از دفعه قبل که با اراده بسیار قوی نوشتم و خوشحال و خندان و خوش باورانه فکر میکردم که زود آپ میکنم خیلی وقته گذشته. ولی خوب اگه شما هم دو تا کوچولوی شیطون داشتید که از ساعت ۶ صبح بیدار میشن و تمام روز شما رو دنبال خودشون میگردونن به من هم حق میدادین که از خیر نوشتن بگذرم. تابستون مثل برق و باد گذشت و ماه رمضان از اون سریع تر.
برادرهای کوچولوی منزل ما دیگه برای خودشون دارن مرد میشن و حسابی صدای خنده و بازیشون تمام خونه رو پر میکنه. محمود ۴ اکتوبر سه سال و نیمه میشه و نونوی ما هم تا ۱۵ روز دیگه یکسالش میشه. خیلی خیلی زود گذشت برای خودم. یاد پارسال که چقدر این زمان در تلاطم بودم که کی میاد و چطوری میاد. خدا رو صد هزار مرتبه شکر که همه چیز اونطوری که دوست داشتم شد.
خوب توی این تابستون محمود یک ماه و نیمش رو رفت پیش معلمش که کلاس مونتسوری داشت و هم کمکی به من بود که الان چند وقتیه دست تنها هستم و کمکی توی خونه ندارم هم که خودش حسابی بازی میکرد و چیزهای جدید یاد میگرفت. وقتی هم که کلاسش توی آگوست تموم شد من خوشحال بودم چون میتونستیم قبل از شروع مدارس کمی با هم باشیم و تا امروز خدارو شکر خیلی با هم خوش میگذرونیم و بازی میکنیم. ولی مدارس بجای اینکه اول سپتامبر باز بشه عقب افتاد تا آخر سپتامبر اون هم بخاطر این آنفلونزای خوکی! این کشور هم کارهاش خیلی عجیبه اول میگیرن یه عالمه خوک رو میکشن حالا اون اشکال نداره میگن حرومه! ولی دیگه مدرسه تعطیل کردنتون چیه آخه!؟
خلاصه فعلا که یه ترس بسیار شدیدی توی خانواده ها افتاده از این مرض که همه میخوان بچه هاشون رو اصلا مدرسه نفرستند و فکر کنم هوم اسکولینگ(home schooling) باب بشه از این به بعد! دکتر محمود که میگه این آنفلونزا هم مثل نوع های دیگش بیماری سبکیه ولی آدم توی این کشور که مشکل اولیه انسانها کثیف بودن خودشون و محیط اطرافشون هست میمونه که چی رو قبول کنه؟! خلاصه که خدا به ما که نه به بچه های ما رحم کنه!
خوب از محمودی بگم که برای خودش مردی شده و اینقدر از صبح تا شب حرف میزنه که تماشایی است! دایره لغاتش خیلی گسترده شده و حسابی من رو متعجب میکنه. سعی میکنه هر کلمه جدید رو گوش کنه و بعد هم عین طوطی تکرار میکنه. با اینکه زیاد فرصت فارسی حرف زدن باهاشون ندارم ولی مثلا امروز داره دنبال اسباب بازیش میگرده یهو میگه ماما هبابیما! که من از خوشحالی داشتم غش میکردم چون دیدم که چیزهایی که قبلا بهش گفتم رو خودش بیاد میاره و راستش یک کم تشویق شدم که باهاش فارسی بیشتر صحبت کنم. هنوز عشق به این قطار محترم تامس برقراره و شبها هم چنان در خواب با تامس و پرسی (Percy) و جک (Jack) مکالمه های طولانی داره! البته به این علاقمندی یه موجود دیگه ای هم که یه گوسفند خنده دار به اسم شاون (Shaun The Sheep)هست اضافه شده!
