این شور و حال انتخابات امسال باعث شده که همه دوباره بیش از پیش از ایران صحبت کنند توی اخبار توی جمع دوستان اطرافم از من سوال میکنند و من برعکس خیلی وقتها که اصلا به سیاست و سیاست بازی توجه ای ندارم خودم رو میبینم که برای جمعه لحظه شماری میکنم و میخوام برم که رای بدم…یه حس خوب برای یه آینده ای بهتر…ایرانم سبز باد

امروز ۴ ژوئن نه تنها برای مصریها بلکه برای تمامی مسلمانهای خاورمیانه و جاهای دیگه روز مهمی بود همه منتظر بودند که ببینند پرزیدنت اوباما چه سخنانی رو میگه. امروز قاهره همه چیز به حالت تعویق در اومده بود خیلی از مدرسه ها تعطیل بود (مدرسه محمود ولی باز بود!) و خیابونهای اطراف دانشگاه قاهره همه بسته شده بود و حتی شنیدم توی اسکندریه هم تدابیر امنیتی برگزار شده. برای رفتن به این سخنرانی هم فقط کسانی که یکجوری وابسته بودند و دعوت شده بودن میتونستند حاضر باشن و باقی میتونستند این سخنرانی رو از خونه ببینند. نمیدونم از شما هم کسی به این سخنرانی گوش کرد ولی بنظرم حرفهای خوبی زده شد تا چه حد حالا به این حرفها عمل بشه و کشورهای خاورمیانه همراهی کنند.
من بیشتر کنجکاو بودم ببینم در مورد ایران چی میگه. البته جالب بود که اقرار کرد که امریکا در سقوط دولت مصدق دست داشته و این که حاضر هستند بی توجه به گذشته راهها رو برای آینده بهتر باز کنند. حالا جواب حکومت ما چی خواهد بود رو نمیدونم ولی ایکاش همه این سیاست بازیها تمومی داشت. زیاد نمیشه البته امیدوار بود ولی همین که این حرکت صورت گرفته به عنوان پیغام صلح خیلی خوبه.
گزارش کامل رو میتونین اینجا بخونید
مامان محمود امیدوار به آینده!
ارسال شده در Uncategorized | 9 Comments »
خوب محمود عزیزما هم بالاخره برای خودش مردی شد و سه سالش شد. بهمین مناسبت ما اول صبح دوشنبه ۴ می براش توی مهدش یه تولد کوچیک گرفتیم. اون روز هوا از صبح خیلی بد بود و باد بدی شروع به وزیدن کرده بود که تبدیل به طوفان شن شد. بهرصورت ما هم خاکی به مدرسه محمود رفتیم و بچه ها که توی کلاس بخاطر بدی هوا حبس شده بودند رو شاد کردیم.



معلم محمود خانم صوفی در حال روشن کردن شمع…محمود خوشحال و خندان در حال خوردن کیک …محمود و معلمش (هرکاری کردم از خوردن دست برنداشت آخرش دهنش اینطوری موند!)….بچه ها در حال خداحافظی با من
اما بعداز ظهرش من نه چندان عاقل به هوای اینکه هوا خوب خواهد بود کلی از دوستان و همسایه ها رو برای تولد محمود در میدونی جلوی خونه که مثل باغچه میمونه دعوت کرده بودم. از هفته قبلش هم به یکی از خانومهای شهرک که تازگی ها کار کیترینگ و پخت کیک میکنه سفارش داده بودم که هم کیک و هم ساندویچ و خلاصه مواد غذایی مختلف درست کنه. از شانس بد من هوا هم طوفان شد و من بیچاره با پشیمونی زیاد مجبور شدم همه رو به داخل خونه دعوت کنم. به علت تعداد زیاد بچه ها تقریبا خونه تبدیل به سیرک شده بود که از همه جاش یه چند تا بچه آویزون بود و کیکی بود که روی زمین له میشد! من هم وسواس به تمیزی! خلاصه به بچه ها که خیلی خوش گذشت ولی محمود از ترسش رفته بود توی آشپزخونه برای خودش غذا میخورد و به باباش هم میگفت بیا پیش من! بچه تا حالا اینقدر شلوغی ندیده بود توی خونه! البته خودش خاطره شد و محمود از کیک که البته قطار محبوبش تامس بود خیلی خوشحال شد و دلش نمیخواست که بخوردش! این هم چند تا عکس از تولد محمودی:


کیک تامس! ….کیک و مخلفات….همه ما (مادرهای بدون شکل!)

