روزهای بلند تابستون با حضور محمود و برزگتر شدن نور من رو اونقدر مشغول کرده که حتی فرصت نوشتن در این خونه رو ندارم. شاید هم بی دل و دماغی روزگار همراهی میکنه ولی همونطور که دوستان گفتن زندگی بدون توجه به همه ناملایمات جریان داره. و اما از احولات پسرهای ما: محمود سه سال و دو ماهه و نور ده ماهه حسابی با هم دوست هستند. هر حرکت محمود نور را به وجود میاره و صدای خنده های نور بهترین هدیه ای هست که تن خسته من رو شاد میکنه.نور یک موجود مختلف از محمود هست و با نیازهای متفاوت بسیار اجتماعی و بی خیال. حتی اگه محمود با خشونت اسباب بازی رو ازش بگیره سرش رو میاندازه پایین میره سراغ یک چیز دیگه. البته کم پیش میاد که جنگی رخ بده و محمود با همون سخاوت ذاتیش برادرش رو همراهی میکنه و از خیر بازی با اون اسباب بازی میگذره و یک چیز دیگه رو بر میداره.
محمود عاشقانه نور رو دوست داره وقتی نور از خواب بیدار میشه و گریه میکنه با دلسوزی خواهش میکنه که بریم برش داریم و به هر بهانه ای بوسه بارونش میکنه البته یک کم هم میچلونش که گاهی جیغ نور در میاد! ولی واقعا لذتی که از حضور نور برای محمود وجود داره غیر قابل توصیفه. از دو ماه قبل وقتی نور حدود هفت و ماه و نیم بود تمرین خواب رو باهاش شروع کردم که البته به علت حضور محمود و اینکه اگه نور رو به حال خودش میگذاشتم که گریه کنه محمود با حالت ناراحت میخواست که به کمکش بره و این کار رو برام سخت تر میکرد ونور هم اراده قویتری داشت و ممکن بود یکساعت گریه کنه و من رو شکست بده!
اما بهرصورت با تجربه ای که با محمود داشتم باید کمی زودتر هم شروع میکردم که این پروسه رو پست سر بگذارم این برای خودش حدود یکماه زمان مفید برد و الان نور و محمود هر دو توی یک اتاق میخوابند. در یک زمان به خواب میرن نور گاهی یکبار برای شیر بیدار میشه و دوباره تا ساعت ۶.۳۰ صبح میخوابند که این البته به من بیشتر فرصت میده که انرژی بگیرم برای این روزهای گرم و بلند تابستون. البته این دو ماه گذشته روزهای سخت زیاد توش بود و گاهی گذاشتن نور به حالت گریه برای مدت طولانی قلبم رو به درد میاورد ولی الان از نتیجه اش خیلی راضی هستم هم بهتر میخوابه و هم زندگیش یه برنامه منظم داره که برای همه ما آرامش بخش هست. البته باید بگم محمود هم خیلی توی این دوره همراهی کرد چون شبهای اولی که ما به اتاق محمود نقل مکان کردیم و نور رو باید بعد از شیر دادن و بیدار توی تختش میگذاشتم نور شروع به گریه میکرد و محمود هم باید میخوابید وقتی گریه نور قطع نمیشد محمود در حال خواب و بیداری میگفت هییییییس! و به خواب میرفت دلم براش بیشتر از نور میسوخت و برام جالب بود که بچه ها خودشون رو با موقعیتهای جدید چطور وفق میدن.
نور در هفت ماهگی شروع به چهار دست و پا رفتن کرد و الان اینقدر ماهر شده که در عرض پنج دقیقه به اون سر خونه میرسه و برمیگرده از نه ماهگی رو پاهاش می ایسته و در نه ماه و سه هفته اولین دندونش از بالا در اومد که البته به مدت چهار روز تب بالا داشت و یه هفته از خواب و خوراک افتاده بود. در طول این چندین ماه حسابی وزنش بالا بود البته چون فقط شیر من رو میخورد دکتر هیچ مشکلی نمیدید ولی الان چون به حرکت افتاده دیگه اونقدر وزن نمیگیره و از حالت خپلگی در اومده ولی ما هنوز بهش میگیم قلنبه! حتی محمود
محمود برای برادرش خودش اسم میگذاره اول بهش میگفت نونو حالا میگه نیتزا! بر وزن پیتزا! چراش رو نمیدونم ولی یه روز شروع کرد صداش کردن به این اسم و فعلا که اینطوری صداش میکنه با اینکه اسم نور رو میدونه. محمود از آخر ماه می مدرسه اش تعطیل شد و الان یک ماه هست که پیش معلمش که یک کارگاه مونتسوری داره میره و روزها اونجا مشغول هست که البته این هفته هفته آخر خواهد بود و سه هفته رو با هم میگذرونیم و بعد هم از آخر آگوست مدرسه ها دوباره باز خواهد شد.