اولین بار یه قسمت شاون رو توی ام بی سی بچه ها دید و دیگه ولش نکرد و خداییش هم خیلی خنده داره. خدا پدر این یوتیوب رو بیامرزه که هر چی بخواهی توش هست شما هم اگه میتونین این کلیپ رو نگاه کنید با نمکه. دیگه یک بار هم داشتم این کارتون دو احمق بود که بچگی هامون نگاه میکردیم توی یوتیوب نگاه میکردم حالا کارش شده بشینه به این کلیپها کلی از ته دل بخنده.اینقدر زیبا و پاک هست این خنده هاش که دلم رو میلرزونه.
خوب البته محمود تمام روزش رو با دیدن این چیزها نمیگذرونه ولی علاقه اش و خیال پردازیش با اینها خیلی زیاده. حتی وقتی برای خودش داره با ماشینهاش بازی میکنه یا نقاشی میکشه یکجوری این موجودات توش وجود دارن و یا داریم تامس رو نقاشی میکنیم یا مجسمه خمیری میسازیم یا با لگوها یه قطاری در میاریم دیگه!!!!
از نور هم بگم که خیلی از وزن نوزادیش کم شده و بجاش برای راه افتادن بدنش آماده تر شده. الان شش عدد دندون بسیار تیز داره که هیچ رحمی به من بیچاره ندارن تا جایی که من رو مجروح کردن و با کرم و این حرفها خوب شدم ولی خدای نکرده اگه صدای آخ از من در بیاد همچین بهش بر میخوره و گریه ای سر میده که از حرف زدن و ابراز دردت پشیمون میشی! خیلی خیلی شیرین هست و اراده آهنین داره! وقتی با محمود مقایسه اش میکنم در این سن محمود مثل یه بره بی آزار بود که زود تسلیم میشد و حرف گوش میکرد. هنوز هم اینطوریه ولی نور اگه یک کاری رو نگذاری انجام بده تا چشمت رو دور ببینه اگه نیم ساعت هم گذشته باشه دوباره میره کار خودش رو میکنه!خلاصه که خداوند به من بیچاره رحمی بکنه وقتی که شروع به راه رفتن بکنه
برای این دندون در آوردنهاش هم خیلی اذیت میشه این سه تای جدید رو هم تقریبا با هم در آورد و یک هفته دیگه باز مریض بود و نه غذا میخورد نه حالش سرجاش بود هی هم غر میزد. امیدوارم که دیگه کم کم دندون آوردنش بهتر بشه چون این ۶ تا دندون باعث شد از زندگی سیر بشم!!!!
و اما اگه بخوام یک روز کاری ما رو توی خونه براتون بگم اینطوریه ما صبحها از ۶ که بیدار میشیم و صبحانه میخوریم با نور که الان تمام خونه رو به سرعت ماورای نور سیر میکنه به سمت سالن پذیرایی که به محل بازی بچه ها تبدیل شده میریم و این دوتا هی بازی میکنن هی توی راهرو دنبال هم میکنن بعد با هم موزیکهای مهد گوش میدیم و میرقصیم البته این میون من بساط نهار خودمون و نور رو هم کم کم سرهم میارم! تا ساعت ۱۰ میشه و وقت خواب نور میرسه. محمود قبول میکنه که برای یه مدت کوتاه بازی کنه خودش تا من به نور شیر بدم و بزارمش توی تختش که بخوابه. این پروسه یه یک ربعی طول میکشه. گاهی محمود میاد یه سرکی میکشه و با اشاره ویواش میگه که داره میره یه آبمیوه برای خودش بیاره!
