Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

محمودم چهار ساله شد و من چیزی ننوشتم. سرم خیلی خیلی شلوغه با این شیطونکها. بطوری که اصلا نمیفهمم که چطور شب و روز میگذره. خوب از یک نظر خیلی خوبه. تا وقتی که بچه ها بیدار باشن اصلا فکر نشستن پای کامپیوتر رو باید از سر بیرون کرد چون همیشه یه دست کوچولویی هست که میاد یا لباس یا دستت رو میکشه و با خودش میبره. بعد هم چه لذتی بهتر از این که این لحظه هایی که به این سرعت میگذرن رو فقط با این فرشته ها بازی کنی. البته که همش هم شمع و گل و پروانه نیست و صد بار حرصت میدن و با هم دعوا میکنن و بعد از یک ثانیه هنوز اشکها خشک نشده دارن همدیگر رو میبو سند و صدای قهقه ها شون خونه رو پر میکنه.

این بار از نور بگم که حسابی برای خودش مستقل شده و خیلی از کارهاش رو خودش انجام میده اگه کار خطایی هم بکنه با گفتن اه نو!(Oh!NO!!) اعلام خطر میکنه. منتظر کمک برای هیچ کاری نمیشه و خودش راه حل رو پیدا میکنه و به مقصودش میرسه. گاهی من رو به تعجب وامیداره کارهاش چون محمود در این سن هرگز خیلی از کارهای نور رو انجام نمیداد. شروع به صحبت کردن کرده و هر کلمه ای که میشنوه رو تکرار میکنه. عاشق میکی موس هست و با محمود برنامه های میکی موس کلاب هاوس رو نگاه میکنند و باهاشون میرقصند. البته عشق محمود به تامس به نور هم سرایت کرده و هرموقع برنامه تامس رو ببینه به سرعت دنبال من میاد و بعد هم سعی میکنه که موزیکش رو به اجرا در بیاره!

موقع حموم کردن حسابی با این دو تا شیطونکها برنامه داریم نور هی آبه آبه میکنه و میره توی حموم و سعی میکنه که شلو ارش رو در بیاره و از وان بالا بره وقتی که هر دو  لباساشون رو در میارن نور با ذوق محمود رو بغل میکنه و مثلا بو سش میکنه که خیلی خنده داره بعد هم آب بازی و کف بازی و بزور بیرون آوردن نور که باید بعد از محمود انجام بشه چون به این سادگی راضی به دل کندن از آب نیست.

روزهایی که محمود مهد هست با نور میرم خرید و توی راه براش موزیکهای مورد علاقه اش رو میزارم و اون هم آواز میخونه و دست میزنه و سعی میکنه در ماشین رو باز کنه!!! پنجره رو پایین بیاره! تازگیهای توی چرخ خرید میشینه و از خوشحالی هی با من احوالپرسی میکنه و به اطرافش نگاه میکنه و تا آخر خرید همونجا خودش رو مشغول میکنه البته به همراه خوردن نون و توست خشک! گاهی هم با دوست محبوب نور و محمود کارولینا به خرید میریم که بیشتر به هردوشون خوش میگذره و البته به ما 🙂

محمود هم بعد از چهار سالگی وارد دنیای بزرگتری شده. هنوز عاشق تامس هست و خونه ما به یک موزه از اسباب بازیهای تامس مبدل شده اما علاقه به کاراکترهای جدید که شعر میخونن و شمارش اعداد میکنن و حتی به زبان اسپانیایی* صحبت میکنند به این علاقه اضافه شده جالب اینجاست که کلمات اسپانیش رو هم یاد گرفته و گهگاهی من رو متعجب میکنه. شعر به زبان عربی میخونه و از من میخواد که کمکش کنم ولی متاسفانه چیزی از شعرش نمیفهمم از معلمش کمک میخوام که البته اینجا هم یو تیوب در خدمت هست و با همدیگر قبل از خواب شعر دلخواهش رو میخونیم. همچنان علاقمند به کتاب هست و باید هر روز در هر وقت از روز چند کتاب رو براش بخونم. البته داستان شنگول و منگول رو هر از گاهی میخواد که براش تکرار کنم. منتظر هست که بره کنار دریا که البته نمیدونم اصلا امسال فرصت خواهیم داشت یا نه چون ماه رمضان خیلی نزدیک هست و همه جا فعلا که پر شده 😦