طبق رسم هر سال ما هم چند روزی به سفر تابستونی رفتیم که البته شک داشتیم که با حضور نور چطوری میتونیم از پس هردوشون بر بیاییم خصوصا که نور خیلی پر تحرک هست و محمود هم همچنان وابسته به من. بهرصورت امسال تصمیم گرفتیم برای رفتن به ساحل مدیترانه یک کم راه رو دورتر کنیم و به ساحل شمالی نزدیک شهر مرسی مطروح (Mars Matrouh)بریم. از قاهره تا مرسی مطروح با ماشین نزدیک ۴ ساعت رانندگی داره که با حضور دو تا بچه کوچیک یک کم سخت بنظر میومد ولی خدا رو شکر بخیر گذشت و فقط یک مقدار کوچیک بچه ها نق نق کردندکه اون هم عادی هست!

شهر مرسی مطروح در ۲۴۰ کیلومتری غرب اسکندریه قرار داره و بصورت بزرگراهی هست که دلتا رو به مرزهای لیبی وصل میکنه. دارای ساحلهای خیلی زیبایی هست که خیلی از فیلمهای قدیمی عربی در اونها فیلم برداری میشد. البته ما توی خود شهر نبودیم و به یک ساحل تقریبا جدیدتر به اسم Almaza Bayرفتیم که ۴۰ کیلومتر قبل از مطروح هست ولی خوب به خود شهر هم سر زدیم. یکی از مهمترین سوغات این شهر بادوم زمینی یا بقول مصریها سودانی و تخمه جات (؟) هست و که هر کس که به مطروح میره از اونجا تهیه میکنه. ما هم بعد از گشت در شهر به یکی از مغازه ها که برای بادومش صف کشیده بودن رفتیم و طبق معمول شوشو چندین کیسه تخمه و بادوم زمینی گرفت! هتلی که درش بودیم با توریستهای ایتالیایی پربود و تمام کارکنان هم زبان ایتالیایی صحبت میکردن یکجورایی فکر میکردی که توی ایتالیا هستی. بهرصورت این از مزیتهاش بود چون مسافران مصری خیلی خیلی شلوغ و بی نظم هستند و ما میخواستیم از شلوغی شهر کمی دور باشیم! البته باید گفت که ایتالیاییها عموما خیلی شلوغ هستند ولی این بار همه خیلی خانواده های محترم و بی آزاری بودن که باعث شد همه رو به یک چوب نزنم از این به بعد!
محمود که خیلی از رسیدن به دریا و هدل(hodel) به زبون خودش خوشحال بود و نرسیده روونه دریا شدیم و غروب خورشید رو تماشا کردیم و محمود عاشق ماسه بازی شروع به شیطنت کرد. روز دوم با کمال تعجب محمود از رفتن داخل استخر سر باز میزد و میترسید. برعکس اون نور حاضر بود تمام مدت رو توی آب بگذرونه
ولی محمود حتی از دریا هم بیشتر وحشت داشت که البته با روشهای مختلف کم کم در روزهای بعد این ترس کمی ریخت و با هم در استخر بازی میکردیم و بعد ظهرها هم با هم به پیشباز موجها میرفتیم. البته نور هم ما رو همراهی میکرد و با هر ضربه موج به پشتش قهقه هایی سر میداد که ما رو هم به خنده میانداخت.