بعد از اینکه نور رو میگذارم بخوابه برمیگردم پیش محمود و با هم نقاشی میکنیم یا شاید خمیر بازی کنیم. اگه هیچ کدوم رو دوست نداره میریم که دوباره توی سالن بازی کنیم یا کمی میریم توی بالکنی و هم از هوای صبحگاهی لذت ببریم و هم کتاب بخونیم. محمود عاشق کتابه و البته هر کتابی که توش تراکتور و قطار و این جور چیزها باشه بهتر! تازگی ها دوست داره که خودش چیزهای توی کتاب رو بشمره و به من هم میگه که همراهیش کنم. توی این مدت با هم یک چند لقمه نون و پنیر رو هم میخوریم که شکم کوچولوی محمود تا ظهر خیلی گرسنه نمونه. البته باز هم این بین من به آشپزخونه (دفتر کاری!) سرک میکشم و تا ظهر دیگه کلا غذاها باید آماده باشه. اگه من و محمود زیاد سرو صدا نکنیم و اگه باغبون هوس کوتاه کردن چمن ها رو نکنه و هیچ صدای دیگه ای هم نباشه نور میتونه تا ساعت ۱۲.۳۰ -۱ بخوابه. البته این ایده ال هست ولی گاهی هم ساعت ۱۱ بیداره. خلاصه دوباره بازی و رقص و آواز! تا نهار نور که دور و بر یک و نیم میخوره و بعد هم محمود غذاش رو میخوره و میتونه بعدش کمی تامس نگاه کنه یا به دوست گوسفندیش سری بزنه!

بعد از ظهرها هم وقتی نور ساعت ۳ میخوابه دوباره من و محمود هم یک چرتکی میزنیم گاهی محمود مقاومت میکنه و خوب نمیخوابیم و پازل میاریم بازی میکنیم یا باز هم نقاشی و تازگی ها کولاژ کردن هم که به علایقش اضافه شده انجام میدیم تا نور بیدار شه نزدیکای ۵ و بعد هم بابایی بیاد یا بعد از شام با هم توی خونه بازی میکنیم!!!! یا میریم توی میدونی جلوی خونه که پاتوق تمام بچه های میدون اول هست و محمود با دوچرخه اش که تازگی ها یاد گرفته پدال هم بزنه بازی میکنه. نور هم با تمام اکراهی که از گذاشتنش روی چمنها بهش دست میده باز هم راه میافته و به متر کردن فضای سبز میپردازه!
خوب یه روز طولانی دیگه داره تموم میشه اگه انرژیی مونده باشه قبل از خواب حتما باید حمام برن که بیشتر شبها این موضوع انجام میشه که گاهی شوشو دیگه کفرش در میاد که من با این خستگی چرا باید بچه های تمیز رو حموم کنم!!!! بهرصورت حمام و مسواک و داستان یا شعر قبل از خواب و دیگه قبل از ساعت ۹ این دو فرشته شیطون به خواب میرن……
حالا چرا یهو من این همه چیز رو نوشتم…آها مادران محترمی که میخواستند بیشتر بدونن از اینکه ما چطور ایام رو میگذرونیم با دو بچه این هم زندگی شیرین ما
…البته بعد از خوابیدن این شیطونکها من باید به آشپزخونه و لباسها و بعد هم خودم کمی برسم که دیگه کم کمش ساعت ۱ میتونم دفتر کارم رو تعطیل کنم و بخوابم! الان که فکر میکنم جای تعجب نیست که موهام شروع کرده به ریزش اون هم به شدت و خیلی زیاد
حالاست که قدر کارهای پدر و مادرم رو بیشتر میدونم و خیلی بیشتر دلم میخواد کنار مادرم باشم
خوب کلی حرف زدم این روزهای آخر ماه رمضان هم انشالله که همگی ازش استفاده کنیم و برای همه بچه ها و سلامتیشون دعا کنیم که بهترین نعمت برای ما مادرهاست
شب و روزتون بخیر



بی تعارف خیلی خوشم اومد از برنامه روزانه ات….به خصوص از نظمی که در برنامه خواب بچه ها ایجاد کردی یا از اینکه حتما قبل از خواب حمام و مسواک را انجام بدهند….به گمانم اراده آهنین نور هم به خودت رفته باشه….