خودم هم خوبم مرسی از احوالپرسی همه دوستان که نگران داستان دزد و پلیسی ما شده بودن. قضیه بطور خلاصه این بود که اول سال میلادی متوجه شدیم که یکسری چیزهای قیمتی ازمون کم شده و متاسفانه خدمتکار خونه تنها کسی بود که میشد بهش شک کرد بعد از یکسری پلیس بازی و حرص خوردن و پی بردن به خیلی چیزهای دیگه در این بین در اومد چیزی دستگیرمون نشد فقط خدمتکار چون بدون اقامت بود به کشورش برگردونده شد و داستان همونجا تموم شد اما به کسی که ما بهش شک نکرده بودیم دستیار معلم مدرسه محمود بود که دو روز در هفته برای دو ساعت میومد خونه و آدم تحصیل کرده و با خدا!یی بود و نماز و روزش قطع نمیشد! بعد از سه ماه وقتی که دوباره ازش خواستم برگرده متوجه شدم که باز هم یکچیزهایی گم شده اینجا بود که دیگه بهش شک کردیم و با گذاشتن دوربین و گرفتن فیلمش حقیقت ماجرا روشن شد. توی این ماجرا خیلی خیلی از نظر روحی بهم ضربه وارد شد ولی ما زندگی میکنیم و یاد میگیریم از اشتباهات خودمون. حالا دوباره هم خانوم خونه هستم هم خدمتکار خونه! هم ورزش میکنم اینطوری هم که از شر انسانهای ناباب بدور هستم 🙂

یک دوچرخه خوشگل هم خریدم و با یکسری مامانهای دیگه با هم گاهی صبحها گاهی شبها توی محوطه شهرک چرخ میزنیم و از هوای فعلا خوب اینجا استفاده میکنیم. البته جیم رفتن هم هنوز کماکان برقراره و حسابی از تحرک و فعالیت زیاد لذت میبرم. تنهایی و تعداد کم دوستانم همیشه یه نقطه منفی زندگی در اینجا بوده و هست ولی خوب همیشه نمیشه همه خوبی ها رو با هم یکجا داشت مگه نه؟

* Handy Manny

Advertisements

خیلی بده که حتی برای تولد این بلاگ بیچاره چیزی ننوشتم. تولدش دو روز پیش بود مثلا سه ساله شد و حتما از دست صاحبش که خیلی با پررویی هیچی نمینویسه دلخوره!…. اولا که حسابی با زندگی درگیرم و اون خوشبختی زمستونی جاش رو به یکسری مسایل دزد و پلیسی داده بود این سه ماه اخیر و در پایان البته دزد رو دستگیر کرده و مقداری آرامش پیدا کردم ولی راستش تجربه خوبی نبود و باعث شد که بیشتر احساس تنهایی کنم و سایه غربت رو بعد از این چند سال زندگی در اینجا بیشتر حس کنم.

یه هفته دیگه محمود چهار ساله میشه انگار همین دیروز بود که با ذوق از یکسالگیش مینوشتم و روزهای آخر رو شمارش معکوس میکردم. حالا البته خودش هی میگه که تولدش امروزه و هر روز البته براش روز تولدشه! هر تولدی هم بره میگه برای من گرفتن!!! امسال تصمیم دارم فقط یه تولد خانوادگی داشته باشیم و بهش بیشتر خوش میگذره اینطوری. این باشه تا باز برگردم فعلا امشب نور تب داره و فکر کنم تا صبح بیدار خواهم بود…

محمود در پختن بیسکویت خانگی به من کمک میکنه!

از داشتن این ماهی های جدید روی دیوارش خیلی خوشحاله!

ابراز محبت به برادر کوچولو!