راستش سفر خوبی بود با اینکه من در تمام روز در حال شستن و پوشک عوض کردن و غذا دادن و شیر دادن و …بودم باز هم خیلی به هممون و فکر کنم از همه بیشتر به محمود خوش گذشت هی هم میپرسید که خونه که نمیریم؟! دیگه بعد از پنج روز باید بر میگشتیم به زندگی واقعی که این قسمت هم همراه با شست وشوی مقدار زیادی لباس و ریخت و پاش خونه و تمیزی بعد از اون همراهه. ولی خدا رو شکر که همه چیز کم کم سر جاش اومد.
هنوز گفتنی زیاده چون محمود به سرعت زیادی دایره لغاتش تکمیل شده و مثل بلبل از صبح تا شب حرف میزنه حتی توی خواب هم!!!! هنوز هم عشق قطار تامس هست و عشق به تراکتور و بولدوزر و هر نوع کامیون و خلاصه ماشین سنگین هم اضافه شده و تا بیرون میریم باید به تمام این ماشینها در طول راه سلام کنیم و محمود انگار بار اول هست که اینها رو میبینه باید تک تک رو نام ببره! خدا آخر و عاقبت ما رو بخیر کنه…
امیدوارم باز بتونم به زودی بنویسم مرسی از همتون که بیادم هستید و از احوالات ما پرسیدید خوب وسالم باشید
شب و روزتون بخیر



`پست خیلی جالبی بود…امیدوارم همیشه خوش باشید و روزهای شاد با محمود و نور شیطون و سر حال و شاد…
راستش اینکه گفتین محمود علیرغم دانستن نام برادرش، او را به اسم های دیگه (نونو و حالا نیتزا) صدا می کنه…برام قابل درک است…چون آرمان هم علیرغم دانستن نام من، با اسامی دیگری منو صدا میزنه….که البته در علتش من هم موندم…..
تلاش تون برای برنامه خواب بچه ها ستودنی است….می دانم که هرکس حوصله اجرای این برنامه ها را ندارد…..مطمئنا نور و محمود هم مثل مامانشون …افرادی با نظم و برنامه خواهند بود….(من هم دارم یاد می گیرم از شما…بالاخره ماهی رو هر وقت از اب بگیری تازه است….)
افرین به نور کوچولو که هفت ماهگی چهار دست و پا رفته…از اون عکس تو دریاش هم خوشم اومد….
خوش باشید
دلم براتون حسابی تنگ شده بود و با ولع روابط بین محمود و نور رو خوندم! کاش که بیشتر برامون بنویسی مامانی. هرچند می دونم چقدر وقتت تنگه.
مستقل شدن نور در خواب رو هم تبریک میگم. چقدر تپلی و ملوس شده! محمود هم کلی آقا شده.
هردوشون رو ببوس که این وروجک اومد!
سلام. خیلی ماشالا خوردنی شدن این کوچولوها. ببوسشون مامان خانومی.
عزيز من.خيلي دلم واست تنگ شده.اينجا رو هم كه ميخونم دلم بيشتر و بيشتر واست تنگ ميشه.اين دو تا جوجه با مزه رو ا طرف ما حسابي ببوس.ايشالله بشه زودتر ببينمت.به شو شو سلام برسوم.پگولي و مامان هم سلام ميرسونند.
مبارک دندونهای مموشی نور ! وای چه عکسهایی کلی دل من را اب کردی خانمی . ما خود شهر مطروح رفتیم که نسبتا شلوغتر بود ولی اونجا هم خیلی قشنگ بود . حمام کلوباترا و شط الغرام هم رفتین؟؟؟؟ عکسهای گل پسرها خیلی قشنگ شده و جالب ببوسشون.
مرسی مامی سامی جون. نه عزیزم ما فقط یه سر کوتاه به شهر زدیم مره جایه انشالله
سلام مامان مهربون چقدر خوب بود اين پستت و خالي از خبرهاي بد و پر از دوتا بچه كه خيلي دوستشون دارم. خدا رو شكر كه حالتون خوب بوده و مسافرت خوش گذشته. چه جاي زيبايي هم بودين… بازهم برامون بنويسين و ما رو از اين دوتا موجود دوست داشتني بي نصيب نكنين….
ايوه مره جايه مع بعد ان شالله
پست شادی بود, مخصوصا رابطه پسرهای گلت. انگار محمود مردی شده و کاملا برادری رو حس میکنه. تبریک میگم از این بابت. همیشه خوش باشید.