من این برنامه امروزت را صد بار باید بخونم (بچه بودیم از روی غلطهای املایی مون می گفتند صد بار بنویس…حالا من هم صد بار باید بخونم اینجا را….)
پ.ن. : به جوونی ما هم رحم کنید در عنوان و نامگذاری مطالب تان…..با توجه به غیبت نسبتا طولانی تان و اینکه در عنوان اورده بودین” نابستان و ماه رمضان و انفلونزای خوکی…” راستش دلم هری ریخت پایین ….گفتم زبانم لال نکند انفولانزای…
بهرحال به خیر گذشت و ما از خواندن لحظات زیبایی که با این دو فرشته نازنین دارین خوشحال شدیم….
من هم اولش مثل مامان آرمان ترسیدم. اما خدا را شکر که بی مورد بوده. با این که یادم افتاد که نور پارسال روز عید فطر به دنیا آمد، ولی وقتی خوندم که داره یکساله می شه تعجب کردم. به قول این خارجی ها واقعا زمان می پره!!! امیدوارم که هر چهارتایتان سالم و خوش باشید. تولدش هم جلو جلو مبارک.
برنامه روزانه ات هم خیلی سنگین بود. یعنی من فقط می توانم دو روز این کارها را بکنم و بقیه هفته را باید استراحت کنم. خدا قوت.
سلام
چه مامان خوبی که تو روز اینهمه بابچه ها بازی میکنه.
خوش به حال بچه ها با همچین مامانی.
با اجازه لینکتون میکنم.
سلام خانوم. خسته نباشی از این همه مشغولیت روزانه
همزن محمود واقعیه؟ بچم داره کیک میپزه:)
چه برنامه خوب و كاملي دارين. به نظرم خيلي آروم و دوست داشتني باشي. ارشك هم مثل محمود شما تقريباً با همه چيز كنار مي آد و اكثر اوقات به حرفم در مورد چي خوردن و چي پوشيدن گوش مي ده. تولد نور از حالا مبارك. ديگه سختي هاش كم مي شه و شما مي شي مادر 2 تا پسر.
وای خدای من ….. چقدر نانازات ماشااله بزرگ شدند …… خیلی وقت بود که وبت رو نخونده بودم …… عزیییییییییییییییییییییییییییییییزم ……. دلم براشون غش می ره … چقدر با نمک شدند … مخصوصاً نور که وقتی به دنیا اومده بود دیدمش …. انقدر ذوق زده شدم ….. …
خدا برات سالم نگهشون داره و همینطور مامانه گلی مثل شما رو که اینقدر با پشتکار زیاد همراهیشون می کنی…..
خیلی خوبه که با بچه ها بازی می کنی …..
راستی مامان خوب دلم خیلی براتون تنگیده بود …
یه عالمه بوس واسه دو تا کوچولوی ناااااااااااااااااااز
ایام به کامتان
سلام عزيزم.
خوبيد؟
واااااااااااااي ماشالا چه مامان پر انرژي و مهربوني … خوش به حال اين پسرهاي شاخ شمشاد با اين مامان گلي كه دارن…
عجب روزهاي پر كار و پر انرژي مي گذرونيد شما سه تا…
فكر كنم حسوديم شد!!
گل پسر هارو ببوس…زودتر بيا برامون بنويس..دلمون زود به زود تنگ مي شه
ماچ ماچ ماچ
پيشا پيش تولد نور مبارك آيكون قلب و كيس و هاگ و هر چي كه دوست داري!
mamane mahmood o nore aziz!
hamishe fekr mikonam ke kheili mohemme adam tavalode yek salegi bachash begzare!!! ta yek salegi vagean sakhte vali bad az oon kheili khhobe,,, dieg inke gamoonam bayad gadr in ro bedooni ke do farzandi hasti… chon mitunan ogate faraghate hamdigaro por konan… noor koochoolooye shoma kheili ba araze man shabihe va harvagt negash mikonam kolli delam mikhad becheloonamesh…. mersi ke ma ro too lahze hatoon sharik mikonin….