نور در حال شیطنت (باشگاه اسب سواری(

برای مادرم

شنبه گذشته نور دم دمای غروب تا پاش رو از آشپزخونه گذاشت بیرون خیلی راحت و ساده افتاد زمین و طبق معمول که اتقاق میافته دندونش لب پایینش رو پاره کرد. تازه نشسته بودم که چند لقمه شام بخورم از جام پریدم و دویدم که آرومش کنم و ببینم که چقدر صدمه خورده زمین از لکه ها ی خون پر بود سریع میبرمش توی دستشویی و سعی میکنم که با فشار دادن لب پایین خونریزی رو بند بیارم تمام لباسم و لباسش و اطرافمون پر از خونه. شوشو خونه نیست سر کاره و من گیج شدم به هر بدبختی با یه حوله توی دستم از دستشویی میام بیرون همینطور نور جیغ میزنه و گریه میکنه بهش شیر میدم آروم میشه. محمود با وحشت و ناراحتی میره یه دستمال کاغذی میاره و سعی داره شونه ام رو که خونی شده پاک کنه اون رو هم آروم میکنم و بعد از یه بیست دقیقه وضع عادی تر میشه ولی لب نور حسابی زخم شده و بعد از حمام کردنش بخواب میره….تمام انرژیم از بین رفته از بس توی استرس این یه ساعت بودم یاد مادرم میافتم که چی کشید وقتی برادرم روز سیزده بدر داشت بازی میکرد اومد بپره بارفیکس رو بگیره با خود بارفیکس افتاد پایین دندوناش لب پایینش رو پاره کرد و هفت تا بخیه خورد تازه حس میکنم که توی اون روز چه عذابی بهش وارد شده بود با اینکه ما هم ناراحت بودیم ولی رنج یه مادر برای فرزندش ورای تمام احساساته.

خیلی روزها میشه با پیش اومدن یه اتفاق اینطوری حس میکنم که مادرم رو توی اون وضع میبینم انگار تا امروز بهش از زاویه ای که الان میبینم نگاه نکرده باشم انگار دارم تازه مادرم رو کشف میکنم اون دیدی که از بچگی از مادرم به عنوان یه خانوم بزرگ با اراده قوی داشتم همیشه همراهم بوده نه که نباشه اینطوری ولی اون هم یه مادر جوون مثل من بوده با هزاران آرزو و امید برای بزرگ کردن و به ثمر رسوندن ما. با هزاران داستان شاد و تلخی که براش پیش اومده تا به این مرحله رسیده حتما لحظه هایی بوده که مثل من تنها بوده یا غمگین ولی بخاطر ما همیشه با تمام قوا حاضر بوده و هرگز خم به ابرو نیاورده و ما چه خودخواهانه همیشه توقع داشتیم که ما رو تنها نگذاره و پا به پای ما در این سالها سنگینی مشکلات ما رو بدوش بکشه…چی میتونم بگم جز اینکه هر روز هزاران بار بیشتر دوستش دارم و لحظه ای نیست که وجودش رو دور از خودم ببینم….خداوند تمامی مادران رو سلامت نگه داره در پناه خودش که حتی فکر کردن بهشون به ما آرامش میده…آمین

هفته گذشته یه هفته خیلی خوب بود برامون. برادرم همراه خانومش مهمون ما بودند و این یعنی هیجان برای این دو داداش کوچولو با سوال تکراری محمود که دایی اینجا میمونه یا هر بار که از مدرسه برمیگشت میگفت توی ماشین منتظر من هستند؟ حتی نور که داییش رو فقط یکبار وقتی یک ماهه بوده دیده آنچنان خودش رو میچسبوند که انگار سالهاست هم رو میشناسن. خلاصه که روزهای خیلی خوبی بود که خیلی سریع هم تموم شد.

نور این روزها خیلی خیلی شیطون شده یا شاید باید گفت کنجکاویش بی نهایت زیاد هست چون به تمام سوراخ سنبه های خونه سرک میکشه و حتی اگه بهش بگی کاری رو انجام نده همینطور میره دنبال کار خودش و اصلا توجهی هم بهت نمیکنه اون موقع میمونی که این بچه بزرگ بشه چی میشه!!!! هر چی هم  بخواد میگه بلو بلو بلو بلو (یه چیزی در مایه بده بده فکر کنم) عاشق و شیدای میکی موس هست یه عروسک از زمان محمود داریم ازش جدا نمیشه همینطور صداش میزنه کیکی (بر وزن میکی) و یا داره دنبالش میگرده یا باهاش توی خونه راه میره یا ماشین سواری میکنه. به حرف افتادنش هم سریعتر از محمود هست که قابل پیش بینیه با این برادر سخنرانی که داره چیزی نباید طول بکشه تا به حرف بیافته. عاشق مهمون هم هست و اگه کسی به دیدنمون بیاد با شوق و ذوق میاد دم در یه شونه رو میاندازه بالا یکی پایین و یه خنده شرمگینی میزنه که آدم قند توی دلش آب میشه.

