Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

از ۱۸ روز پیش که یهو مردم دست به تظاهرات زدن هیچ کس باور نمیکرد که اینقدر زود بشه به یک حکومت سی ساله خاتمه داد مردم مصر که دیگه از همه چیز دست کشیده بودن توی میدون اصلی شهر توی این مدت خوابیدن و یکهو همه با هم متحد شدن تا چقدر این انقلاب تصادفی یا برنامه ریزی شده بود رو نمیشه الان فهمید ولی همین تغییر خیلی حس خوبیه و اینکه این انقلاب با پیروزی انقلاب ما مصادف شد یکجوری من رو برد به سه سالگیم و زمانی که رادیو سرودهای انقلابی میگذاشت و  ما همه خوشحال بودیم…..امیدوارم که مصر بعد از سی سال به این روز با افتخار نگاه کنه….مردم بیرون هستند صدای بوق میاد و تیرهایی که شلیک میشه همه خوشحال هستند و من هم از این همه خوشی به یک آرامشی رسیدم هرچند که نمیدونم چقدر دوام خواهد داشت ولی بعد از ۱۸ روز فکر کنم امشب با خیال راحت بخوابم…..

ما هنوز هستیم

سلام دوستان عزیز خیلی ممنون از همتون که از احوال ما جویا شدید. فعلا که در حال شوک هستیم چون اینقدر اتفاق توی ۶ روز افتاده که زندگی همه رو یکهو سر و ته کرده. محمود و نور که فقط از صدای هواپیماهایی که بالای سر ما پرواز میکنند خوشحال میشن و با دیدن تانکی که نزدیک شهرک ما ایستاده به هیجان میان ولی محمود نگرانه که نکنه این تانک آتیش کنه! روزهای خوبی رو نمیگذرونیم و معلوم نیست که چه بر سر این کشور خواهد آمد. امیدوارم که این داستان زودتر خاتمه پیدا کنه چون مصر از یک کشور آروم و امن به یک مکان نا امن و بی قانون تبدیل شده و با این مسایل بیشتر از ده سال به عقب برگشته. ایکاش میدونستیم که چه نیروهایی در پس پرده در حال نقشه برای این کشور هستند…برای همه ما دعا کنید

برای مخاطبان خاص!

راستش این رو چندین بار خواستم بنویسم ولی خوب بدلیلی که اصلا فرصت آپ کردن ندارم هی پشت گوش انداختم و گفتم حتما بهتره که توی این بلاگ چیزی ننویسم. ولی ای خواهران عزیزی که به اینجا سر زده و بدون حتی خوندن چندتا پست به من ایمیل میزنید و من رو اصلا نمیدونم از کجا منصوره خانم خطاب میکنید؟! (من کی نوشتم اسمم منصوره هست؟!) و حتی مینویسی که سه تا بچه دارم!!! لااقل یه نگاهی درست اول بنداز به این صفحه بعد بنویس.