در پایان هم یک نمونه از همکاری برادرانه محمود با نور در دوچرخه سواری. نور عاشق دوچرخه محمود شده! حالا دلتون نمیخواد دوتا بچه داشته باشید؟!
بعد هم من یک لیستی از کتابهای محمود دارم آماده میکنم و حتما در پست بعدی انشالله نه خیلی دیر پست میکنم. اینو گفتم مامان آرمانی این همه زحمت کشید ما هم دنباله کار خوبش رو بگیریم.
همگی شاد باشید
ارسال شده در Uncategorized | 25 Comments »
خوب از کجا شروع کنم بگم….اول یک کمکی از سفرمون بگم که دیگه داره داستانش کهنه میشه. راستش سفر با دو تا بچه کوچیک برای من یک کمی ترسناک بود ولی با همکاری شوشو به سلامتی و بدون مشکل زیاد انجام شد. بطور خلاصه اگه بگم از این سمت برای اومدن به ایران فقط همون اول به ما ایراد گرفتن که چرا دارید میرید ایران و یک یکساعتی شوشوی بیچاره رو بردن اداره اطلاعات که اسمش رو وارد کنند و همین باعث شد که کارتهای پرواز ما رو بدن به یک نفر دیگه و خلاصه داستانی بود. ولی وقتی رسیدیم به ایران همین که محمود مادربزرگش رو دید و چقدر خوشحال شد خودش خیلی می ارزید. بعد هم حال و هوای عید بود و کلا توی فرودگاه خیلی خوب برخورد میکنند و خدا رو شکر بارهای ما سریع اومد و ما زیاد معطل نشدیم. اون چند روزی هم که تهران بودیم محمود هم برف رو دید و هم با پیشی های خونگی ما حسابی کیف کرد و هر جا رفتیم از این که هی بهش شیرینی و میوه و آجیل تعارف میکردن حسابی خودش رو و ما رو شرمنده کرد و هی خورد. نوش جونش ولی من دل توی دلم نبود که آخر دل درد بگیره!

محمود و توماس و طریقه استفاده از هدفون با دودکش تامس! (راههای سرگرم شدن در هواپیما)
هر موقع که از خونه بیرون میرفتیم با نگرانی میگفت که برمیگردیم همین جا دیگه؟! میگفت که مامان بزرگ من منتظرشه. آخه مادربزرگم دستشون شکسته و توی خونه هستند برای همین محمود اینو بهانه میکرد که باید برگردیم و خلاصه باعث شادی اونها هم شده بود. توی این مدت دوستان و بعضی اقوام رو دیدیم و یکروز هم مامان فراز و فراز جون زحمت کشیدن اومدن و بچه ها با هم آشنا شدن که داستانش رو قبلا مامان فراز شرح دادن. البته در تمام این مدت محمود به این قطار عزیزش تامس وفادار بوده و هر جا رفتیم و بودیم این قطار همراهش بوده و هست و فکر کنم تمامی کسایی که محمود رو دیدن با تامس هم آشنا هستند.