با یه سری از همسایه ها که دارای بچه های تقریبا همسن هستند جور شدیم و روزهای دوشنبه معمولا پلی گروپ داریم. محمود که مهد هست و نور از فرصت استفاده میکنه و حسابی بازی میکنه. هر بار هم یه سری بازیهای مختلف برای بچه ها انجام میدیم. البته چندین بار تلاش کرده بودیم که گروههای اینطوری تشکیل بدیم ولی بیشتر مادرها حوصله بازی با بچه هاشون رو ندارن و یا بیشتر ترجیح میدن که دوره های زنونه داشته باشن و بچه ها همون دور و بر بلولند. خلاصه که فعلا از این حرکت جدید هممون لذت میبریم.

محمود هم که این روزها از همه نظر در حال تغییر هست هم فیزیکی هم عقلانی ولی بی نهایت پاک و ساده هست و وقتی با نور مقایسه اش میکنم هنوز هم یک صدم شیطنتهای نور رو نداره حتی وقتی میخواد توی خونه بدو بدو کنه اول میگه که میشه یا نه؟ از همه چیز بیشتر بازی کردن با من رو دوست داره شاید هم برای این باشه که من فرصت نمیکنم کار دیگه ای مثل نوشتن این بلاگ انجام بدم! راستش خیلی دلم میخواست که روزها ۴۸ ساعت بود چون برای من روزها اینقدر سریع میگذره که تا بخودم میام میبینم ساعت یک شب شده و من هنوز کار دارم.

البته بعد از مسایلی که ماه پیش برام پیش اومد و خانومی که توی کارهای خونه بهم کمک میکرد دزد از آب در اومد خیلی کارم هم بیشتر شده ولی راستش احساس میکنم هر اتفاقی که برای ما میافته حتما مصلحتی توش هست و الان از اینکه چرا اصلا کار خودم رو به کس دیگری تحویل میدادم راضی نیستم. البته حرکت و جنب و جوشم بیشتر شده و خستگی هم هست ولی لذت اینکه قادر به انجام همه کار هستم من رو راضی میکنه. تازه وقتی بچه ها میخوابن میزنم بیرون میرم جیم و یکی دو ساعتی ورزش میکنم که یکی از عوامل روحیه مثبتم فکر کنم ورزش باشه. از پارسال ژانویه که ورزش رو شروع کردم خیلی اوایلش بهم سخت گذشت بدنم خیلی خسته از دو بارداری نزدیک بهم بود و شش ماه اول ورزش کردن برام عذاب بود ولی کم کم اونقدر به روتین عادت کردم که الان اگه یه چند روز ورزش نکنم انگار مریضم. و صد البته وزنم هم یه ده کیلویی پایین اومده که خوب خودش خیلی تشویق کننده هست.  خلاصه که اگه میبینید که من تنبلی میکنم و دیر دیر آپ میکنم فقط بدلیل کم بودن ساعات روز هست مشکل از بنده نیست!!!! بعد هم یکی از شما مادران زحمت کش حتی شاغل که اینقدر تند تند بروز میکنه راز موفقیتش رو هم بگه ممنون میشم!