شما تنها کسی نیستی که میخواهی با یک آقای مصری ازدواج کنی! در مدتی که این بلاگ براه بوده خیلی ایمیل از این طریق داشتم که فقط میخوان بدونن که زندگی اینجا چطوریه یا اطلاعات بگیرن چون با یه آقای مصری آشنا شدن و یا چت کردن و عاشق شدن! اوایل سعی میکردم که تا جایی که فرصت دارم جواب بدم ولی الان فرصت ندارم و اگر هم فرصتی باشه برای بچه هام و خونه و کارم صرف خواهم کرد این بلاگ هم برای نوشتن خاطرات بچه هام هست خواهش میکنم برای من نه شماره بگذارید و نه پشت سر هم ایمیل بزنید. صدبار قبل هم نوشتم اومدن یک ایرانی به مصر تا این لحظه پر از مشکل هست و اگه کسی هم به شما پیشنهاد ازدواج کرده باید شما رو عاشقانه دوست داشته باشه که کفش آهنی بپوشه (یا پارتی گردن کلفت توی حکومت داشته باشه ) و خیلی دوندگی کنه تا بتونه شما رو به اینجا بیاره. بیشتر مصریهایی که من میشناسم دلشون نمیخواد به ایران سفر کنند چون وزارت امنیت اینجا هر کسی رو که به ایران سفر کنه زیر نظر میگیره و حتی هیچ تماس تلفنی از اینجا به ایران نمیشه گرفت مگر اینکه به مخابرات وصل بشید و بخواهید که شماره رو براتون بگیرن که به حرفاتون گوش میدن!  کشور مصر برای کسانی که پاسپورت ایرانی دارن ویزا صادر نمیکنه بدلیل اینکه فعلا هنوز سفارتی در کار نیست. حتی بعد از ازدواج خانواده شما برای اومدن به اینجا باید تست ایدز و سل و هزار جور کوفت و زهر مار بدن و بعد هم باید یک نفر هر روز بره ساختمان اصلی شهر که این مسایل رو دنبال کنه و با پلیسهایی که اخلاق بسیار بدی دارن روبرو بشه تا بتونه برای گرفتن ویزا برای خانواده اش اقدام کنه ! اون چند سال اولی هم که تشریف میارید اینجا باید هر چند گاهی برید وزارت اطلاعات و جواب پس بدید که اینجا چه میکنید و چرا اینجا هستید و تحت نظر باشید . اگه هم شوهرتون دلش بخواد در آخر بره براتون یه پاسپورت مصری بگیره که شاید وقتی از ایران برمیگردید توی فرودگاه شما رو چندساعت نگه ندارن تا ویزاتون رو چک کنند ( که حتی با پاسپورت مصری من رو توی فرودگاه یکساعت نگه داشتند!!!)!

زندگی توی مصر گل و بلبل هم نیست به مراتب وضع زندگی حتی بدتر از ایرانه. بیشتر جوانها بیکار هستند و درکل سطح جامعه بالا نیست. خانواده های مصری عروس خارجی دوست ندارند مگر اینکه پسر برای مال دختر یا پاسپورتش باهاش ازدواج کنه که در مورد ایرانیها صدق نمیکنه. بیشتر جوانها با دختران مصری ازدواج نمیکنند چون باید در بدو ازدواج خانه و ماشین و مهریه رو پرداخت کنند که از پسش بر نمیان. پس لطفا این موردها رو در نظر داشته باشید و حتما حتما باید خانواده پسر رو قبل از ازدواج ببینید. چون خانواده های مصری از نظر طبقاتی خیلی مختلف هستند و حتی توی یک منطقه ممکنه دو خانواده با علایق و سلیقه مختلف باشند. مصر کشور قشنگیه برای اینکه بیایید توش بگردید و لذت ببرید ولی اگه برای زندگی بیایید و بخواهید یک زندگی ساده داشته باشید زندگی خیلی سخت خواهد بود.

در هرصورت هرکس خودش زندگیش رو انتخاب میکنه و امیدوارم که خداوند به همه  ما راه راست رو نشون بده.

 

I won’t explain these things again so please just leave me alone! Good luck….

روزهای ما به سرعت برق و باد میگذره و امروز جمعه اول اکتوبر داداش کوچولوی خونه ما دو ساله شد. باورش کمی سخته که پسر فسقلی من که با چه اشتیاق و نگرانی منتظرش بودم حالا دیگه داره مرد میشه و هر روز بیشتر از روز قبل استقلالش رو به همه اعلام میکنه. پسر کوچولوی ما یه آقای کاملا اجتماعیه که نه خجالت سرش میشه نه ترس! هر کسی رو برای بار اول ببینه آغوشش رو باز میکنه تا بغلش کنه و سرش رو همچین توی آغوش میگذاره که انگار سالیان ساله که با شما بوده🙂 عاشق برادر بزرگش هست و داداس دادس گویان و گاهی در حال حاضر با گفتن موووووووود مووووووود دنبالش راه میره و با هم به عملیات شیطنت آمیز مشغول میشن!  خداوند رو شکر میکنم از داشتن این نعمتی که به ما هدیه داد و امیدوارم لیاقت نگهداری هردوشون رو داشته باشم. داداش کوچولو تولدت مبارک.