مرسی برنامه! مرسی رقص و آواز با بچه ها! مرسی تامس! مرسی شارون!
آی کار خوبی کردی که وقتی محمود کوچولو بود، برای آوردن بچۀ دوم اقدام کردی! وقتی بچه بزرگتر میشه، آدم میگه آخیش راحت شدما! و دیگه نمیخواد اون روزا برگردند چون از حوصلۀ آدم خارج میشه ولی به روش شما، هردوشون دارند با هم بزرگ میشند اونهم با همچین برنامه های شاد و متنوع. عکساشون هم خیلی با نمکه. محمود که روز به روز زیباتر میشه و نونو هم که مووووش لپ لپی. ببوسشون از طرف من
سلام. خوبید؟ سلامتید؟ مامانی عجب برنامه ی پرکاری داری. من هروقت تو رو می بینم انگار دارم آینده ی خودم رو می بینم این روزها هم که هی دارم فکر می کنم پارسال نور همین موقع ها به دنیا اومد و حالا هم من منتظر اومدن نی نی هستم! باید پستت رو سر فرصت بخونم. تولد نور مبارکه و انشالله همیشه هر 4تایی خوش باشید. می بوسمت
سلام خدابهت قوت بده خانومي مي دانم چي مي گي و دوتا پسر شيطان يعني چه ؟
باور كن چند روز است مي خواستم عكس هارا بفرستم اما ياهو خراب بود خانه ما و منطقه ما كه فيلتر بود .
باور كن بدجنسي نكردم وفقط تنبلي تنبلي (به قول مارتيا )
دوتا ني ني ناز و شيطان را ببوس و براي ما عكس بگذار فكر كنم نور خيلي زود راه بيوفته براي اينكه از محمود عقب نمانه بابا باز هم خدا برايش خوب بخواهد توي روز مي خوابه و شب ساعت 9
ديگه شبها انلاين نمي شي ؟
سلام گرم به مامان محمود و نور
عید فطر بر شما مبارک و طاعات و عبادات شما قبول درگاه حق. جشن عید فطر بسیار قشنگی توی محوطه باز دانشگاه داشتیم با یه هوای آفتابی عالی. جاتون سبز خیلی خوش گذشت.
خیلی ممنونم که هنوز منو از یاد نبردی دوست باوفا.
خوندن وبلاگت بعد از دو سالی خیلی لذتبخش بود.
اینهمه حوصله ات برای بچه ها تحسین برانگیزه.
منم دومی میخوام!
یک سال چقدر زود گذشت! به نظرم زندگی ات خیلی هم شیرین و جذابه! خوش به حالت که اینقدر حوصله بازی با بچه ها رو داری! این نقطه ضعف بزرگ منه! روی ماه هر دوتاشون رو ببوس!
اول از همه بگم که امروز با اینکه شل و ول و بی برنامه بودم از خوندن این پستت خیلی انرژی گرفتم و یه نمه هم از خودم خجالت کشیدم…
ماشاا… گل پسر هات خیییییییییییییییلییی ناز شده اند. ببوسشون هوار تا از طرف من.
یه چیز دیگه اینکه من هم هوس کردم بچه دوم بیارم… بس که خوب نوشتی برنامه هاتون رو…
میبوسمت مامان خانومی پر انرژی و منظم و با اراده
سلام خانمي. خوبي؟ نور فسقلي و محمود ناز نازي جطورند؟
نميدوني جقدر دلم براشون تنك شده. هر بار خواستم بهت تلفن كنم سامي غر غر كرد اجازه نداد . هنوز كامل حالش خوب نشده و نق نق هاش هم بيشتر شده . همين روزا بهت تلفن ميكنم .
جاي من يه عالمه بوس به محمودي بكن .نور را هم حسابي بجلونش كه دل ادم غش ميره براش ماشالله