ای بابا داشت یادم میرفت بنده از پنجشنبه گذشته مورخ ۱۹ فوریه بطور قانونی میتونم در این بلاد بلبشو رانندگی کنم البته بطور غیر قانونیش ماههاست که میرم و میام ولی زیاد جلوی چشم پلیس نمیرفتم و از راههای فرعی استفاده میکردم ولی بالاخره بعد از داستانهای زیاد و علاف شدن به مدت دو ماه شاید هم بیشتر بالاخره ما هم رخصه (گواهی نامه به عربی) دار و یه راننده دیگه هم به راننده های مجنون این بلاد اضافه شد. راستش رانندگی کردن در این کشور اصلا قانون نمیخواد و اصلا گواهی نامه فقط یه چیز تزیینیه و فقط بدرد پلیس میخوره وقتی الکی میخواد جریمه تون کنه وگرنه اگه به این کشور بیایید شاید بعد از هند که سمیه توی بلاگش نوشته اینجا هم دچار وحشت شده و چشمانتون رو ببیندید چون حس میکنید که هر آن ممکنه که جان به جان تسلیم کنید. بعد هم در مورد سیستم گواهی نامه دادن اینطوریه که اوراقت شامل یه گواهی سلامت بینایی و جسمانی هست که از هر بیمارستاانی بدون هیچ مشکلی میتونی بگیری  فقط ازت میپرسن حالت خوبه ؟! بعد یه گواهی میدن دبرو که رفتی! این رو همراه با گواهی تحصیل میبری راهنمایی رانندگی منطقه و یه قسمت کوچیکی از همون پارکینگ رو کردن قسمت امتحان گرفتن با یه ماشین فکستنی معلمه میاد میگه برو جلو و عقب و از لای این موانع رد شو همین البته اینو هم بگم که هر روز حدود ۱۵۰ نفر متقاضی میاد که از این ها فقط چند نفر رو قبول میکنند و باقی باید برن شش ماه دیگه دوباره بیان! حالا کی به این خلافکاران توی راه گواهی نامه داده خدا میدونه!!!!

یه اتفاق نادری هم که روز پنجشنبه افتاد باریدن تگرگ در این بلاد شنی بود! هوا هفته پیش عالی بود و اینقدر آفتابی و گرم بود که همه تابستونی میگشتن یهو این هفته دوباره ابری شد و سرد و خلاصه پنجشنبه شروع به باریدن کرد و بعد من دیدم هی داره با سر و صدا میاد با محمود که دهنش تا بناگوش باز شده بود دیدیم که گوله های یخه که زمین رو سپید پوش کرده پس میشه توقع داشت که یکروزی برف هم بیاد اینجا!!!! اینکه میگن زمین داره گرم میشه و گلوبال وارمینگ شوخی نیست خدا آخر و عاقبت ما رو بخیر کنه آمین 🙂

خوب تا چشمام بسته نشده بهتره برم شما هم یادتون باشه من رو در راستای اینکه چطوری میشه که شما تند تند بلاگ آپ میکنید مطلع کنید.

پسر پسر گند غسل….!

روزهای زمستونی امسال نه چندان سرد داره میگذره گرفتاریهای این چند هفته اخیر حسابی بی حوصله ام کرده بود ولی مگه نه اینکه خاصیت زندگی تجربه کردنه گاهی خوب گاهی بد. میشینم و به پرش پرشهای محمود نگاه میکنم هر از گاهی میخواهد که من هم باهاش همراه باشم نمیتونم بهانه بیارم چون سریع میگه چی شده مامان جان؟ وقتی میگه مامان جان یا بابا جان قلبم از خوشی سرشار میشه. این جان جان گفتنش زیباترین کلمه ای که در حال حاضر میگه. مثل تمام بچه های سه ساله لجبازی های خودش رو داره گاهی با من دعوا میکنه ولی بعد از لحظه ای پشیمون میشه و من رو غرق بوسه میکنه. هنوز هم عاشق نور هست هر چند نور گاهی گازش میگیره! و شاید هم اونطور که من بهش میگم میخواد بوسش کنه ولی نمیدونه چطوری!!! دلش میخواد که توی بغلم بیاد و خودش رو هم گاهی لوس میکنه  ولی برای من هنوز همون پسر کوچولویی هست که خیلی سخت میتونست شیر بخوره…راستی زمان چقدر زود میگذره خیلی زود….شبها بعد از یه روز پر از فعالیت با یه حالتی از من تشکر میکنه برای روز خوبی که داشته که واقعا میدونم بهش خوش گذشته و خدا رو شکر میکنم که این احساس خوب رو داره….عاشق اینه که بره مهد و حسابی با دوستاش شیطنت میکنه این چند هفته اخیر هر هفته یه فعالیت انجام داده بودن از آب پرتقال گرفتن تا ساندویچ نون و پنیر درست کردن که حسابی بهش خوش گذشته بود. عاشق گرفتن عکس هست و هر موقع موبایل باباش رو میدید شروع به عکاسی میکرد تا اینکه این چند هفته یاد گرفته بود که چطوری موبایل رو توی دستش نگه داره دیگه وقتش بود که دوربین واقعی رو امتحان کنه و باباش دوربینی که برای کار استفاده میکرد رو بهش داد که فکر کنم بهترین چیزی بود که میتونست داشته باشه از همون لحظه داره عکس میگیره و واقعا هم عکسهای بانمکی میگیره. شاید توی پستهای بعدی چندتاش رو بزارم 🙂