محمود و آقا فراز در حال بازی
اما نور هنوز خیلی کوچیکه که چیزی بفهمه و همین که غذاش روبراه باشه و جاش تمیز براش کافیه ولی اون هم حسابی از این که مرکز توجه بود و همه باهاش بازی میکردن حسابی خوش خوشانش بود و در این بین گاهی هم محمود حس حسادتش گل میکرد و یک شب به من گفت که بزار نونو (اسمی که محمود برادرش رو صدا میکنه) پیشه بابا باشه و تو پیش من باش. اون به تو احتیاج نداره! اونجا بود که فهمیدم پسرکم گاهی حسادت هم میکنه ولی قلب مهربونش نمیزاره که نشون بده.
تهران هم توی عید که خیلی شلوغ نمیشه و هوا هم که خوب بود و خیابونها همه تمیز (اگه به مصر بیایید متوجه میشید که تمیز که میگم یعنی چی!) و خیلی هم حس میشه که به شهر رسیدن. تنها چیزی که این چندین سفر این چند ساله حال آدم رو میگیره رفتار مردم هست که انگار با هم دعوا دارند حتی توی عید هم هیچ کس با روی خوش با کسی رفتار نمیکنه. از فروشنده گرفته تا راننده تا عابر متاسفانه همه با یکجور خصومت جواب آدم رو میدن شاید همه انقدر مشکل دارن که اصلا دیگران براشون اهمیت ندارن شاید هم بدشانسی من بوده ولی این بار چندم هست که این تجربه رو دارم و گاهی خودم رو در این شهر غریب حس میکنم. از ایرانیهایی که به مهمانوازی مشهور بودن بالاخره توقعی دیگه میشه داشت.

محمود و فیل سواری در تهران!
بهرصورت سفر بیشتر از همه برای محمود لذت بخش بود و بنظرم خیلی چیزهای جدید هم یاد گرفت و اون حس متعلق بودن رو بیشتر درک کرد. یه تجربه کمدی هم سفر با پروازهای خطوط مصری بود که از دبی به قاهره داشتیم و واقعا یه نمونه کوچیک از خود مصر هست از بی برنامگی و بی نظمی طوری که برای ما غذا آوردن بعد هیچ کس نمیومد جمعشون کنه و ملت خودشون ظرفهاشون رو میبردن آشپزخونه! بماند که صندلیهای هواپیما با دست عقب جلو میشد و یه تلویزیون مثل اتوبوسهای سیر و سفر یه فیلم کهنه مصری رو نشون میداد و کاپیتان هواپیما یهو وسط بلند شدن از زمین داد میزد بابا اون موبایل رو خاموش کن!!!! کلی خندیدیم جاتون خالی و دیگه هم با این خطوط پرواز نمیکنیم بیشتر برای امنیت جون خودمون!