وای چه قدر خوب شد که نوشتی. دلم تنگ شده بود و دوست داشتم بدونم چه میکنی کلن. چه عکسهای خوشگل و با نمکی هم به بالای صفحه اضافه کردی. از نور که تعریف کردی دلم میخواست اینجا بود و لپش رو میکشیدم مخصوصاً اونجا که گفتی وقتی محمود اسباب بازیش رو میگیره، سرش رو می اندازه پایی یا اونموقع که آب بهش میخورده میخندیده.
میبینم که محمود هم همچنان عشق اتومبیله کماکان.
عکسهای دریا هم قشنگ بود. چه ساحل آروم و خلوتی به نظر میرسه برعکس ساحلای دریای شمال اینجا.
خوش باشید همیشه و روی این دو تا گل پسر رو ببوس از طرف من
سلام خانومی
دلم براتون تنگ شده بود…همیشه از دیدن عکسهای بچه ها شاد میشم ماشالله.خدا حفظشون کنه.همیشه شاد . سلامت باشی!
مرضیه جون من هم دلم برات تنگ شده بود همیشه به من سر میزنی بلاگ هم نداری که جوابت رو بدم
مامان نوراجون ای داد چرا کامنتت پرید؟ چشم حتما براتون از روابط خنده دار این دو برادر بیشتر مینویسم در فرصت دیگه مرسی از لطف همیشگیت عزیزم
شادی جون مرسی. چشم
من دارم شاخ در ميارم !!!! پس چرا كامنتم نيست … يه كامنت گذاشته بودم و توش نوشته بودم كه چقدر من هم مثل هنا دوست دارم كه از اين دو تا گل پسرت و روابطشون بيشتر بخونم و بدونم …. پس چي شده ؟؟؟
خب بگذريم … اين دو تا گل پسر واقعا مايه ي مباهاتن … نور كوچولو به نظر خيلي بچه ي آروم و شادي مياد … توي همه ي عكسهاش داره لبخند مي زنه و چهره اش يه آرامش خاصي داره … اميدوارم خدا هر دو رو براتون حفظ كنه … ممنون كه عكس گذاشتي … خيلي از ديدن عكسهاي تابستوني و شادتون لذت بردم … روي ماه هر دو رو ببوس عزيزم …
راستي ممنون كه تولد دختركم رو تبريك گفتي و به يادمون بودي ….
kheily indafe montazer boodeema : ) valy meedunam ba do ta agha kuchulu saretoon shologhe. merci baraye axsaye khoshgel. zood bia : )
من خوشحالم كه با اين سايت اشنا شدم ولي از خودم مي پرسم شما چطوري تحمل غربت مي كنيد البته من خودم هم در ايران نيستم و ايران هم نديدام و در كشور امارات هستيم و شايد متأسفانه فارسي خوب بلد نيستم كه من الآن دارم سعي ميكنم تا ياد بيگرم ولي ما خيلي دوستان ايراني داريم و احساس غربت نميكنيم و من به سختي اين خاطرات را ميخوانم و بعضي وقتها گريه مي كنم
ای بابا چرا گریه میکنید من که غم انگیز نمینویسم!؟ غربت سخته ولی خوب الان من مسئولیت بچه ها و زندگی رو دارم و این خودش آدم رو دیگه از غربت در میاره. شاد باشی
مي دونم چه روزهاي سختي داري ولي خدا رو شكر كه هر دو سالمن و با همديگه كنار مي آن. چقدر خوبه كه تونستي گريه هاش رو تحمل كني و الان جفتشون در كنار همن. من خيلي از تجربه هات استفاده مي كنم. اميدوارم هميشه شاد باشي.
دندونای کوچولوش مبارک. این نور شما خیلی قیافش مردونس! خیلی ریلکس به نظر میاد. این محمود گلتون هم هر روز نازتر از دیروز میشه.