بعد از ظهرها که از مدرسه برمیگرده توی راه ما به تمام تراکتورها و لودرها و کامیونهای در بین راه سلام میگیم و البته همه اسمهای خودشون رو دارن که برگرفته از کارتون تامس هست. بله ما هنوز هم با تامس در راه هستیم و عشق محمود از این قطار کم نشده بیشتر هم شده و برادر کوچکش هم از شنیدن موزیک تامس هرجا باشه خودش رو میرسونه و با محمود همراه میشه!!! عصرها اگه هوا خوب باشه هر سه میزنیم بیرون توی محوطه سبز و یا میریم خونه یکی از بچه های گروهمون و مادرها با هم همصحبت میشن و بچه ها هم با هم مشغول.  روزهایی که محمود به هر دلیلی مهدش تعطیله بعد از خوابوندن نور ما توی سالن یه کاغذ بزرگ میزاریم روی میز نهار خوری و شروع میکنیم نقاشی کشیدن. گاهی با رنگهای دستی گاهی با پاستل گاهی با ماژیک. البته تم بیشتر نقاشی ها هم تراکتور و قطار و این جورچیزهاست. خود محمود هم تازگیها من و خودش رو نقاشی میکنه که گاهی دارای چهار دماغ میشویم! از موجودات دیگه هم علاقه اش به دایناسورها زیاد شده و ما چندین دایناسور هم به حیوانات اهلیش اضافه کردیم فعلا! یه مساله ای هم که خیلی خیلی برای محمود مهمه اینه اگه داستانی بشنوه یا حتی حیوونی مثل گربه یا سگی ببینه اول از همه میگه مامانش پس کو؟ این حضور مادرو توجه به اینکه تمام موجودات باید مادر داشته باشن براش مهمترین نکته هست. راستش نمیدونم که دقیقا چه حسی داره ولی شاید این عشق به مادر و اینکه موجودی بی مادر باشه براش خیلی مهمه…..

یه مدتی هم هست براش به فارسی داستان میخونم. بار قبل که ایران بودم یکسری از کتاب داستانهای خیلی قدیمی ام رو با خودم آوردم که شامل خاله سوسکه و بز زنگوله پا و این جور داستانهاست. محمود از داستان یکی بود یکی نبود که فیله میافته دندونش میشکنه خیلی خوشش میاد و بز زنگوله پا. اسامی شنگول منگول و حبه انگور رو هم یاد گرفته. جالب اینه که من براش به فارسی قصه میگم شب برای باباش انگلیسیش رو تعریف میکنه. هر موقع بخواهیم داستان بگیم باید این داستانها رو بخونیم حس میکنم زبان های مختلف بیشتر براش مفهموم پیدا کرده و دلش میخواد که بتونه به زبونی که من هم حرف میزنم مکالمه کنه یکروزی هم بطور اتفاقی تلویزیون جام جم رو گرفته بودم روز رسانه و کودک بود همچین از این برنامه خوشش اومد اونها میگفتن پسر پسر…از اون روز هی میگه پسر پسر گند غسل!!!! و دلش میخواد دوباره برنامه رو نگاه کنه. هرچند که من همیشه فکر میکردم این برنامه ها اصلا باب طبع بچه ها نخواهد بود ولی مثل اینکه اشتباه کردم!!!!

