعد از لحظه ای پشیمون میشه و من رو غرق بوسه میکنه. هنوز هم عاشق نور هست هر چند نور گاهی گازش میگیره! و شاید هم اونطور که من بهش میگم میخواد بوسش کنه ولی نمیدونه چطوری!!! دلش میخواد که توی بغلم بیاد و خودش رو هم گاهی لوس میکنه ولی برای من هنوز همون پسر کوچولویی هست که خیلی سخت میتونست شیر بخوره…راستی زمان چقدر زود میگذره خیلی زود….شبها بعد از یه روز پر از فعالیت با یه حالتی از من تشکر میکنه برای روز خوبی که داشته که واقعا میدونم بهش خوش گذشته و خدا رو شکر میکنم که این احساس خوب رو داره….عاشق اینه که بره مهد و حسابی با دوستاش شیطنت میکنه این چند هفته اخیر هر هفته یه فعالیت انجام داده بودن از آب پرتقال گرفتن تا ساندویچ نون و پنیر درست کردن که حسابی بهش خوش گذشته بود. عاشق گرفتن عکس هست و هر موقع موبایل باباش رو میدید شروع به عکاسی میکرد تا اینکه این چند هفته یاد گرفته بود که چطوری موبایل رو توی دستش نگه داره دیگه وقتش بود که دوربین واقعی رو امتحان کنه و باباش دوربینی که برای کار استفاده میکرد رو بهش داد که فکر کنم بهترین چیزی بود که میتونست داشته باشه از همون لحظه داره عکس میگیره و واقعا هم عکسهای بانمکی میگیره. شاید توی پستهای بعدی چندتاش رو بزارم
بعد از ظهرها که از مدرسه برمیگرده توی راه ما به تمام تراکتورها و لودرها و کامیونهای در بین راه سلام میگیم و البته همه اسمهای خودشون رو دارن که برگرفته از کارتون تامس هست. بله ما هنوز هم با تامس در راه هستیم و عشق محمود از این قطار کم نشده بیشتر هم شده و برادر کوچکش هم از شنیدن موزیک تامس هرجا باشه خودش رو میرسونه و با محمود همراه میشه!!! عصرها اگه هوا خوب باشه هر سه میزنیم بیرون توی محوطه سبز و یا میریم خونه یکی از بچه های گروهمون و مادرها با هم همصحبت میشن و بچه ها هم با هم مشغول. روزهایی که محمود به هر دلیلی مهدش تعطیله بعد از خوابوندن نور ما توی سالن یه کاغذ بزرگ میزاریم روی میز نهار خوری و شروع میکنیم نقاشی کشیدن. گاهی با رنگهای دستی گاهی با پاستل گاهی با ماژیک. البته تم بیشتر نقاشی ها هم تراکتور و قطار و این جورچیزهاست. خود محمود هم تازگیها من و خودش رو نقاشی میکنه که گاهی دارای چهار دماغ میشویم! از موجودات دیگه هم علاقه اش به دایناسورها زیاد شده و ما چندین دایناسور هم به حیوانات اهلیش اضافه کردیم فعلا! یه مساله ای هم که خیلی خیلی برای محمود مهمه اینه اگه داستانی بشنوه یا حتی حیوونی مثل گربه یا سگی ببینه اول از همه میگه مامانش پس کو؟ این حضور مادرو توجه به اینکه تمام موجودات باید مادر داشته باشن براش مهمترین نکته هست. راستش نمیدونم که دقیقا چه حسی داره ولی شاید این عشق به مادر و اینکه موجودی بی مادر باشه براش خیلی مهمه…..
یه مدتی هم هست براش به فارسی داستان میخونم. بار قبل که ایران بودم یکسری از کتاب داستانهای خیلی قدیمی ام رو با خودم آوردم که شامل خاله سوسکه و بز زنگوله پا و این جور داستانهاست. محمود از داستان یکی بود یکی نبود که فیله میافته دندونش میشکنه خیلی خوشش میاد و بز زنگوله پا. اسامی شنگول منگول و حبه انگور رو هم یاد گرفته. جالب اینه که من براش به فارسی قصه میگم شب برای باباش انگلیسیش رو تعریف میکنه. هر موقع بخواهیم داستان بگیم باید این داستانها رو بخونیم حس میکنم زبان های مختلف بیشتر براش مفهموم پیدا کرده و دلش میخواد که بتونه به زبونی که من هم حرف میزنم مکالمه کنه یکروزی هم بطور اتفاقی تلویزیون جام جم رو گرفته بودم روز رسانه و کودک بود همچین از این برنامه خوشش اومد اونها میگفتن پسر پسر…از اون روز هی میگه پسر پسر گند غسل!!!! و دلش میخواد دوباره برنامه رو نگاه کنه. هرچند که من همیشه فکر میکردم این برنامه ها اصلا باب طبع بچه ها نخواهد بود ولی مثل اینکه اشتباه کردم!!!!