مبارک باشه دندون نورکوچولو.امیدوارم بقیه دندونهاش هم به موقع وبدون اذیت
دربیان.محمودجون هم خیلی دوست داشتنی هست.مواظب خودتون باشین.فعلاً
سلام عزيزم
خوبين؟ فسقليها خوب و خوش هستن
ادرس وبلاك ما عوض شد اين ادرسشه از اين به بعد اينجا هستيم
http://fruitoflove.wordpress.com/
مامان ارشک عزیز مرسی از لطفت
ننه قدقد جان نونوی من مردیه که باید ببینیش! داماد نمیخواهید؟!
سمیرا جون ممنون عزیزم شما هم خوب باشید
مامی سامی جون بهت سر میزنم اهلا بالوردبرس
خدا حفظ فرزندان همه مادران و خاصة دوستان اين سايت كنه و ان شاء الله ببينيدشون عروس و داماد شدن و رمضان كريم مقدماً و استجاب الله دعاءكم
الله این آقا محمود چقدر خوش تیپ و آقا شده این چند وقتی که وبلاگتونو ندیم.
قشطه سکر عسل
راستی مرسی واسه نقشه مصر با اسم مناطقش.جامده اوی
دوباره دلمون واسه گل پسرا تنگ شده خانومي بيا بنويس ديگه …
در ضمن من اسم واقعي و غير واقعي ندارم … همينه كه مي بيني عزيزم
سلام همسفر
ساکتو بستی
میشه از فکرا و اهدافت تو ماه رمضون امسال بگی از تصمیمت واسه نزدیک تر شدن به خدا
منتظر پیشنهادهای خوب شما هستیم
شاد باشی[گل]
سلام دوست مصری من
خوبی شما
بدو بیا حاضر بزن که از شنبه ماه رمضون اغاز میشه
منتظرت هستم
بوس بوس
سلام
خوشحالم كه خوبيد
هميشه به سفر
هميشه به شادي
نور و محمود گل رو مي بوسم
رمضان كريم!
عزيزم اميدوارم خوب و خوش باشين .تلفن كردي نتونستم جواب بدم .از اون روز هم هر وقت ميخوام تلفن كنم بهت سامي زودتر از من مبايل به دست فرار ميكنه. ان شالله امروز حتما بهت تلفن ميكنم
سلام خانومی.از خوندن نوشته هات خیلی آروم شدم .منم مثل شما نی نی دومی دارم که البته هنوز به دنیا نیومده.فکر می کردم خیلی وحشتناکه که با داشتن یه کودک 2 ساله دومی به دنیا بیاد.ولی با خوندن یادداشت هات فهمیدم که اون قدر ها هم دور از تصور و سخت نیست و میشه باهاش کنار اومد.خوشحال میشم اگه به ما هم سر بزنی تا بیشتر با هم آشنا بشیم.پسرای گلت رو ببوس
چه ساحل قشنگی. خوشحالم که بهتون خوش گذشته.
بله خاله جون ! جهينه ميخوره البته اكر شما ميل فرمودين سامي هم تست كرد!
فقط قوطيش را جويد لب به شير موز اصلا نزد . شير توت فرنكي را هم يكم مزه مزه كرد بعد ديد قوطيش خوشمزه تره قوطيش را مكيد و شير را باز لب نزد.
نميدونم جي به اين قوطيها ميزنن كه خوشطعمتر از خود شير ها هست ههههههههههه.
راستي يه سوال ..زبادو جهينه را امتحان كردي با طعم هلو و تمشك؟؟؟؟؟؟؟
جطوره به نظرت؟ههههههههههههههه
عکسها فوق العاده بودند. به ما هم سر یبزنید و اگه با تبادل لینک موافقید خوشحال میشوم
ببين از وقتي اين وروجك خان ثاني به دنيا اومده ما هي دوست داريم از شما بيشتر بشنويم و شما هم هي كم و كمتر مي نويسيد … اين درسته ؟؟؟ يه جماعتي رو تشنه لب مي ذاري و نمي نويسي خانوم خانوما
منتظر کامنتهای محبت آمیزتون هستم ، این شانس همین یک بار نصیب شما شده پس بشتابید بشتابید …..[گل]
كجايي خانومي؟
دلمون واسه هر سه تاتون تنگ شده
سلام…..کم پیدا شدین؟؟؟ با ماه رمضان چه می کنین؟؟؟محمود و نور خوبن؟؟؟