و اما نور! این پسر کوچولوی ما که فقط وسط سرش یه خط از بالا تا پشت سرش فرفری شده! خیلی مرده! یعنی از شکل و شمایل پیداست که فردای نه چندان دوری حسابی این محله رو بهم خواهد ریخت! برای خودش برنامه ای داره و اگه فکر میکنید که با سرگرم کردنش میتونید حواسش رو پرت کنید سخت در اشتباهید در عرض چند ثانیه تمرکز میکنه و اون سر شما رو گرم میکنه و برمیگرده سر خراب کاریی که میخواسته انجام بده. احساس خجالت از دیدن آدمهای جدید چندان درش دیده نمیشه تازه خودش رو لوس هم  میکنه توی بغلتون هم ممکنه بیاد. عاشق اینه که کسی بیاد خونمون هی توی کریدور بالا و پایین میره و آخر هم یه شونه اش رو میده بالا سرش رو میگذاره روی اون شونه و میاد جلو که سلام بده. عاشق اینهم هست که با هم بریم مدرسه دنبال محمود. توی راه با هم موزیک گوش میدیم و وقتی هم میرسیم دم در مدرسه باید حتما خودمون بریم محمود رو بیاریم چون نور دلش نمیخواد زیاد توی ماشین بشینه. توی کلاس محمود هم همه بچه ها میریزن دورش و این آقا هم یک کم خوش خوشانش میشه بعد همه رو با دست میزنه کنار میره گشت میزنه برای خودش البته اول از همه باید داداشش بغلش کنه بعد این اتقاقات میافته. محمود هم خیلی هواش رو داره و اگه ببینه کسی داره اذیتش میکنه میاد بینشون حایل میشه!  موقعی که میریم به قول محمود گاردن تایم توی محوطه بر خلاف محمود که همیشه نزدیک من بود و دور نمیشد نمیزاره کسی بهش برسه همچین میدوه که باید باهاش دوید! صد البته هر چی دستش بیاد میخوره که باید خیلی مراقب بود! فعلا ۱۰ تا دندون داره که این قسمت رشدش از محمود دراین سن عقب تره. ولی خوب همونطور که گفتم با همین دندونها هست که همه رو میجوه! از اسباب بازیها و ماشینهای محمود گرفته تا من و خود محمود!!! هر چی هم بگی نه یا جیزه گوشش بدهکار نیست. تا محمود بشینه کارتون نگاه کنه صد بار میرسه رسیور رو خاموش و روشن میکنه و یا میره طرف گاز که باید چهار چشمی مراقب باشم. خوب این هم دوران ماجراجوییه این جوجه کوچولوی ماست دیگه هر کدوم به یه طریقی….

اما مامان گفتنهای نور اینقدر هم خنده داره هم دلنشین که فقط باید بغلش کنم و ببوسمش اول. با چنان سوز و گدازی میگه مامان که معلومه کس دیگه ای رو در اون زمان نمیخواد. وقتی از خونه خارج میشم و با پدرشون میمونن البته هردو خیلی هم راضی هستند ولی تا در خونه رو باز میکنم از اون سر راهرو با یه جیغهای شادی هر دو میپرن و میان که آدم دلش ضعف میره محمود میپره توی بغلم و نور میره از پشت سر بغلم میکنه و هی میزنه به پشتم. فکرش هم الان خنده روی لبام میاره. این دو موجود کوچولو اینقدر در این تن کوچولوشون عشق وجود داره که فقط میشه خدا رو شکر کرد.

البته در تمام این لحظات زمانهایی هم هست که محمود حوصله نداره یا خسته هست یا فقط بهانه میگیره یا نور بیش از حد شیطنت میکنه و بعد هم دعواشون میشه و هی هردو جیغ میزنن! ولی راستش من از دعواشون هم لذت میبرم راستش برام خنده داره که چطوری نور هی میخواد حقش رو بگیره و گاهی هم زور میگه و محمود بیچاره که بیشتر موقع ها مظلوم هم هست نمیدونه چطوری مقابله کنه. من فقط میشینم و میخندم و البته میانجی گری هم میکنم در آخر ولی دیدن نور که با چه خونسردیی میتونه به محمود نزدیک بشه و از روی لباس شروع به گاز گرفتنش بکنه خیلی خنده داره 🙂 البته تازگی ها  کمی تغییر رویه داده و هی سرش رو تکون میده و نه نه میکنه که فکر کنم اعلام خطر میکنه قبل از حمله!!!!