و اما نور! این پسر کوچولوی ما که فقط وسط سرش یه خط از بالا تا پشت سرش فرفری شده! خیلی مرده! یعنی از شکل و شمایل پیداست که فردای نه چندان دوری حسابی این محله رو بهم خواهد ریخت! برای خودش برنامه ای داره و اگه فکر میکنید که با سرگرم کردنش میتونید حواسش رو پرت کنید سخت در اشتباهید در عرض چند ثانیه تمرکز میکنه و اون سر شما رو گرم میکنه و برمیگرده سر خراب کاریی که میخواسته انجام بده. احساس خجالت از دیدن آدمهای جدید چندان درش دیده نمیشه تازه خودش رو لوس هم میکنه توی بغلتون هم ممکنه بیاد. عاشق اینه که کسی بیاد خونمون هی توی کریدور بالا و پایین میره و آخر هم یه شونه اش رو میده بالا سرش رو میگذاره روی اون شونه و میاد جلو که سلام بده. عاشق اینهم هست که با هم بریم مدرسه دنبال محمود. توی راه با هم موزیک گوش میدیم و وقتی هم میرسیم دم در مدرسه باید حتما خودمون بریم محمود رو بیاریم چون نور دلش نمیخواد زیاد توی ماشین بشینه. توی کلاس محمود هم همه بچه ها میریزن دورش و این آقا هم یک کم خوش خوشانش میشه بعد همه رو با دست میزنه کنار میره گشت میزنه برای خودش البته اول از همه باید داداشش بغلش کنه بعد این اتقاقات میافته. محمود هم خیلی هواش رو داره و اگه ببینه کسی داره اذیتش میکنه میاد بینشون حایل میشه! موقعی که میریم به قول محمود گاردن تایم توی محوطه بر خلاف محمود که همیشه نزدیک من بود و دور نمیشد نمیزاره کسی بهش برسه همچین میدوه که باید باهاش دوید! صد البته هر چی دستش بیاد میخوره که باید خیلی مراقب بود! فعلا ۱۰ تا دندون داره که این قسمت رشدش از محمود دراین سن عقب تره. ولی خوب همونطور که گفتم با همین دندونها هست که همه رو میجوه! از اسباب بازیها و ماشینهای محمود گرفته تا من و خود محمود!!! هر چی هم بگی نه یا جیزه گوشش بدهکار نیست. تا محمود بشینه کارتون نگاه کنه صد بار میرسه رسیور رو خاموش و روشن میکنه و یا میره طرف گاز که باید چهار چشمی مراقب باشم. خوب این هم دوران ماجراجوییه این جوجه کوچولوی ماست دیگه هر کدوم به یه طریقی….
اما مامان گفتنهای نور اینقدر هم خنده داره هم دلنشین که فقط باید بغلش کنم و ببوسمش اول. با چنان سوز و گدازی میگه مامان که معلومه کس دیگه ای رو در اون زمان نمیخواد. وقتی از خونه خارج میشم و با پدرشون میمونن البته هردو خیلی هم راضی هستند ولی تا در خونه رو باز میکنم از اون سر راهرو با یه جیغهای شادی هر دو میپرن و میان که آدم دلش ضعف میره محمود میپره توی بغلم و نور میره از پشت سر بغلم میکنه و هی میزنه به پشتم. فکرش هم الان خنده روی لبام میاره. این دو موجود کوچولو اینقدر در این تن کوچولوشون عشق وجود داره که فقط میشه خدا رو شکر کرد.
البته در تمام این لحظات زمانهایی هم هست که محمود حوصله نداره یا خسته هست یا فقط بهانه میگیره یا نور بیش از حد شیطنت میکنه و بعد هم دعواشون میشه و هی هردو جیغ میزنن! ولی راستش من از دعواشون هم لذت میبرم راستش برام خنده داره که چطوری نور هی میخواد حقش رو بگیره و گاهی هم زور میگه و محمود بیچاره که بیشتر موقع ها مظلوم هم هست نمیدونه چطوری مقابله کنه. من فقط میشینم و میخندم و البته میانجی گری هم میکنم در آخر ولی دیدن نور که با چه خونسردیی میتونه به محمود نزدیک بشه و از روی لباس شروع به گاز گرفتنش بکنه خیلی خنده داره
البته تازگی ها کمی تغییر رویه داده و هی سرش رو تکون میده و نه نه میکنه که فکر کنم اعلام خطر میکنه قبل از حمله!!!!
خیلی چیزها هست که الان اصلا در ذهنم نیست لحظه لحظه این روزها خاطره هست و شاید یه دوربین فیلمبرداری میخواد که همه رو ضبط کنه….مثل تمام حمام رفتنهای محمود و نور با هم که نور با یه پوشک توی حموم بالا پایین میره منتظر نوبتش تا من محمود رو اول بشورم و بعد هم نور رو توی وان بزارم تا بازی کنه یا قایم باشک بازیهامون دور صندلی توی سالن که محمود از بس کند حرکت میکنه که نور سریع بهش میرسه و بعد همه از خنده روی زمین ولو میشیم…… داداش کوچولوهای عزیزم از این دوران شیرین حسابی لذت ببرید ممنون که به من هم فرصت دادید تا دوباره با شما کودکی کنم…
تا یه فرصت دیگه خوب باشید….





