and the song🙂

رمضان کریم

هی پستهای نصفه و نیمه مینویسم و پابلیش نشده رهاشون میکنم شاید هم هرگز پابلیش نشن! تابستون رو دوست ندارم چون هم خیلی گرمه و هزار جور جونور از همه طرف میریزه بیرون! هم که اینجا کم و بیش شرجیه و من از رطوبت بدم میاد! البته دیگه هوای خشک تهران رو هم نمیتونم تحمل کنم و تا میرسم تهران پوستم مثل بچه گداها خشک میشه و عذاب میکشم!

بچه ها رو از یکماه پیش به مهد فرستادم البته بیشتر با این عقیده که نور این مرحله رو با حضور برادرش شروع کنه و از اینکه تنها باشه ناراحت نشه و البته که خیلی نگران بودم که بهش فشار بیاد چون هنوز تا دو سالگی دو ماهی داره ولی خوب طبق قانون بچه دومی بودن خوب کنار اومد و مثل همیشه محمود بود که ورود به یک جای جدید رو سخت قبول میکرد. محمود البته از کمپ تابستونی استفاده میکنه و حالا که به محیط عادت کرده خیلی لذت میبره و هر روز هم با یک کادرستی جدید میاد خونه و خوشحالم که بخودش اعتماد بیشتری پیدا کرده. صد البته که هی سرما میخورن و خوب میشن با این هوای بد اینجا که یکروز گرم میشه میرسه به ۴۵ درجه یهودوباره سرد میشه  و خوب کولر هم همه جا هست وگرنه مردم کباب میشن!

یک سفری هم به کنار دریا داشتیم که خیلی باعث تمدد اعصاب ما بود و البته خاطرات خوبی شد برای محمود. به شرم الشیخ و دریای سرخ رفتیم با اینکه من همیشه تصور میکردم باید تابستون خیلی گرم باشه ولی هواش از قاهره خیلی بهتر بود. سفر به شرم با هواپیما حدود ۴۵ دقیقه هست و برای محمود که عاشق هواپیما هست بهترین راه سفر کردن بود. نور البته در سنی هست که همه چیز رو باید کشف کنه و زود حوصله اش سر میره و باز هم طبق قوانین بچه دومی ها شجاع تر و حرف گوش نکن تر هم هست و خوب اعتماد به نفس خیلی زیادی هم داره. از نظر وابستگی به من و باباش خیلی متعادل تر از محمود هست و شاید هم بیشتر بابایی باشه! راستش محمود همیشه خیلی حرف شنو بوده و اهل اذیت کردن و شیطنت بد نبوده خصوصا توی سن الان نور ولی نور حسابی داره به من سربازی میده!!!!

از قسمتهای سخت بزرگ شدنشون بگذریم وقتی همه سر حال هستیم و بازی میکنیم خیلی به همگیمون خوش میگذره و برای من کافیه وقتی محمود موقع خواب میگه که (ما یه خونواده شاد هستیم مامی!) میدونم که خیلی زود دلم برای این زمان و بچگیشون تنگ میشه و تا چشم بهم بزنم هر دو مردان بزرگی شده اند که مسئول زندگی کس دیگه ای هستند پس باید قدر این لحظات رو بیشتر بدونم….البته گاهی هم خیلی همه چی به من فشار میاره و اونموقع هست که دلم میخواد دکمه فست فوروارد رو بزنم و سریع بزرگ شیم همگی!

محمود هنوز علاقمند به تامس و قطارهای دیگه هست ولی دیگه مثل قبل برنامه تامس رو نگاه نمیکنه در عوض به برنامه های کانال پلی هوس دیزنی علاقمند شده و مخصوصا انیشتنهای کوچولو (little einsteins)که محور اصلی داستانهاش موسیقی کلاسیک هست و وسایل موسیقی و قوانین ارکسترا رو در طول یک داستان به بچه یاد میده به اضافه معرفی یک هنریا نقاشی. نه تنها محمود حتی نور هم با این برنامه همراه میشه و محمود الان خیلی از آلت های موسیقی رو با صداهاشون میشناسه. اگه تا بحال با این شخصیت ها آشنا نشدید یک نگاهی بهشون بیاندازید.