دوتا برادر در حال خداحافظی از تهران
بعد از برگشت محمود اول که اصلا حاضر نبود بره مهد و هی میگفت میخواد بره خونه حالا کدوم خونه. ای بابا دیگه اینجا رو قبول نداره! بعد هم که هی از هواپیما و تراکتور و هر چی ماشین سنگین بگین اسم میبره و تمام فکر و ذکرش شده این چیزها. داستان تامس به قوت خودش برجاست و هر چی سعی کردم که یکجوری ذهنش رو با چیزهای دیگه مشغول کنم باز هم در لحظه ای که به حال خودش باشه از داستانهایی که تامس با همکارانش داره برای خودش داستان میسازه و همه ماشینهاش رو هم قطار میکنه دنبال هم و قصه میگه. البته به کتابهاش هم علاقه داره و صد البته که کتاب تامس هم داره و البته که توی دبی هم یه ست کوچیک از تامس گرفته که فعلا روی میزش هست و گاه گاهی اون تماس بارگیری میکنه و محمود هم در حال خوندن شعر تامس دو دو کنان ماشین هاش رو هم توی ریلهای تامس حرکت میده. گاهی هم که خیلی سخاوتمند باشه یکی از تامس هاش رو میده نور که براش گاز بزنه!
و اما نور الان که دیگه هفته آخر شش ماهگی رو میگذرونه و دیگه برای خودش مردی شده! معنی مامان رو میدونه یعنی اگه من نباشم مراسمی ایجا د میکنه که من حتما باشم! هرچند من روزها برای یکی دوساعت میگذارمش خونه و میرم جیم چون اگه جیم هم نرم حسابی قاطی میکنم! پیش خانومی که بهم توی کارهای خونه کمک میکنه میمونه و من میرم و میام بیشتر توی زمانی هست که خوابه و البته به اون خانوم هم کمی عادت کرده ولی اگه شیر بخواد زمین و زمان رو بهم میریزه. از دو هفته پیش هم غذا رو براش شروع کردم که اول اصلا همکاری نمیکرد ولی الان بهتره و فعلا داریم هرچیزی رو کم کم باهاش امتحان میکنیم تا قوی بشه معده اش. عاشق محمود هست و وقتی که کنار هم باشن حسابی به محمود میچسبه و میخواد باهاش بازی کنه. محمود هم عشق میکنه و ادا درمیاره که اون بخنده. گاهی که محمود رو حمام میکنم نور هم روی صندلیش میشینه و محمود آب رو میپرونه و نور هم انگار چه اتفاقی افتاده از خنده ریسه میره. میشه از این زیباتر هم صحنه ای دید؟
البته نور خیلی هم اراده قویی داره با این که هنوز سینه خیز نمیره خودش رو هی قل میده و به همه چیز میرسه مثل کدو قلقله زن میمونه و به جای سینه خیز جلو رفتن فعلا دنده عقبش کارمیکنه و کلا حرکاتش خیلی خنده داره. بدون کمک میشینه ولی یهو خسته میشه خودش رو ولو میکنه و باید مواظب بود که بخودش صدمه نزنه ولی خودش هیچ باکش نیست و میشه حس کرد که خیلی علاقمند به کشف دنیای دور و برش هست. شخصیتش با محمود کاملا فرق داره برای همین زیاد توی پارک هم بند نمیشه و تا بگذارمش توی پارک شروع به گریه میکنه و تا بیرون نیاد هی غر میزنه.
این هفته بلاگم دو ساله شد هرچند که زیاد توش چیزی نمینویسم ولی فکر کنم بعدها کم کم برای بچه ها خاطره باشه. دوشنبه دیگه هم تولد محمود هست و در حال برنامه ریزی برای یه مراسم توی محوطه خودمون که دوستان و همسایه ها دور هم جمع باشیم. مادر عزیزم براش توی ایران یه تولد گرفت چون نمیتونست پیش ما باشه امسال. حالا هم امیدوارم که امسال بیشتر از تولدش لذت ببره. اینقدر در این یکسال تغییراتش زیاد بوده که گاهی باورم نمیشه بچه ها اینقدر زود بزرگ میشن. این هم یک مقدار کلمات قصار محمودی
هواپیما داره با صدای زیاد میشینه:
airplane is angry, slowly, slowly, be careful airplane!
برای گرفتن شکلات:
Mama I miss you sooooooooooooo much, give me the chocolate!
بعد از گرفتن شکلات:
Thank you much!
وقتی که بهش چیزی دستور بدی که دوست نداشته باشه دستش رو بالا میاره و میگه:
Mama stop talking! listen! i told you! go to your room!!!
در راه اسکندریه بار قبل جلوی یک مسجد نگه داشتیم و بابای محمود اونو به دستشویی میبره. این بار داریم میریم اسکندریه که یهو محمود با دیدن مسجد از راه دور داد میزنه:
Mama look! the big toilet!
من و باباش اول متعجب شدیم بعد زدیم زیر خنده!
نور داره گریه میکنه و محمود داره کمک میکنه آروم شه:
nunu don’t cry, mama is coming, don’t cry, you want chocolate?!
محمود هویج دوست نداره شعری که بهشون توی مهد یاد دادن رو اینطوری میخونه:
this is the way i eat my carrot, eat my carrot! early in the morning….
محمود داره باباش رو از خواب بیدار میکنه:
baba keep out! (get up!) I told you!
من ازش سوال میکنم که توی مهد خوابیده یا نه؟
Mahmoud did u sleep in the nursery? — No i woke up!
وقتی که میخوایم بریم بخوابیم میگه:
Brushing teeth teeth time! mama thomas brushes his teeth?
حتما تامس هم مسواک میزنه دیگه مگه نه؟!
mama nite nite….shab bekeir…..
صد دفعه این جمله تکرار میشه تا من جوابش رو صد دفعه بدم!
خوب شب شما هم بخیر و میدونم خیلی از این حرفها فقط برای خودم بامزه هست پس اگه بامزه نبود اشکال نداره
شاد باشید
ارسال شده در Uncategorized | 16 Comments »
سلام به همگی. این تاخیر از تنبلی نبوده و نیست اول که سفر یه هفته ای به ایران داشتیم و بعد از برگشت هم محمود بعد از چند روز گوشش عفونت کرده بود و با اون مشغول بودم. دلم میخواد از سفرم بنویسم و از دیدارهایی که داشتم و از محمود که چقدر یهو بزرگ شده و چقدر الان دلش برای مامان بزرگش و ایران تنگه. متاسفانه تا میام بنویسم نور بیدار میشه و حرفهای من نیمه کاره تایپ شده میمونه. آدم یه موقعی حرفش میاد وقتش نیست بعد هم که میخواد بنویسه حوصله اش نیست و تمرکز نداره. شاید باید نوشته هام رو روی کاغذ بیارم و بعد تایپ کنم که فراموشم نشه. فعلا این رو داشته باشید تا باز بیام.