خیلی چیزها هست که الان اصلا در ذهنم نیست لحظه لحظه این روزها خاطره هست و شاید یه دوربین فیلمبرداری میخواد که همه رو ضبط کنه….مثل تمام حمام رفتنهای محمود و نور با  هم که نور با یه پوشک توی حموم بالا  پایین میره منتظر نوبتش تا من محمود رو اول بشورم و بعد هم نور رو توی وان بزارم تا بازی کنه یا قایم باشک بازیهامون دور صندلی توی سالن که محمود از بس کند حرکت میکنه که نور سریع بهش میرسه و بعد همه از خنده روی زمین ولو میشیم…… داداش کوچولوهای عزیزم از این دوران شیرین حسابی لذت ببرید ممنون که به من هم فرصت دادید تا دوباره با شما کودکی کنم…

تا یه فرصت دیگه خوب باشید….

خوشبختی زمستونی

بوی برنج بسمتی دم کشیده تمام خونه رو برداشته و با بوی قرمه سبزی که از دیشب بار گذاشتم آدم رو مست میکنه. با اینکه توی خونه سرده از بس در حال حرکت هستم با آستین کوتاه میگردم و پابرهنه. نوک انگشتای پام یخ کرده. هیچ صدایی جز صدای ماشین رختشویی نیست که گاهی روزی دو بار کار میکنه. آب رو گرم میکنم و در همین حین رو تختیها رو عوض میکنم باید از همه فرصت تنهایی استفاده کنم تا نور بیدار نشده. چقدر جای محمود صبحها توی خونه خالیه چقدر با فکر کردن بهشون قلبم میلرزه از ذوق. چقدر بو سه  هایی که هر از گاهی میاد یهو به دستم یا شونم میده منو میبره به اوج. از کی اینطوری شدم که حتی در لحظات تنهایی هم فقط به این دو موجود کوچولو فکر میکنم انگار من رو برای هیچ کار دیگه ای خلق نکرده اند. برمیگردم به آشپزخونه و یک کم کره رو میگذارم بیرون که نرم شه و مواد کیک رو روی پیشخون میگذارم تا دیرتر کیک بپزم توی این هوا با چای داغ میچسبه مخصوصا که مشتریش اهل کوچولوی خونه باشه. یک چای گیاهی برای خودم میریزم میام وبگردی. چند تا بلاگ خوب پیدا کردم که با چای و کمی بامیه که اینجا بهش بلح شام میگن میچسبه. پاهام از نوشیدن چای گرم میشه و سکوت لذت بخش ادامه داره. راستی مگه زندگی مجموعه ای از همین لحظات کوچیک و شاید بی اهمیت نیست که ما گاهی فراموشش میکنیم؟

خوب همینطور که مشاهده میکنید محمود یک بغل محکم به نور برای روز تولدش بهش داده! یکی از بهترین زمانها بازی توی سالن با این دو تا پسر شیطونه

DSC01593

اول کیک اسباب بازی نور رو محمود افتتاح میکنه!

DSC01581

این هم نونوی شیطون با شمع سحر آمیز!

DSC01608
DSC01610
DSC_0619
DSC_0635
محمود برای اولین بار از تولد حسابی لذت میبره مخصوصا که کاراکتر محبوبش باب روی کیک هست 🙂
DSC_0645
محمودی روز اول مدرسه با یونیفرم…
DSC01642
گشت و گزار توی میدونی جلوی خونه با دختر محبوب محمودی کارولینا!
DSC01685
میوزیک تایم! وقتی که دو برادر تصمیم به رقص و موزیک میکنند نور میزنه و محمود میرقصه!!!
DSC01697    DSC01695
لحظات شاد با وجود این دوشیطون توی خونه زیاده. البته همش هم گل و بلبل نیست و رسیدگی به دو بچه توان و صبر و انرژی میخواد که عشق به حضورشون به آدم میده. متاسفانه این دو هفته اخیر هر دو سرما خورده بودند و بسیار همه اذیت شدیم. الان همه چی به حال اول برگشته 🙂 راستی جمعه پیش نور برای اولین بار خودش از روی زمین بلند شد و چهار قدم بدون کمک راه رفت. محمود اینقدر خوشحال شده بود که هی میگفت نونو داره راه میره! البته بعد از اون فقط وقتی غذا ببینه خودش رو به سرعت میرسونه و هنوز برای راه رفتن تمرین میکنه. راستی بچه ها چقدر زود بزرگ میشن مگه نه؟
خوب این باشه تا پست بعدی
شاد باشید