خودم هم خیلی جدی ورزش رو ادامه دادم و راستش خیلی بهم از جهات مختلف کمک کرده و از شر تمام اضافه وزنی که داشتم راحت شدم که خودش یک نکته مثبت توی روحیه ام بوده. اگه واقعا وقتش رو دارید حتی نیم ساعت هم که شده در روز ورزش کنید چون در طول زمان متوجه تفاوت میشید. حالا یکسری برنامه توی ذهنم هست که وقتی عملیش کردم حتما مینویسم فقط برام دعا کنید که بتونم از پس مسئولیت های خودم و بچه ها بر بیام که اونها مهم تر هستند🙂

ماه رمضان هم اینجا از دیروز چهارشنبه شروع شده و از اونجایی که مصریها خیلی تنبل هستند ساعت زمستونی رو که معمولا توی اکتبر عوض میکنند از دیروز عوض کردند ولی فقط برای یکماه یعنی با پایان رمضان دوباره ساعت رو برمیگردونن سرجاش! آخه کدوم آدم عاقلی این کار رو میکنه؟! اینطوری شد که حالا ما که معمولا ساعت ۶ بیدار میشیم با بچه ها باید بجاش ساعت ۵ بیدار باش بدیم و یکروز بلند تر رو تحمل کنیم اون هم با دهان روزه🙂 ولی از همه اینها گذشته ماه رمضان همیشه برای من همراه بوده با خاطرات بچگی و افطاریهای خانوادگی و هزار خاطره خوب خوشمزه خوراکی!!! خوب الان که مینویسم چون روزه هستم همه خاطرات خوردنیش اول میاد جلوی چشمم! و این رو هم بگم چون یکبار کسی برام ایمیل زده بود و در مورد ماه رمضان در مصر پرسیده بود که آیا رستوران ها باز هستند یا نه؟ اینجا همه چی مثل روزهای عادی هست چون خیلی ها یا توریست هستند یا مسیحی هستند یا به هر دلیلی پس همه جا بازه اگه خواستی میتونی مثل همیشه غذات رو در ملا عام بخوری و کسی نمیاد با پس گردنی بلندت کنه! ولی من حتی توی مسیحی ها دیدم که خیلی احترام میگذراند و رعایت میکنند. خوب این هم عاقلانه هست اگه کسی رو بیشتر منع کنی بیشتر دلش میخواد مخالفش رو انجام بده.

ولی از نقاط منفی رمضان در اینجا اینه که مردم انگار از قحطی اومده باشن از یک هفته قبل از شروع این ماه به سوپرمارکتها هجوم میارن و هر موقع روز بری نمیتونی خرید کنی و با اینکه مثلا توی این ماه باید کمتر خورد به فکر گرسنه ها بود ولی فکر کنم مردم از بس زیاد فکر گرسنه ها هستند خیلی گرسنه میشن!!! در یک تلاش مذبوحانه دیروز که روز اول بود بعد از کلی فکر که برم برای خرید یا نه چون دیگه چیزی توی یخچال پیدا نمیشد و با خودم فکر کردم که حتما  دیگه امروز مردم در خونه هاشون نشستند دارند دعا میکنند من دارم میرم خرید حتما اون وسط تنها خواهم بود و بهتر بود خونه میموندم و خلاصه هزار تا فکر رسیدم به مال و اصلا اولا به سختی جای پارک پیدا کردم بعد هم اصلا ترولی خرید پیدا نکردم که نکردم و با دو دست دراز برگشتم خونه!!!!!

انشالله که ماه رمضان برای همه تون پر برکت باشه و همدیگر رو موقع افطار یاد بیاریم….رمضان کریم