ارسال شده در Uncategorized | 17 Comments »
سلام سال نوتون مبارک. البته مثل همیشه دیر شد این تبریک گفتن هم ولی امیدوارم که سال بهتری برای همه باشه و شادی داشته باشید. از احوال ما هم بخواهید خوبیم. امسال اولین باریه که محمود بیشتر از گذاشتن سفره هفت سین به ذوق اومد و هی به باباش میگفت نگاه کن ببین این ذوقش زیبایی روز عید رو برای من بیشتر کرد. با هم تخم مرغها رو نقاشی کردیم و بعد هم بچه ام هی منتظر بود که کی میخواهیم اینها رو بخوریم!؟ تا سرم رو برگردوندم تخم مرغها رو انداخت توی سمنو! بعد هم گیر داد که سیب میخوام. براش سیب آوردم و خورد ولی سیب سفره رو میخواست! دیروز تا از مهد اومد هنوز کتش رو در نیاورده دیدم سیب رو نصفش رو با پوست خورده!!!! خلاصه دیگه سفره ما سیب نداره! حالا کی این تخم مرغها رو بشکنه خدا میدونه!!!!
نور روز اول فروردین بالاخره همت کرد و در سومین هفته پنجماهگیش از پشت به شکم و بر عکس چرخید! البته وقتی دو ماهش بود یکروز وقتی روی شکم بود چندین بار به پشت چرخید ولی بعد از اون نمیدونم به علت سنگین شدنش یا تنبلی دیگه هرگز این کار رو تکرار نکرد. حالا این چند روز دیگه تا میزارمش که بازی کنه سریع میچرخه. خیلی هم مامانیه تا بزاریش زمین جیغ و دادی راه میندازه که نگو! باید شروع کنم بهش تمرین بدم که بخوابه ولی نه اعصابش هست و نه انرژیش! جوونی کجایی که یادت بخیر؟!
محمود رو بردم موهاش رو کوتاه کنه هی جیغ زد و گریه کرد دلم نمیخواد که بترسه از آرایشگاه ولی چه کنم شبیه این هیپی ها شده بود! توی راه هی گفت من پیش عادل نمیام نه نه!!! تمام مدت هم گریه کرد ولی آخرش به آقاهه دست داد و بعد هم رفتیم براش یه چیپس به عنوان جایزه خریدم! از بس پسر خوبی بوده! بعد هم میخواستیم بریم مرکز خرید کمی بچرخیم نمیدونم چه اتفاقی افتاد که یهو شروع کرد به همه سلام کردن و انقدر ذوق کرده بود که هی میدوید و من هم هی باید میگفتم بیا اینجا و اون هم انگار نه انگار. بچه ام ندید بدیده تا حالا مال نرفته! خلاصه دیدیم فایده نداره هر جا میریم فقط داره لای لباسها و مغازه ها میدوه برگشتیم خونه! ولی این اولین باری بود که اینقدر شیطونی میکرد باید قبول کنم که دیگه داره یه پسر سه ساله میشه و باید گاهی هم اینطوری شیطونی کنه. نه؟
خوب این یه آپدیت کوتاه از احوالات ما در سال جدید. تا باز برگردم. شاد باشید و سلامت
ارسال شده در Uncategorized | 13 Comments »
با تشکر از پروین جون مامان کیاراد عزیز که ما رو هم به این مسابقه دعوت کردن :) اصل خبر اینجا

۱۰ ماهگی محمود ۲سال و ۹ماهه

۳ ماهگی نور ۴ماه ونیمه
ارسال شده در Uncategorized | 28 Comments »
امسال زمستون اصلا به این دیار ما نیومد و با این حال به مدت یک ماه هست که ما کل اهالی این خونه مریض هستیم یه ویروس رو میکشیم یکی دیگه از پنجره وارد میشه. الان در حال حاضر من صدایم رو از دست دادم و بصورت یواشکی حرف میزنم. زیاد هم بد نیست چون محمود فکر میکنه من دارم یواش حرف میزنم اون هم با همون لحن جواب میده!
محمودی کوچولوی من بزرگ شده چیزی به سه سالگیش نمونده و یهو در عرض چند ماه اخیر زبونش حسابی باز شده و جمله های بلند میسازه و هر از گاهی منو با کلمات قصارش متعجب میکنه. اصرار زیادی داره بیاد ایران و میخواد حتما با هواپیما یا هلیکوپتر باشه! توی ذهنش هواپیما خیلی سنگینه و هی این مساله رو تکرار میکنه. درکل مثل تمام پسرها عاشق ماشین و هر نوع وسایل نقلیه هست. بشدت عاشق بیرون رفتن و آسانسور سوار شدنه! عاشق رفتن به استند باکس!(starbucks) هست و شاپینگ مالهای اطراف رو خوب بلده! مهدش رو دوست داره و مدتی که تعطیلی زمستونی بود حسابی دلش برای دوستهاش تنگ شده بود و سراغشون رو میگرفت. عاشق برادرش نونو هست و تا میشینه باید بغلش کنه و بعد هم میگه ازشون عکس بگیرم.
نور هم حسابی داره بزرگ میشه الان چهار ماه و دو هفته هست و خیلی با این دوران محمود فرق داره حسابی نق میزنه و اصلا روی زمین بند نمیشه. برعکس محمود توی این سن به همه لبخند میزنه و توجه زیادی میخواد. فقط هم چشمش به دنبال من میگرده. خلاصه که هم دلم رو میبره با این حرکاتش هم جونم رو! ولی لذت داشتن هر دوشون وقتی که با هم بازی میکنند و کارهای خنده دارشون همه خستگیهام رو رفع میکنه. محمود چند روز پیش اومده میزنه روی سر نور عین توپ اون هم میخنده من همه از سادگی این دو تا میخندم!
از دو هفته پیش ورزش رو شروع کردم و صبحها برای یکساعت هم شده میرم جیم و متاسفانه چاق ترین شاگرد کلاسم! یوگا میکنم و بدنسازی و پیاده روی ولی همه رو خیلی آروم چون بدنم خیلی ضعیف شده و حالا حالاها با این داستان شیر و اینا رژیم هم در کار نیست بنابراین باید خیلی آروم ورزش کنم تا کم کم قوی بشم.
خوب این پست رو داشته باشید تا زود بیام با عکس و تکه کلامهای جدید از محمود.
شب و روزتون بخیر
ارسال شده در Uncategorized | 15 Comments »
این روزها که در نزدیکی ما بچه های بیگناه دارن به دلیل خودخواهی سیاست طلبان کشته میشن نمیشه به چیز دیگه ای جز آرزوی آرامش و صلح فکر کرد. این رو ببینید من رو که خیلی تحت تاثیر قرار داد.
به امید آرامش و پایان خشونت در همه دنیا….
ارسال شده در Uncategorized | 15 Comments »
وقتی که آخر شب از خستگی دویدن دنبال یه پسر شیطون کوچولو و بارها عوض کردن و شیردادن یه پسر خیلی کوچولوی دیگه داری از پا میافتی یه نگاهی به این عکس که میندازی و میبینی که خدا چه فرشته هایی رو بهت داده دلت اینقدر پر عشق و احساس میشه که یهو تمام اون خستگی از یادت میره و تازه انرژی هم میگیری. خدا جون خیلی دوستت دارم.

ارسال شده در Uncategorized | 24 Comments »


